ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شیطون بلا 32

چیکار داری می کنی شری جون خیلی خسته ات کردم . ولی می دونستم اون لذت می بره از این که من کیرشو ساک بزنم .  -دوستت دارم . دوستت دارم شراره .. گاهی وقتا میگم نباید تو رو می فرستادم که بری و به حال خودت باشی .  اون دیار گرگ های زیادی هستند . -ولی وقتی یه پلنگ به کسی حمله می کنه دیگه نمیشه به نر و ماده بودنش کاری داشت . بچه که بودم تا همین چند وقت پیش از از دواج و استخدام به من می گفتن شیطون بلا .. از اون بلا ها بودم نه واسه ناز و ادا داشتن و محبوب دیگران بودن .. طوری سر به سر بقیه می ذاشتم که  ندونن از کجاست .. -فدای تو -حالا با اجازه عباس جون .. وقتی کیرشو با ساک زدن شق کردم اون یه بار دیگه بغلم کرد و منو بوسبد . بوسه اش خیلی خالصانه بود . نمی دونم چرا یه لحظه منو به یاد بوسه شوهری که دیگه شوهرم نبود انداخت . اونم  با همین حالت منو می بوسید ولی مهم اینه که این حالت ها و روند ادامه داشته باشه .  -عباس جون سنگینی خودت رو بنداز رو من . همین کارو کرد و منو با تمام حسش بغل کرد . لذت و آرامش من به اوج خود رسیده بود .. فقط داشتم فکر می کردم . یعنی یک زن می تونه همیشه همین حسو داشته باشه . اگه یک مرد نتونه برای همیشه این احساسو درش به وجود بیاره پس از دواج چه ارزشی می تونه داشته باشه و چه نقشی در زندگی یک زن ایفا کنه . اهمیت از دواج چیه . ؟ فقط این که یه بچه ای به دنیا بیاد که بعد ها دلخوشی پدر و مادر شه ؟ در حالی که این فقط نمی تونه یک دلخوشی باشه مشکلات خاص خودشو داره .  شاید اگه  مدیر کل ما می تونست خیلی بیشتر از اینا با هام باشه و همیشه همینی باشه که هست برام فرقی نمی کرد کجا باشه . ولی من نمی خواستم  همیشه دوست دخترش باشم و زندگی اونو یا زنشو دچار مشکل کنم . شاید تا یه مدتی کسی متوجه نشه ما داریم چیکار می کنیم اما در جامعه ما فضول از جایی که واقعا فکرشو نمی کنی بهت ضربه می زنه طوری که نمی فهمی از کجا خوردی ..شاید جاسوسی و فضولی برای نوعی خود شیرینی و پاچه خواری باشه .. -با سینه هام بازی کن عباس . کسمو همین جور بکن .. حس کردم که زیر کیر اون دارم می خوابم .. این بار برای چند ساعتی خوابم برده بود . در فاصله این چند ساعت بار ها و بار ها بیدار شدم اما هر بار که چشای باز منو می دید با سینه هام بازی می کرد . کس ناز منو میون دو تا لباش قرار داده به خوبی چوچوله هامو میکش می زد . می تونست منو به اوج برسونه ولی خودم اون قدر با لذت خواب و هوس حال می کردم که با غلبه خواب دیگه از حال می رفتم . خوشیهای من و اون انتهایی نداشت ولی بالاخره باید از هم جدا می شدیم . به وقت رفتن سفارش های لازمو بهم کرد . کفت که توصیه منو به روسا و مسئولین اونجا می کنه .. -ممنونم عباس جون .. فقط علاوه بر این کمک ها دلم می خواد لیاقت خودمو نشون بدم تا دیگران  بی جهت حسرت منو نخورن . -برای این که موفق شی باید پشتکار زیادی به خرج بدی . کارو بقاپی بدزدی بگیری . نذاری کاری رو هوا یا زمین بمونه . اگه من الان در این موقعیت هستم به خاطر پارتی  داشتن نبود .. البته در مقاطع بالاتر مواردی بوده که مختصر کمکی بهم شده .. شاید باور نکنی اون وقتا که امکانات مثل امروز نبود شاید بعضی روزا شونزده ساعت هم کار می کردیم ولی محدودیت اضافه کاری داشتیم . یعنی فقط دو ساعتشو حساب می کردند .. اون با لذت از گذشته اش می گفت -عباس جون طوری حرف می زنی که انگار خیلی پیر شده باشی . تو از خیلی از اونایی که در ابتدای جوونی هستند خوش تیپ تر و سر حال تر نشون میدی و خوش پوست تر.. دیدم یه جوری نگام می کنه و می خنده -باور کن هندونه زیر بغلت نمی ذارم . عباس رفت و منو با دنیای رویایی و رویای زنانه ام تنها گذاشت . یک زندگی مستقل .. خیلی راحت می تونستم خودمو با شرایط جدید وفق بدم . شاید دلم واسه خونواده ام تنگ می شد ولی دیگه از شنیدن حرف و حدیث ها و دلسوزیهای بی مورد و الکی خلاص می شدم . مامان شیلا گریه می کرد و بابا شاهرخ سعی داشت خودشو ناراحت نشون نده .. -مامان بابا .. سه سال بیشتر نمی مونم . دوباره بر می گردم . در آمدش خوبه .. میشه ترفی کرد بابا شاهرخ : مگه پیش ما سخت می گذره -پدر من می خوام رو پاهای خودم وایسم -عزیزم من که دختر دیگه ای ندارم .. -بابا مامان بذارین من به خوبی و خوشی برم . این جوری برای شما هم بهتره اگه منو نبینین اعصابتون راحت تره ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی