ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 65

نوشین با این که حس می کرد نکنه نادر پیش خودش یه حسابایی بکنه با این حال از اونجایی که خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت بازم بره یه سری به این پسر بزنه . اگه من نبودم این بلا سرش نمیومد . فردا بچه های دانشگاه چی میگن  عمه خانومش چی میگه .. وقتی رسید اونجا نادر از این که نوشین سر زده بهش سر زده بود شگفت زده شد .. عمه خانوم تا اونو دید گریه رو سر داد ولی لحظاتی بعد رفت تا وسایل پذیرایی رو آماده کنه . نادر طوری ذوق زده شده بود که کلی داشت با خودش کلنجار می رفت تا خوشحالی خودشو پنهون کنه . -نوشین خانوم به من افتخار دادین .. -اومدم تا ببینم اگه کاری از دست من بر میاد برای شما انجام بدم . اگه پولی لازم دارین . -ممنونم . من  به اندازه کافی دارم . دست شما درد نکنه .. اگه بدونین چقدر از دیدن شما خوشحال شدم . دلم می خواد هر روز منو بزنن . نوشین از این طرز حرف زدن نادر زیاد خوشش نیومد . احساس خفگی می کرد .. -من نمی دونم بالاخره با این مرد چیکار کنم . رو اعصاب من داره راه میره . تا به حال هم به اندازه کافی گذشت داشته خود نگه داری کردم . ولی دیگه حس می کنم بیش از حد تحقیر شدم . -از چی می ترسی . از این که حقیر شی ؟ الان دیگه اون دوره زمونه گذشته .. به محض این که از همسرت جدا شی  حتما با این مهربونی و خونگرمی که داری یکی هست که در جا بیاد سمت شما -نوشین که کمی از گستاخی و پسر خاله شدن نادر ناراحت بود با این حال راحت تر از گذشته با هاش حرف می زد . او شاید حساب اینو نمی کرد که نادر با یک ایهام اشاره ای هم به خودش داشته که براش مهم نیست که نوشین قبلا از دواج کرده باشه . -نادر خان یک زن تا اونجایی که بتونه گذشت نشون میده . صبر و تحمل داره . من دیگه چی باید بگم .. -واگه یک مرد تنبیه نشد ؟ اون وقت چیکار می کنی ؟ .. -من خیلی زود تصمیم نمی گیرم . ولی در اون شرایط می تونم بر خورد شدیدی با اون داشته باشم . -اما اگه خودت داغون شده باشی . نتونی با آرامش زندگی کنی . اون خوشبختی رو که از زندگی آرزو شو داشتی بهش برسی .. مغز نوشین داشت منفجر می شد . حس کرد که زیادی به  این پسره رو داده .. -من تازه از دواج کردم . نمی تونم همین جور سرمو بندازم پایین و ازش جدا شم . شاید حرف مردم برام مهم نباشه . ولی خونواده رو چیکار کنم . پدر و مادرم که تمام امید و آرزو شون من بودم دق می کنن . -یعنی چه باید شرایط رو درک کرد . تو که نمی تونی زندگی خودت رو برای یک احتمال خراب کنی ..اگه به خاطر عمه خانم نبود نوشین  جیغ می کشید و اونجا رو میذاشت رو سرش .. چرا نادر این قدر دوست داره که زندگی اون از هم بپاشه . چرا ؟ سمانه حرف راستو بهش زده بود . احتمالا نادر عاشق اونه .. ولی اون روز این مسئله رو خیلی ساده فرض کرده بود . از اون خیالات فانتزی .. از اونایی که می بینی یکی از یکی خوشش میاد و عاشقش میشه . بدون این که ببینه  و حس کنه برای چی ؟ من نباید زیاده از حد این پسره رو آزادش بذارم که هر چی داش می خواد بر زبون بیاره ولی من مسئولم . مسئول بلایی که سرش اومده و شهامت اونو ندارم که بیانش کنم . -نادر تو مشکوک نشدی به این که یکی تو رو تعقیب کرده باشه ؟ یکی که از قبل به دنبالت باشه . یا وقتی که اومدی دور و بر جایی که نلی و ناصرو با هم دیدی به چیز مشکوکی بر نخوردی ؟ -منظورتو متوجه نمیشم . یعنی میگی شوهرت در لت و پار کردن من دست داشته ؟-کی همچین حرفی زده .. خودش که اینو بهم نگفته و مدرک هم ندارم .. نادر یه نگاهی به صورت نوشین انداخت . در همین چند وقتی اونو به خوبی شناخته بود می دونست زن صادقیه ..شاید یه چیزایی می دونست . شاید نمی خواست  واسه شوهرش درد سر درست کنه . مردی که هنوز بهش علاقه مند بود . نمی دونست .. ممکن بود دیگه به ناصر علاقه ای نداشته رو عادته که با اون مونده . به خاطر این که نمی خواد شکستو قبول کنه . شکست از اون و شکست از زندگی رو . اون عاشق نوشین بود . نمی خواست کاری کنه که اونو در رو در بایستی قرار بده و با این که وادار به دروغش کنه . برای نادر این که نوشین هنوزهم صداقتشو حفظ کنه خیلی ارزش داشت . کاش می تونست حس خودشو به این دختر بگه .. به این  زن بگه .. براش مهم نبود که اون زنه یا دختر .. نمی دونست اونی که خیلی ها رو تسلیم کرده چرا در مقابل اون تسلیم شده به نظر می رسه ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی