ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 9

وقتی از زیر دوش اومدم بیرون و به چند تا زنی که اون دور و بر رو زمین نشسته بودن نگاه می کردم از تعجب داشتم شاخ در می آوردم که من و افسانه چه طور داشتیم مخفی کاری می کردیم و اینا  این قدر آشکارا دارن به تن و بدن هم دست می زنن . هر چند که هنوز به مرجله فینال نرسیده بودن ولی این جوری که داشتن پیش می رفتن به اونجاش هم می رسیدن .. -هی مهین!  شهناز! اونجا رو ببین .. -کاری به کارشون نداشته باش . ولی راست گفتی ها . برای اولین باره که من اونا رو این جوری می بینم . فکر کنم اونا هم دیگه خسته شدن و دلشون می خواد یه جوری حال کنن . اما من می ترسم که همه اینا یه نقشه ای باشه که بخوان ما رو گیر بندازن . -مهین جون . ما رو گیر بندازن که چی بشه .. نمی تونستم جلو خنده مو بگیرم -واسه چی می خندی مهتاب ؟ -واسه این که اگه ما رو گیر بندازن میندازنمون زندون .. مهین و شهناز هم دو تایی شروع کردن به خندیدن. مهین : مهتاب برو ببین افسانه زنده هست .. این پشت سری ها هم با تعجب ما رو نگاه می کردن و آخرشم زیر لب غرولند کنان رفتن به سمت دوشهای بغلی .. افسانه اومد بیرون .. اونم مثل ما تعجب کرد از کار زنان دیگه .. رفتیم وسط اونا .. افسانه : ببینم جمع شما خوب جمعه .. -جای شما کمعه .. باز ما چهار تا هم اتاقی یه شورت پامون بود . اونا که شورتشونو هم از پاشون در آورده بودن . چه صحنه های عشقولانه ای شده بود . سریکی رو زانوی یکی دیگه قرار داشت و اون نفر بالایی داشت با سینه های پایینی  بازی می کرد . دست یکی لای کسش بود .. من که دیگه خیلی حشری شده و هنوز حالمو نکرده بودم با التماس به افسانه نگاه می کردم . راستش دیگه اون روشو داشتم که برم کنار این زنا و با اونا حال کنم ولی دلم نمی خواست افسانه رو ناراحتش کنم . اون متوجه شد که من چقدر دلم می خواد .. دو تایی مون رو زمین دراز کشیدیم و پیشرفت خودمونو به رخ بقیه کشیدیم . مدت زمان زیادی گذشته بود . اصلا خبری هم از این نبود که  بهمون بگن برین بیرون و یه سری دیگه می خوان حموم کنن . افسانه خیلی تعجب کرده بود .. -سابقه نداشت بیشتر از نیم ساعت بمونیم .. ولی بذار حالمونو بکنیم .. طاقباز دراز کشیدم و پاهامو به دو طرف باز کردم .. زنای اون طرف محو ما شده بودند . افسانه زبونشو در آورد . دو طرف کسمو بازش کرد و پهنای زبونشو رو کسم کشید .. -آخخخخخخخخ فدای زبون و اون لیسیدنت شم .. آخخخخخخخخخ .. مهین و شهناز هم که به هیجان اومده بودند شروع کردن به لز کردن با هم .. از اون طرف زنای دیگه هم یکی یکی به هیجان اومده بودند .. نمی دونم چرا خودشونو خیلی کشته مرده من نشون می دادن . اومدن بالا سر من .. افسانه : برید بچه ها مهتاب مال منه . شما مگه خودتون کار و زندگی ندارین .. مهتاب جون چی میگی . چیکارشون کنم . -اووووووخخخخخخخ عزیزم . هر چی تو بگی ملکه من . کسسسسسسم می خاره .. لیسش بزن . میکش بزن .. مهمون حبیب خداست . حالا اومدن بذار یه نفسی تازه کنن . دلم می خواست اون یکی دو نفری هم که اومدن بالا سر من یه حالی هم به من بدن و روزمو بسازن . -فدات شم مهتاب هرچی تو بگی .. حق با من بود . اونا خیلی طالب من بوده دوست داشتن بهم حال بدن . یکی که اسمش بود زهره اومد لباشو گذاشت رو لبام حس کردم که دو تا دیگه هم اومدن رو سینه هام و هر کدومشون یک طرفو گذاشت توی دهنش و سرگرم میک زدن به نوکش شد . افسانه هم که داشت چوچوله هامو میک می زد. من دیگه نمی تونستم ساکت و سر جای خودم باشم . بازم مهین وشهناز اومدن تا جریانو کنترل کنن . بد جوری دست و پای منو نگه داشته بودند تا تکون نخورم . به خودم فشار می آوردم تا لبای زهره رو گاز نگیرم . لبهای کسم در حال مکیده شدن توسط لبای افسانه و سینه هام در اختیار دو نفر دیگه بود .. دست و پامو هم که قفل کرده بودند و دیگه نمی تونستم تکون بخورم .. فقط اوج و گردش هوس بود که زیر سینه ها و زیر شکم و دور کسمو شکار خودش کرده بود .. انگاری می خواستم به یه نقظه ای پرت شم و فریاد بزنم  ..یکی دیگه هم اومده بود روی کسمو دست مالی می کرد و با نافم بازی می کرد . خیلی هوسم زیاد می شد .چشامو باز کرده به دور و بر خودم نگاه می کردم . انگار از خوشی زیاد دچار سر گیجه شده بودم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی