ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 30

یه حس عجیبی بود که منو به زندگی  و آینده امید وار تر می کرد . دیگه از این که دارم به مرز سی سالگی می رسم ناراحت نبودم . حتی حس کرده بودم به گذشته ای بازگشتم که شاید کمتر کسی حس باز گشت به اونو داشته باشه . مگر این که مثل من خودشو با شرایطی این چنینی وفق بده . اون لحظه واسم یکی از بهترین لحظات زندگیم بود . اگه نگم  بیشتر از نخستین سکس به اندازه همون اولین باری که با شوهرم سکس داشتم برام هیجان داشت اما این شاید یه ویژگی دیگه ای داشت که منو ازروبروشدن  با دنیای حسرت نجاتم می داد . با اون می تونستم به حس خوب گذشته ها برسم . به دنیای عشق و رویاهای گذشته .  شاید اگه قرار بود یکی از این دو تا , حس حسادت منو تحریک کنه اون می تونست مهران باشه . وقتی بیشتر حال می کردم که چند تا آپارتمان و زمین و ماشین هم به نام من بود و من از هر نظر تامین بودم .. دستامو رو باسن مهران قرار داده بودم و  و اونو به طرف وسط بدن خودم فشارش می دادم تا با یه چسبندگی بیشتری بتونه منو بکنه .-عزیزم ولم نکن .. -کی ؟ من ولت کنم . ؟/؟ تازه بهت چسبیدم .. مجنون واسه لیلی و فرهاد واسه شیرین این قدر زحمت نکشیده بود .. ولی من از هر دو تاشون بالاترم . یا بهتره بگم که خوش شانس ترم . چون تونستم به آرزوم برسم و اونی رو که می خوام شکارش کنم . جووووووووون .. آخخخخخخخخخخ .. چه نعمتی ! سالها منو ازش محروم کرده بودی .. -و سالها تو داشتی در خارج از کشور حالتو می کردی . اینو واسه هرکی تعریف کنی فکر می کنه که تو این پونزده ساله رو دم در خونه مون  بست نشسته بودی . دیگه نمی دونه که چند ماه تو ایرون خودمون خودت رو کشته مرده من نشون دادی و رفتی که رفتی .. -اووووووخخخخخخخ حالا وقت این بحث ها نیست .. ولی من من چند بار باید بهت بگم  که اونجا هم به تو فکر می کردم . بگو چیکار کنم .. بگو فرزانه . -حالا هر کاری که دلت می خواد می تونی انجام بدی جز فراموشی من . دیگه کارمو ساختی . حس می کردم کیر اون یه سختی خاصی داره که در کیر فرزاد نیست . شاید این همون حسی بود که دوست داشتم داشته باشم . آدم وقتی به چیزی دل می بنده اونو بهترین می بینه . همون جوری که یه روزی فرزاد رو بهترین می دیدم و می دونستم . همه تنم هوس تازه رو  فریاد می زد . -مهران مهران یه کاری کن که فراموش کنم که کی هستم . بذار همیشه در فراموشی بمونم . نمی خوام دیگه هیچی به یادم بیاد . بذار غرق در لحظه های فراموشی خودم باشم . فقط تو رو ببینم . -این که آرزومه دختر . این تویی که باید اینو بخوای .. تو تو ... -تو باید یه کاری بکنی که من بخوام .. اون منظورمو گرفته بود . ازش می خواستم با تمام وجودش منو بکنه .یهش گفتم باید کاری کنی  که به هیجان بیام .فقط تو رو بخوام . فقط از تو بخوام . اون به خوبی گرفته بود که من چی می خوام و از چی دارم حرف می زنم .پاهامو انداخت رو شونه هاش و و زبونشو در آورد و از ته رون پا تا نوک انگشتاشو لیس می زد . کیرشو نمی تونست زیاد حرکت بده چون طوری بهم چسبیده بود که بتونه قسمت بیشتری از پامو لیس بزنه .. -فرزانه خوشت میاد ؟..دوست نداشتم چیزی بگم .. ولی فقط سرمو تکون دادم .. -ادامه بدم ؟ -بازم با یه حرکت دیگه ازش خواستم که این کارو انجام بده .. به هرجای تنم که دست می زد لذت می بردم . خیلی دلم می خواست حرفای قشنگ و هوس انگیزی واسش بزنم . کارایی بکنم که  واسه فرزاد نکرده باشه  . اونو به هیجانش بیارم . اگه واقعا راست گفته باشه که در تمام این سالها به من فکر می کرده بهش نشون بدم که اشتباه فکر نمی کرده.. نمی دونستم چیکار کنم . ولی همینو باور داشتم که تا زمانی که مردی تشنه زنیه بهتره که در حال خودش بمونه و زیاد خودش رو وامونده اون نشون نده.. اون اگه دو قدم رفت عقب تو یک قدم بری جلو که از دستش ندی . ولی دلم می خواست بدونه که منم مال اونم و سعی می کنم از دستش ندم . منو بغلم کرد و رفت وسط اتاق .. کاری کرد که پاهامو بذارم به دو طرف بدنش و رو هوا منو می گایید .. خیلی هم زور داشت .. -مهران ! نهههههههه .. نههههههههه کسسسسسسم .. رو هوا هم داری آتیشم می زنی .. -دلم می خواد که فقط من باشم که آتیشت می زنم . حق نداری دیگه بری زیر کیر شوهرت .. باشه ؟ -آخخخخخخخ من مال توام . مال تو .. فقط تو بهم لذت میدی .. بکن .. منو .. .. ازم چیزای عجیبی می خواست . چطور می تونستم پیش شوهرم نخوابم . ولی خوشم میومد که این حرفو می زد . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی