ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هرجایی 103

-به شما حق میدم خانوم محمودی . یه دانش اموز ممکنه چهره اش خیلی عوض شه .. اگه من شاگرد دبیرستانی شما بودم شاید منو به یادتون می آوردین . من همون دختر بی بابایی هستم که دلتون واسه من می سوخت . همونی که به بقیه دخترا می گفتین که منو سر مشق خودشون قرار بدن . اون روزا زیاد متوجه نمی شدم که چی میگین .. من نیلوفر پاکم . -نیلوفر عزیزم باورم نمیشه ..شاید خیلی ها رو فراموش کرده باشم ولی تو رو نه .. حالا شناختمت .. همیشه در ذهنم بودی حالا که به چشات نگاه می کنم همون حالتو داره همون نگاه پاکو می بینم . همون نیلوفر پاکو .. قبل از این که من بغلش کنم اون بغلم زد .. -حالا یکی یکی همه حرفایی رو که بهت زدم یادم میاد . بهت گفته بودم که تو یه روزی واسه خودت کسی میشی .. خانومی میشی . یه زنی که خیلی ها حسرت تو رو بخورن . و خیلی ها بهت افتخار کنن . تو خیلی مهربون بودی . مگه میشه تو زمونه ای که هیشکی به هیشکی رحم نمی کنه و یه دختر بچه غذای  کمشو بده به این و اون فراموش کنم . تو همیشه یک قدم از بقیه جلو تر بودی .. بابا در این جا به حرف اومد و گفت حالا هر قدر هم می دویم بهش نمی رسیم .. -دخترم من حالا خیلی شکسته و داغون شدم نه ؟/؟ -برای من همون چهره رو داری . همون چهره مهربون و دوست داشتنی . یه دانش آموز هر قدر هم بزرگ شه  بازم برای معلمش یه بچه محصله . اونو همیشه بزرگ می بینه . اون براش مقدسه . اون چهره جوونی معلمو می بینه .. شاید از اونجایی که دوست داره این جور ببینه و اون لحظه ها براش همون تازگی رو داشته باشه به همین صورت می بینه . منم شما رو همون جور مهربون و لطیف و زیبا می بینم . چون قلبتون زیباست .. -بریم اتاق دفتر .. سرپا خسته میشین . .. صحبتامون گرم افتاده بود . خانوم محمودی قبلا در این مدرسه آموز گار بود . بعد از بیست سال چند مدرسه عوض کردن برگشت به همین جا این بار با سمت مدیریت .. -نیلوفر من بهت افتخار می کنم . لذت می برم می بینم که دانش آموز من به یه جایی رسیده . این برای معلمی که صورتشو با سیلی سرخ نگه می داره از هر پاداشی در این دنیا با ارزش تره . و با ارزش تر این که نیلو فران پاکی پیدا میشن که فراموشم نمی کنن . .. خیلی احساساتی شده بودم .وقتی بچه های کوچولو رو می دیدم و این که منم یه روز هم قد اونا بودم یه جوری می شدم . اصلا فکر نمی کردم که آدم بزرگا چیکار می کنن و یه روزی ما هم باید بزرگ شیم . می خوردیم و می خوابیدیم و خودمونو به فر دا می رسوندیم تا فر دا یه روزی باشه مثل امروز .. هر چند امروز هم همین کار رو انجام میدیم ولی خوب فرقش اینه که هوشیارانه این کا رو می کنیم . وقتی   چند تا از کلاس اولی ها رو بغلشون کرده و می بوسیدم  از بوی تنشون لذت می بردم . یعنی واقعا منم یه روزی مث اونا بودم ؟ چقدر ناز دارن .. یعنی منم ناز داشتم ؟ بابا رحیم داشت گریه می کرد .. مجبور شدم یه خورده هوای بابا رو داشته باشم .. -خانوم مدیر! بابام اون سالها به خاطر کارش نمی تونست از خارج بیاد و بهمون سر بزنه .. حالا ناراحته که چرا اون روزا رو از دست داده .. خانوم محمودی  یه دو دقیقه ای رو که داشت با تلفن حرف می زد من از فرصت استفاده کرده به بابا گفتم پدر بس کن واست خوب نیست . فرض کن تو نیلوفر کوچولو رو دیدی . حالا من برات نیلی کوچولو نمیشم ؟ -چرا عزیزم . تو همه چی من میشی .. ولی دیگه عمری برام نمونده -چه می دونی بابا . همه مون رفتنی هستیم . حالا کی گفته که تو می خوای زود تر بری و من می مونم .  دلم می خواست یه کمکی به مدرسه بکنم . که بازم قشنگ تر از این شه . حداقل سرویس بهداشتی مرتب تری داشته باشن .. ولی دسته چکمو با خودم نیاورده بودم .. خواستم از بابا کمک بگیرم و بعدا پولشو پسش بدم ولی اون قبل از من یه چکی کشید و اونودر اختیار خانوم محمودی قرار داد .. از این کارش تعجب  کردم .. با این که زیاد در ایران نبود ولی با شرایط اینجا آشنایی داشت . -خانوم محمودی من این پولو به خاطر این که فقط در اینجا هزینه بشه تقدیم می کنم . می دونم اداره مقررات خودشو داره و سرانه و این حرفا ولی خودم روش وای می ایستم . می خوام دخترم و کوچولوهای اینجا راحت باشن .. همونجا بی اختیار فریادی از خوشحالی کشیده و بابامو بوسیدم . از اونجا اومدیم بیرون .. -بابا خیلی تعجب کردم -یعنی بهم نمیاد ؟ زمان حسرت خوردن دیگه گذشته.. من که از تو خرج نکردم . تو رو که دارم اینا چیزی نیست . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی