ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 27

راستش دیگه حوصله فرشاد کوچولوی سه چهار ساله امو نداشتم . قبلش از این که  زیاد پیش مادر شوهرم باشه ناراحت بودم ولی اون روزا از بس کم حوصله شده بودم اصلا دلم نمی خواست بر گرده خونه . وقتی به چهره مظلوم و حرکات صادقانه همسرم نگاه می کردم فوری فکرمو مشغول چیز دیگه ای می کردم . سالها با صداقت باهاش زندگی کرده بودم و حالا  برام سخت بود که بخوام تظاهر کنم که همون آدم سابقم . درسته که هنوز چیزی نشده بود و هنوز هم می تونستم زندگیمو حفظ کنم . ولی به این فکر کردم که سالهای جوانی من داره از مرز سی  رد میشه  نه این که چون مهران مرد جوون تر و خوش قیافه تری نسبت به شوهرمه من بهش گرایش دارم ..بلکه اون یعنی مهران یه حسی از گذشته هاست و علاوه بر اون  می خوام یه شور و حال دیگه ای رو احساس کنم .. نیازی که شاید تا به حال حسش نمی کردم .. دوست داشتم تنها باشم . به موسیقی گوش کنم . فکر کنم . حتی گاهی فیلمهای سکسی رو هم می دیدم . بی حوصله شده بودم . دوست داشتم از فرزاد فرار کنم . وقتی که می خندید وقتی که از کارای روزانه اش حرف می زد یا از خاطراتمون و آینده می گفت عذاب می کشیدم .. چتذ بار تصمیم گرفتم به مهرانه زنگ بزنم شاید مهران گوشی رو بگیره . ولی اگه اون فکر کنه که من بهش تمایل دارم چی ؟ نمی خوام اون این احساسو داشته باشه . ولی اگه اون بر گرده ؟ برگرده بره خارج ..اون وقت چی ؟ اگه اون بخواد بغلم کنه .. لختم کنه .. با من باشه ... اگه فرزاد نفهمه ... هر چند من تا اون لحظه جز شوهرم خودمو تسلیم مرد دیگه ای نکرده بودم ولی همون حس تسلیم رو هم دوست داشتم که با عشق و علاقه باشه .. با تمام وجود .. آیا من می تونم با تمام وجود خودمو متعلق به اون بدونم ؟. اون وقت باید همش به اون فکر کنم .. به وقت خوردن .. به وقت خوابیدن و حرف زدن با دیگران .. به وقت رانندگی و حتی زمانی که بر هنه در آغوش همسرم قرار دارم . نمی تونستم یه لحظه از فکر اون غافل شم . تصمیم گرفته بودم که به یه بهونه ای واسه مهرانه زنگ بزنم که خودش پیشدستی کرد . وقتی شماره اونو روموبایلم دیدم انگاری که دنیا رو بهم داده باشند . رویای دختر بچه ای رو داشتم که حس خوب عاشق شدن تازه اومده سراغش . -کجایی دختر .. درسته که ما شوهر نداریم .. به قول قدیمیا از سکه افتادیم .  تو که تازگیها بچه ات رو همش مادر شوهرت داره .. مامان بابا ی منم هم که  رفتن مشهد .. می خواستم بپرسم مهران هم با اونا رفته که روم نشد .. خلاصه قرار شد عصرونه رو برم پیش مهرانه ... یعنی ممکنه مهران هم خونه باشه ؟ ممکنه بازم از برادرش حرف بزنه ؟.. خلاف دفعات قبل که هر وقت از اون حرفی به میون میومد عصبی می شدم دلم می خواست این بار در مورد اون حرف بزنه و منم یه جوری در ادامه حرفاش یه چیزی بگم .. با یه حالت ناز کردن .. این که من اصلا اهل این بر نامه ها نیستم و اونم ادامه بده .. شوق و ذوق عجیبی داشتم .. دلم می خواست زود تر بعد از ظهری بیاد و برم خونه شون .. یه حسی بهم می گفت که مهران مونده تهرون و با باباش اینا نرفته .. اگه این طور بود مهرانه می گفت .. دوست داشتم برم حموم و یه نگاهی به بدنم بندازم و از تماشاش لذت ببرم . به اون قسمتایی که مهران اونا رو لمسش کرده .. به نوک سینه ها و لبایی که بوسیده و میکشون زده .. حتی به کسم که  با واسطه بهش دست  زده .. قبل از رفتن به حموم  چند دقیقه ای بدن  کاملا برهنه مو در آینه تمام قد بر انداز کردم .. می دونستم امروز نمی تونم باهاش تنها باشم ولی با این حال وقتی به هر یک از قسمتهای بدنم دست می زدم دستای اونو حس می کردم که داره با هام ور میره .. انگار غیر فکر اون هیچ فکر دیگه ای در این دنیا نبود که منو مشغولم کنه . نوک سینه هام تیز شده بود .. حس کردم لبای اونو می خواد .. و کسم که اشکش در اومده بود و تمنای اونو داشت .. میل به غذا نداشتم . اگه قرار بر این بود که فقط مهرانه رو ببینم و باهاش حرف بزنم فایده ای نداشت .. دلم همش پیش داداشش بود .. بالاخره اون لحظه رسید که من زنگ در خونه شونو بزنم . یه جین چسبون پوشیدم که باسنمو گنده نشون بده هرچند یه پیراهن  یقه هفت به سبک مردونه ولی در اصل زنونه به رنگ آلبالویی تنم کردم که  رو شلواری بود و تا انتهای باسنمو پوشش می داد اما  خوبی این پیراهن در این بود که در حال حرکت به باسن چسبیده و برجستگی اونو به کسی که چند ثانیه ای اون قسمت رو زیر نظر داشت نشون می داد .. در زدم و رفتم به واحدشون .. در اونجا رو هم که زدم  واسه یه لحظه از هیجان چشام بسته شد و لبخندی گوشه لبام نشست .. مهران درو به روم باز کرده بود .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی