ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 34

می خواستم فراموش کنم که در این چند ساله چی بر سرم گذشته . خیلی سخته لحظه ای که می خوای از مرزی رد شی . نمی دونی اون طرف مرزچه خبره . از دنیای اون جا چیزی نمی دونی . اما وقتی وارد دنیای  رویاهایی شدی که یه زمانی برات مث یه کابوس به نظر رسید اصلا دوست نداری به عقب و اونم گذشته ها بر گردی و من اصلا دوست نداشتم به اون لحظه های بدون مهران بر گردم . وقتی من و اون به شهر زیبای بابلسر رسیدیم غروب بود .  می رفت که یک شب زیبای تابستانی شکل بگیره . شب من .. شب او .. شب ماوماه و شب عشق و هوس . بدون روزهایی که دیگه نمی خواستم حتی با یادش خودمو پر از غم و اندوه کنم . خیلی رویایی شده بودم  . به محض رسیدن به ویلا در و پنجره ها رو باز کردم تا بوی نا و رطوبت فضا رو ترک کنه و خیلی زود  هم این بو  فضای خونه رو ترک کرد . جایی بود اختصاصی .. یک قسمت  که می تونستیم رو به در یا باشیم و هیچ مزاحمی هم ما رو نبینه . تا چند صد متر اون طرف تر خونه ای نبود و کسی هم از این دیوار بلند بالا نمیومد . دلم می خواست روشنهای ساحلی برای عشقم بغلتم و خودمو در آغوشش بندازم .. بدنمو بسپرم به شنهای داغ ساحل  . باهاش رقابت کنم . ازش بپرسم تو داغ تری یا من . و شب هنگامی که شنهای داغ روز سرد میشن من گرمای عشق و هوسمو بدم بهش تا از زندگی و از بودنش لذت ببره . همون جوری که من از هستی و بودن خودم لذت می برم . فضا رو مرتب و چراغونی کردم . دوست داشتم همه چی برای یک شب رویایی زیبا و پرتنش و خاطره انگیز آماده باشه . وقتی فرزاد واسم زنگ زد که به سلامت رسیدی یا نه دلم می خواست می رفتم کنار ساحل و گوشی رو می سپردم به دست امواج . به همون صورت که خودمو دادم به دستش .. تا دیگه یادم نیاد که این چند ساله چه بر سرم گذشته .. برای لحظاتی به یادم آورد و منو به این حس فرو برد که زندگی من وابسته به تعهدیه که راحت نمیشه از زیرش شونه خالی کرد و در این آینه ای که روبرومه فقط نباید خودمو ببینم که اگه این طور شه می رسه یه  روزی که مجبور شم این آینه رو بشکنم . با شکستن این آینه من و هرکی درش قرار داریم نابود میشیم من و مهران .. شایدم فرزاد و فرشاد .. نه ..من نمی خوام من و عشقم نابود شیم باید قدر این  لحظه ها رو بدونم . باید خیلی مراقب باشم . من و اون شامو رفتیم بیرون و کنار ساحل . چراغای روشن کنار دریا .. صدای امواج و شکست موجها وقتی که به ساحل زندگی می رسیدند .. این مرگ رویاهای اونا بود .  زندگی امواج به این بود که آروم نگیرن . می خواستم خودمو از افکار زندگی مشترکم با فرزاد رهایی بدم .. دلم می خواست از زندان خاطرات با اون بودن فرار کنم . ولی نمی دونم چرا در عین بی خیالی یه ترس خاصی به دلم راه افتاده بود . سعی می کردم با این اندیشه خودم مبارزه کنم . با اندیشه آرامش قبل از طوفان . دستامو به دستای اون سپردم . بدنم شده بود مثل دریایی که حس می کردم یه چیزی مثل امواج در زیر سینه ها و دور نافم و زیر اون به راه افتاده . دلم می خواست گردش و غرق در احساسات عاشقانه شدن رو بذارم به کناری و برم به بستری که خودمو برای عشقم بر هنه کنم . به اندازه کافی خودمو غرق در عشق اون کرده بودم . حالا نیاز به این داشتم که با مکملی به نام هوس  به اوج پرواز برسم . پرواز هوس . پروازی که دیگه عشق بر گشتن به فرود گاه رو نداشته باشم ولی اگه اون با من باشه می تونم همیشه عاشق باشم .. حتی در شکستن ها با اون بپرم .. چون شکست در کنار ش معنایی نداره . اون کنار آلاچیقی در ساحل نشسته بود و داشت قلیون می کشید . خیلی از زنا و دخترای دیگه هم سرگرم کشیدن قلیون بودن . راستش من خوشم نمیومد و این کارو بد می دونستم .. فقط دستمو دور کمر اون حلقه زده و دوست داشتم زود تر بر گردیم . اون ازم بخواد که خودمو در اختیارش بذارم . می خواستم توپو بندازم تو زمین اون . تا تازگی خودمو برای همیشه واسش حفظ کنم . خیلی دلم می خواست بشینم و ستاره های آسمونو در این لحظه های خوش عشق ورزی شریک خودم کنم . دلم می خواست فریاد عشقمو به دست نسیم دریا و ساحل بسپرم تا اونو برسونه به اون دور دستها .. تا دونه دونه شنهای ساحل   و قطره قطره آبهای دریا بدونن که من خوشبخت ترین زن دنیام .. برگشتیم خونه ...... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی