ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 4

فکرشو نمی کردم که  منی که یه روزی از دیدن افسانه فراری بودم و سایه شو با تیر می زدم تا این  حد از دیدنش خوشحال شم . . -مهتاب می دونم تو هیچوقت دوستم نداشتی و ازم بدت میومده .. -افسانه اون روزا دیگه گذشته . ما از اون روا فا صله ها گرفتیم و پا به دنیای دیگه ای گذاشتیم . تو خیلی در هم شکسته شدی  . دختر با خودت چیکار کردی -نمی دونم . نمی دونم . منم سر گذشتم زیاده . راستش از دواج کردم . شوهرم بهم نمی رسید . نه از نظر اقتصادی نه جنسی .. دیگه معلومه دیگه به بیراهه کشیده شدم . این روزا کمتر زنی رو به خاطر این که به شوهرش خیانت کرده میندازن زندون .  یه روزی چقدر ما رو از سنگسار می ترسوندن . حالا هم هست ولی برای بد بخت بیچار ه ها -پس چرا با تو مدارا کردن .. -واسه این که شوهرم رضایت داد . کارمو درست کرد . در عوضش ازم خواست که شریک دزدی هاش باشم . با هاش همکاری کنم . از خونه مردم از دیوارشون بریم بالا . وقتی هم که گیر افتادم اون رفت در رفت و من موندم و یه دنیا بد بختی ولی حس می کنم اینجا آروم ترم . این جا خیلی بهتره تا این که خودمو اسیر زندانی به نام شوهر کنم . از من می شنوی تو خودت رو اسیر شوهر و از دواج نکن -چرا افسانه من این کارو کردم . ولی بهنام خیلی خوبه . اون منو دوست داره ولی نمی دونم چرا ... دیگه ادامه ندادم -چرا چی ؟/؟ می تونم حدس بزنم . اونم می ترسه که تو به دیدن اون لوش بدی .. -چی رو لو بدم افسانه . اون نمی دونست که من مواد می فروشم . اون خیلی آقاست . ماهه . ولی حق داره . هر کاری بکنه حق داره . اما منو فراموشم کرده . دیگه برام ارزشی قائل نیست . قاضی هم گفته که حتما منو به اشد مجازات محکوم می کنن . من می خوام زندگی کنم . نمی خوام بمیرم . راستش شاید خیلی مسخره باشه که هنوز هم در این رویا به سر می برم که با عشق خودم باشم . با همسرم . برم به اون خونه ای که واسه مون ردیف کرده بود . همون خونه ای که می خواستم اثاثیه شو با پول قاچاق ردیف کنم و کردم . اون نیومد منو ببینه .. اون ازم متنفره .. سرمو گذاشته بودم رو سینه دوستم . گریه می کردم . دو تا زن دیگه هم اومده بودند و منو دلداری می دادن . اونا سنشون شاید ده سالی ازمون بیشتر بود . هر چند زندان همه رو پیر می کنه . نپرسیدم واسه چی اینجان . یکی شون ظاهرا ناخواسته شوهرشو کشته بود . یک قتل غیر عمد در دفاع از خودش بود و یکی دیگه رو نمی دونستم واسه چیه . در آغوش افسانه دقایقی رو سپری کردم .  کار دیگه ای که نداشتیم . این بغل کردنمون کمی طولانی شده بود . یادم میومد یه زمانی تا حس می کردم بدنم کمی خفه هست و بوی بد میده فوری می رفتم حموم ولی حالا با این بدن عادت کرده بودم . چون حس می کردم تا یه مدت دیگه همه چی تموم میشه . بی بر و بر گرد منو می کشن . تصور مرگ برام سخت بود . چهار تا تخت  توی اتاقمون بود .. ظاهرا دیگه می خواستن با من مثل بقیه زندونی ها رفتار کنن . خودم نخواسته بودم اعتراف کنم  و قاضی هم احتمالا برای من در خواست اعدام کرده بود . رو تختم دراز کشیدم .. هنوز تا غروب و وقت شام خیلی مونده بود . دلم برای آزادی پر می کشید .. برای رفتن و بودن در جایی که احساس کنم متعلق به خودم هستم . اما حالا چیزی که بیشتر از آزادی برام اهمیت داشت و در اولویت بود زندگی من بود و این که مفت و مسلم منو نکشن .. روی تخت دراز کشیدم . بازم جای شکرش باقی بود که اجازه داده بودند از خونه ملافه تمیز بیارم . با این حال دیوار های زندان  و اتاقی که ما درش بودیم خیلی کثیف نشون می داد و میله های رو به بیرون هم در حدی نبود که هر کی رد میشه ما رو ببینه فقط باید سرک می کشیدن تا بتونن ببینن دارم چیکار می کنیم . نگهبان هم که فقط یه جا بند نبود . بازم این جا خوب بود . انگار شبیه به یک اتاق  سفارشی در هتل بود . نفهمیدم کی خوابم برد .ولی وفتی که داشتم چشامو باز می کردم حس کردن یه دستی رو سینه هام قرار گرفته داره با اون بازی می کنه . یه لحظه ترسیدم .  چشامو باز کردم و افسانه رو دیدم . اون چرا داره این کارو با من می کنه . من با هاش چیکار کردم لعنتی . الان چه وقت این بازیهاست .. -افسانه اینجا هم ؟/؟ -مهتاب تو هنوزم مث سابق خوشگلی . دلم می خواد بهت حال بدم .. به من حال بدی . من و تو می تونیم مال هم باشیم . تو چرا نمی خوای اینو بفهمی که هیشکی این جا به دادمون نمی رسه .  هر کاری بخوای برات می کنم فقط نه نگو .. می تونستم عشق و محبت اونو تحمل کنم ولی هوسشو نه .. دو تا از اون زنا ایستاده بودند و طوری راه می رفتند که انگاری می خواستن نذارن کسی بفهمه که این جا چه خبره . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی