ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 7

-بمال مهتاب .. بذارش تو .. بدار بذار .. انگشتتو ..ولم نکن .. من می خوامت .. می خوامت .همچنان انگشتامو می ذاشتم توی کس افسانه و درش می آوردم . یه نگاه به چشاش داشتم که داره چیکار می کنه . با اشاره دست شهنازو که از کنارش رفته بود صداش زد .. -آخخخخخ شهناز جون فدات .. فدات شم من .. مهین همون کنار اون یه یه تیکه میله وایساده .. بیا جلو دهنمو داشته باش .. نمی تونم زود باش جیغم در میاد .. منم لذت می بردم از این که تونستم تا این حد برای افسانه مفید باشم .  با این که چندشم می شد و تا حالا از این کارا نکرده بودم ولی گفتم هر چه بادا باد ما که الان در باغ بهشت نیستیم . اومدیم به این دنیا و باید نفسهایی بکشیم و بریم . کی می گفت که از پر قو گذارمون میفته به این سگدونی که از بوی گند تن خودمون داریم خفه میشیم . دلو زدم به دریا و دهنمو گذاشتم روی کس افسانه .. داشتم پشیمون می شدم . ولی وقتی فشار پاهای اونو رو صورتم حس می کردم و این که منم این لذتو برده بودم و می دونستم تا چه حد آدمو به اوج می رسونه برای همین ترجیح دادم که ادامه بدم .. پس از چند دقیقه تقریبا طعم بد کس افسانه گرفته شده بود . آخه همه بد مزگی ها رو چشیده بودم و به طور خود کار حالا یه طعم و مزه ای وارد دهنم می شد که منو به یاد آب آناناس مینداخت . همون کارایی رو که فتانه با من کرده بود انجام می دادم . وقتی که  چوچوله مو بین دو تا لبش می گردوند و میکش می زد من بی نهایت لذت می بردم . اصلا حال خودمو نمی فهمیدم . البته یک زنی که بار ها و بار ها سکس داشته دیر تر ار ضا میشه . من خیلی زود  حالم جا اومده بود .. حرکات پاهای افسانه نشون می داد که هنوز هم تا ار گاسم خیلی جا داره .. من بازم باید تلاش کنم .. دستای اون رو سینه هام خیلی اثر بخش بود .. در یه جایی یه مطلبی رو خونده بودم که ادامه اش ندادم و در اینجا افسانه هم رو من پیاده نکرده بود . و اونم کس غلتونی بود . وقتی دو تا کس در تماس با هم قرار می گیرن .. من اون مطلبو کامل نخوندم ولی می شد حدس زد که واسه این این کارو نکرده که با وجود لباسایی که تنمون بود و در حالت فقط شورت پایین کشیده سخت بود .. خوشم میومد از این که تونستم اونو سر حالش کنم .. با یه سینه اش بازی می کردم . ظاهرا شهناز داشت یه سینه دیگه شو میک می زد .. خودم حس کردم که دوباره دارم حشری میشم .. افسانه ساکت شده بود .. شهناز دست از دهن و لب از سینه اش بر داشت و منم دیگه به کارم ادامه ندادم .. فقط گذاشتیم که افسانه در همون حال هر چند دقیقه که بدنش طالبه بخوابه . چه می کردیم ! این بود سر نوشت ما .. یکی به جرم قاچاق یکی به جرم دزدی یکی به جرم خیانت به همسر ... و انواع و اقسام جرایم دیگه در زندان بودیم . راستش برام مهم نبود چه جرمی کردیم . مهم این بود که دیگه رنگ بیرونو نمی دیدیم و باید این لحظه های حبسو واسه خودمون شیرین می کردیم . چه بسا دنیای بیرون برای خیلی ها زندان باشه اما  از محیط زندان میشه لحظه های آرامشی به وجود آورد که بهترین آزادی ها نمی تونه اون آرامشو بهت بده . اما من در انتظار مرگ بودم .. حکم اعدام .. ولی  با این الکی خوش بودنها روز گارو می گذروندم .. پنجشنبه اومده بود .. همه واسه این پنجشنبه و رسیدن به اون یه شور و هیجان خاصی داشتند .. جریان از این قرار بود که  پنجشنبه ها هم یک بر نامه حمام عمومی به راه بود ولی اون جوری که فتانه می گفت گروه گروه باید می رفتیم و نیم ساعت هم نمی تونستیم بمونیم .. با این حال از هیچی بهتر بود البته مواردی هم که یکی پریودش تموم می شد می تونست بره حموم .. افسانه می گفت حالا دارن کاری می کنن که بیشتر بریم حموم ..اما  در این نیم ساعت اکثرا واسه رفتن زیر دوش توی نوبت بودن .. چه کل و کشتی هایی که سر همین دوش گرفتن نمی شد .. افسان تعریف می کرد گاهی زنا سر همین مسئله به جون هم میفتن و انواع و اقسام فحش ها رو نثار هم می کنن . -ببینم بچه ها شما هم فحش میدین ؟ -بدون فحش دادن و کتک کاری و دعوا که زندان مزه نمیده .. ولی اگه دست از پا خطا کنی انفرادی رو شاخشه .. تنبیهت می کنن اصلا ممکنه جات رو عوض کنم و دلم نمی خواد هم اتاقی خوبمو از دست بدم . واسه همین سعی می کنم فحش ندم . مهین : شیر آرام می شود .. شهناز : درود بر پلنگ قهرمان .. افسانه : من اسیر آهوی مهربونم .. بغلم کرد و لباشو گذاشت رو لبام .. دیگه از بوسه هاش چندشم نمی شد .وقت و بی وقت به بدن هم دست می زدیم . سینه های همو لمس می کردیم .. کس همو .. شورت و شلوارمونو پایین می کشیدیم و دو سه دقیقه هم که شده حال می کردیم .. بالاخره پنجشنبه اومد .. فکر و ذکر افسانه به این بود گه چه جوری میشه توی حموم لز کرد با این همه جمعیت ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی