ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هر کی به هر کی 226

آنی سرشو کرده بود به طرفی و با حسرت به روبرو نگاه می کرد .. خواهر بزرگم که رو کیر من نشسته بود  داشت با سرعت خودشو روی اون حرکت می داد خیلی آروم گوشامو کشید و به من گفت باید تو رو تنبیه کنم تا دیگه هستی این کارو با من انجام ندی .. عجب آب و هوایی داشت این منطقه ..در یک روز تابستانی و جایی خوش آب و هوا با کسی که روی کیر من نشسته و صاحبش داره برای من ناز می کنه .. آخخخخخخخخ که از این رویایی تر نمی شد ولی نگاهم که به  هیکل پشت کرده آنی می افتاد دلم می سوخت چون اون تازه به دوران رسیده بود و به غیر از جریان پریشب فقط با من سکس داشت و باید هوای خواهر کوچولو هم می داشتم . دستامو گذاشته بودم پشت گردن آرمی و اونو به طرف خودم کشوندم . عیبی نداره بذار آنی درک کنه که اونم حقی داره ..  مادر و دو تا خواهرام بهم حس تازه ای می دادند و اصلا خود این جمع و محفل  می رفت تا رفته رفته به کانون صمیمیت خاصی تبدیل شه .. دیگه همه با محبت و مهربونی بیشتری نسبت به قبل با هم بر خورد می کردند . یواش یواش حرص زدنها و شدت گاییدنها جای خودشو می داد به مهر و محبت و دلسوزی . فقط اگه می تونستم یه کاری کنم که مامان و خاله ناتنی آذر با هم بتونن آشتی کنن خیلی جالب می شد . اون و مامان از اونجایی که کارد و پنیر بودند خاله آذر خودشو زیاد پیش ما آفتابی نمی کرد و هنوزهم خاله  به خاطر این که مامان .. بابا رو از چنگش در آورده بود ناراحت بود .  -آریا حواست کجا رفته . خسته نشدی  کس گس بچه ها رو می کنی . نرسیده و بی مزه .. بیا ناز و تپلی منو بخور .. حس می کردم که آبجی آنی من چه حرصی داره می خوره . ولی بذار بخوره من چیکار کنم . تا کی می تونم ضامن عشق و حال کردن دیگران باشم . منم آدمم دیگه . منم می خوام از زندگی خودم لذت ببرم . سرمو که بالا گرفتم یه دور نمای زیبایی رو اونجا دیدم .. واااااااییییییی چه خبر بود . چقدر جمعیت بر هنه اونجا بودند . دلم می خواست من و آنی زود تر کارمونو تموم می کردیم و می رفتیم قدمی در این باغ بهشت می زدیم . چه صفایی داشت ! -آریا وقتی که داری آنیتا رو می کنی همین بازیها رو در میاری ؟ مثل ندید بدیا عمل نکن دیگه .. -حالا چرا این قدر عصبی میشی . تو که می دونی  من عاشق و دلخسته آبجی  ناز خودم هستم . -داداش داداش .. چه کیفی داره .. مامان که تاره از خواب بیدار شده بود اومد به کمک آرمیلا و به سینه های تپلش دست می زد . آرمی هم یه دستی به کس مامان کشید و گفت مامانی خوب حال کردیا -چش نزن دخترم نیست که تو حالا حال نمی کنی ؟  حالا میشه چش بزنی ما رو ؟ آنی دخترم چرا مث مادر مرده ها رفتی یه گوشه ای نشستی  من دو تا دختر دارم هر دو تا رو به یه اندازه دوست دارم و اصلا چهار تا بچه ها مو هم اندازه دوست دارم . حالا اگه می بینی بند کردم به کیر آریا واسه اینه که اون زن نداره و بهتر می تونه به آدم حال بده و قدر مادر و خواهرشو می دونه .. اینو که گفت آنیتا قفل سکوتو شکست و گفت مامان تو همین حالا م گفتی چون آریا زن نداره بهتر حال میده تازه نفس تره . چون آرین زن داره با پریسا جونش حال می کنه .. خب تو هم داری با بابا حال می کنی و آرمیلا هم با فر نوش ..پس باید به من حق بدی که با داداشم بیشتر باشم .. مامان به زحمت خودشو کنترل  کرد .. -عزیزم من بهت حق میدم ولی نه این که همیشه اونو قبضه کنی .. آرمی : چقدر حرف می زنین حواس منو پرت نکنین .. اووووووففففففف کسسسسسسم کسسسسسسسسم آبم داره میاد وووووویییییییی من کیر می خوام . کیر می خوام . بزززززززن داداشششششش همبن جوری منو بکن . خواهش می کنم . واسه از جام بلند شدن هم که شده بود از زیر چند ضربه محکم به کس آبجی آرمیلا زدم طوری که  با چند جیغ پی در پی حسابی حالش جا اومد .منم دیگه از حال رفته بودم ولی نمی خواستم توی کس خواهرم آب بریزم .  دیگه جون نداشتم . زنا تا یه حدی که خالی کردن خود به خود تر مز می زنن . مردا هم تقریبا همین طوره ولی گاهی که کیرشون داغ می کنه و خارج از معمول آبشون بیاد دچار سردرد شدید و ضعف بدنی میشن . در همین لحظه  پدر برزگ آرمان رو دیدم که داره میاد سمت ما . با این که اون کاری انجام نمی داد ولی به احترام دیگران خودشو کاملا بر هنه کرده بود . کیر آب رفته ولی گوشتی اون تکون تکون می خورد -بابا بزرگ مثل این که امروز با تفنگ و شلیک گلوله اینجا رو افتتاح نکردی خیلی پکری -نه پسرم اتفاقا خیلی هم خوشحالم می بینم به شما ها خوش می گذره . مادر بزرگ هم که مجلس گرم کن بود اومد سمت ما . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم از عفت خانوم خبری نیست

ایرانی گفت...

سلام داداش دلفین .. عفت خانوم هم میاد البته در قسمت های بعدی .. یواش یواش .. چون اونا هنوز به مقصد نرسیدند و هنوز خیلی راه مونده .. با درود ....ایرانی