ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شوهر خوش اندام دوستم

وقتی میترا رو پس از چند سال کنار شوهرش دیدم اونم در یک تالار و مجلس عروسی  یکه خوردم . البته از دیدن میترا نه .. بلکه از دیدن شوهر خوش اندام و خوش تیپ اون که از نظر ظاهری با میترا جور نبود . نمی دونستم این مرد واسه چی با هاش از دواج کرده .. متین چهره ای متین و زیبا داشت ولی نگاش نشون می داد که خیلی شیطونه . چون از همون اول که منو دیده بود داشت با نگاش منو می خورد . راستش با این که شوهر داشتم ولی تازگیها با توجه به این که شوهرم ارتشی بوده و پی در پی می رفت ما موریت ,  سرک کشیدن من به کامپیوتر و ماهواره و چت و این حرفا خیلی حسا رو در من بیدار کرده بود . طوری که هر وقت همسرم  توی شهرمون نبود فکر می کردم مجردم . یکی دو تا دوست پسر تلفنی داشتم ولی از شهر های دیگه بودند که بعد از چت کارمون به تلفن کشید . نمی شد رو اونا حساب کرد .. من حدود سی سالم بود و اون دو تا دوست پسرم زیر 25 بودند . اما متین  خیلی عالی بود . میترا از وفاداری و نجابت و درک و شعورش تعریف می کرد . اون خودش کار مند بیمه بود و می گفت که شوهرش کاراشو خونه انجام میده و حسابدار شرکته ..  من و میترا در قدیم خیلی با هم بودیم .. دوستان صمیمی .. ولی حالا به تنها چیزی که فکر می کردم شوهر اون بود . آرزوی سکس با اونو داشتم . باید هر طوری شده اونو ردیفش می کردم . ولی چه جوری . دوستی تلفنی با دو نفر این تابو و طلسم رو شکسته بود و به من اعتماد به نفس داه بود . من و متین اون شب  صحبتای زیادی کردیم .. خیلی خودمونی تر از من نشون می داد . حس کردم که از طرف میترا در منگنه قرار داره و من باید کمکش کنم . -متین خان ..  این بیشتر مردا هستند که اهل خیانت و بی وفایی ان و چشم و دلشون به سوی دیگران و غیر زنشونه .. -یه نگاه معنی داری به من کرد و در حالی که چشم از چشام بر نمی گرفت گفت تازگیها زنا هم همین شدن شایدم بیشتر . اهل تنوع و فانتزی های سکسی ..سر این موضوع داشتیم کل کل می کردیم . هر کدوم دوست داشتیم بگیم حرف اون یکی درسته ... جمع خیلی خودمونی بود . من و متین با هم رقصیدیم . با یه پیراهنی به رنگ سبز پسته ای خوشرنگ که از کناره های  یک طرف  از پایین تا بالا چاک داشت دلشو برده بودم . اون با این که می تونست با خیلی های دیگه باشه اون شب بیشتر وقتشو رو با من گذروند . فقط گاهی که حس می کرد باید یه دستی بر سر زنش بکشه می رفت سمت اون .. اون شب با میترا طرح دوستی بیشتری ریختم . این که اون بهونه ای بشه که من بیشتر بتونم متین رو ببینم . برای لحظاتی  هنگام رقص دستاشو خیلی آروم گذاشته بود دور کمرم و برای یه لحظه با فشار بیشتری لمسم کرد .. این کارو چند بار انجام داد . متوجه حس خاصی در ناحیه کسم شدم . چند روز بعد میترا واسم زنگ زد که با دوستاش داره میره شمال اگه موافق باشم می تونم باهاش برم .. -ببینم شوهرت رو تنهاش میذاری -ای بابا من و اون که از این حرفا نداریم اون کارای شرکتو میاره خونه تا نیمه شب مشغوله .. اون عاشقمه .. می خواستم بهش بگم اون عاشق کس و کون و بدن لخت زنای خوشگله .. چیزی نگفتم .. خونه ای هم که درش زندگی می کردند پدر میترا واسشون خریده بود . -مهناز جون من و اون اصلا این حرفا رو با هم نداریم . اون حتی نمی دونه من با کی دارم میرم و اصلا نمی دونه من برات زنگ زدم یعنی فعلا بهش نگفتم .. کاری به مسائل خاص و تفریحات سالم هم نداریم . .. . به خودم گفتم این که خیلی عالی شد . پسر نه ساله امو فرستادم خونه مادر بزرگش که درد سر درست کردن غذا و رسیدگی به اونو نداشته باشم . ..-میترا کی داری میری - من برای امشب میرم و تو که نمیای تا چند دقیقه دیگه راه میفتم ... .. نمی دونستم چیکار کنم .. خیلی دلم می خواست یه بهونه ای بیارم و با متین حرف بزنم .. شبو زنگ زدم خونه میترا شون ..-ببخشید  متین خان میترا جون منزل تشریف دارن من کاری داشتم .. می خواستم بیام اونجا -شما بفر مایید اون رفته بیرون تا  چند دقیقه دیگه بر می گرده .. موبایلشو نبرده وگرنه شماره شو می دادم که باهاش تماس بگیری .... باز چه پدر سوخته ای بود این متین . خوشم اومد . اون دلش می خواست  منو بکشونه به اونجا .. پس اون دوست داره با من خلوت کنه . حالا بهت نشون میدم . فکر کردی خودمو راحت در اختیارت میذارم ؟ .. خنده ام گرفته بود . تا چند لحظه پیش داشتم واسش می مردم . حالا هم همین طور . وقتی که دیدم اون این طور راحت داره دروغ میگه خودمو براش  گرفتم و خواستم که کلاس بیام . هر چند که هنوز ندیده بودمش . و نمی دونستم چی به چیه .. با مانتوی بلندی که زیر اون یه لباس نیمه سکسی هم تنم کرده بودم راهی اونجا شدم .. متین خیلی راحت و آزاد لباش پوشیده بود . انگاری که یک فوتبالیسته و رفته بازی . یه شلوارک و لباس زیر یا همون زیر پیراهن رکابی سفید تنش بود که موهای سینه اش هم به خوبی مشخص بود .-میترا جون تشریف نیاوردن ؟-شما بفر مایید راحت باشید .. مانتو تونو در آرین من آویزونش کنم .. وقتی درش آوردم حالا اون چشاش گرد شده بود . می دونستم که منو کشونده  اونجا تا به خواسته اش برسه . یه پیرهن خیلی کوتاه و فانتزی و چسبون به رنگ قرمر همراه با آرایش ست پشت چشا و گونه هام کافی بود تا اونو محو من کنه . ولی من بی توجه به اون گذاشتم هر طوری که دوست داره نگام کنه .. رفته بود آشپز خونه تا برام چای بیاره ..ولی صدای زنگ تلفن اومد و بعدم چند کلمه ای رو شنیدم که در مورد من می گفت که اینجام .. .. بعدش بر گشت و گفت عذر می خوام میترا همین الان زنگ زد که با دوستاش رفته شمال -مگه قبلا به شما نگفته بود که منو تا اینجا نکشونین .. -قرار بود بیاد خونه بعدا بره ولی ظاهرا من نمی دونستم .. .. به جایی رسیده بودم که نمی تونستم بمونم . حداقل باید حرکت می کردم .. اون  نباید می ذاشت که می رفتم . از جام بلند شدم هر لحظه منتظر بودم که مانعم شه ولی اون حرکتی نشون نداد .. -من نمی دونم هدف شما چی بوده که منو کشوندین این جا .. داشتم درو باز می کردم مثلا می رفتم ولی عصبی بودم . اون با این که منو می خواست ولی چرا کاری نمی کرد .. -مهناز خانوم بدون مانتو ؟ حالتون خوب نیستا .. رفتم که مانتو مو بر دارم از پشت بغلم زد .. دست و پا می زدم ولی نذاشت که در برم .. -نههههههه .نهههههههه این کارو با هام نکن ..نهههههه  هوسباز .. من از اوناش نیستم .. -ولی من هستم .. من هستم .. -هوسباز .حریص .. شما مردا همه تونو باید ببندن به رگبار . -البته شما زنا با حرفاتون ما رو به رگبار می بندین . دستشو دور کمرم گذاشته بود و البته یه دستی منو برد و انداخت رو تخت .. -نهههههه .. خواهش می کنم من شوهر دارم تو زن داری . میترا دوستمه اون به تو اعتماد داره .-شوهرت هم بهت اعتماد داره .... ولی می دونستم که دارم حرفای بی خودی می زنم . -چیه داری چیکار می کنی مگه دوستم میترا بهت نمی رسه ؟ -همون جوری که شوهرت بهت می رسه . منو غرق بوسه هاش  کرده بود . طوری به سرعت لختم کرده بود که آدم فکر می کرد هر لحظه ممکنه زنش بیاد و اون عجله می کنه . من می تونستم شبو پیشش بمونم .  می تونستم بگم پیش میترا هستم . بدن سفت و خوش عطر متین رو رو تنم حس می کردم . چه لذت بخش بود طعم بوسه های گناه بر باسن من .. وقتی منو یه دور برگردوند و پاهامو به دو سمت بیشتر باز کرد  داغی کسمو در تمام بدنم حس می کردم .  لبای کلفتش رو کس ناز و غنچه ای من نشست و چه جور اونو میکش می زد و  تمام خیسی های منو هم می خورد . وقتی میک زدن سینه هامو شروع کرد خودشو کمی بالاتر کشونده بود و همراه با بوسیدن , کیرشو به کسم نزدیک کرد .. تا یه لحظه رفتم احساس گناه بکنم و این که همسر دارم نیمی از کیر داغ و کلفت متین رفته بود توی کسم و با یه فشار دیگه بقیه رو فرستاد تا آخرش .. گذاشتم تا منو ببوسه و با بوسه داغ  غرق در پیوند با شکوه هوسمون شیم . هنوز چشامونو به چشای هم ندوخته بودیم . اون خودشو رو من حرکت می داد حس کردم  توی کس من داره خالی می کنه .. . چه حریصانه !-این قدر بی طاقتی ؟ -عاشق کونای بر جسته و کس های ناز و تپل و سینه های سفت و درشت و صورتای خوشگل خانومای خوش اندام هستم -چه خوش اشتها ! بد نگذره ؟ رفتم رو کیرش نشستم و هر طوری که می خواستم و هر بلایی که دوست داشتم سر کیرش آوردم تا تونستم ار ضا شم .. پشت به اون و یه پهلو دراز کشیده بودم و اونم دستش دور کمر م حلقه شده بود .برای دقایقی خوابم برده بود با این حس که داشت با سوراخ کونم ور می رفت چشامو باز کردم .. چه خبر بود فکر کنم یه قوطی کرم رو روی سوراخ کونم خالی کرده بود .. -متین جون دردم میاد .. نمیشه نکنی ؟ -حالم کامل نمیشه -فدای حالت عزیزم . کیرش عین سنگ شده بود .. از بس کرم مالیده بود که سوراخو گم کرده بود . خودمو به روی تشک فشار می گرفتم بالاخره به هر مصیبتی بود یه چند سانتی رو کرد توی کونم . -تکون نخور .. دست  نگه دار .. دلم داره از جاش در میاد .. یواش یواش کیرشو می فرستاد جلو می داد عقب .. دستاش هم رو سینه هام کار می کرد .. وقتی آبشو خالی کرد توی کونم حس می کردم آروم گرفتم . داغی آبش کون به درد اومده منو تسکین می داد .. تا صبح توی بغل هم بودیم . وقتی می خواستم برم بهش گفتم ناقلا یه چیزی بهم میگه که دیشب وقتی من بهت تلفن زدم تو می دونستی میترا رفته سفر .. مخصوصا نگفتی که منو بکشونی اینجا .. متین لبخندی زد و گفت خیلی خوش گذشت .. -خودت منو کشوندی طرف خودتا ؟ خیلی شیطونی پسر .. -هرچی می خوام چیزی نگم وادارم می کنی .. البته اینا رو با شوخی و لبخند می گفت -نترس حرفتو بزن . ما حالا حالا ها با هم کار داریم . -راستش میترا که داشت می رفت سفر به من گفته بود که برات زنگ زده که تو هم با هاش بری و تو نخواستی که بری .. ببینم نکنه خونه مونو با شمال اشتباه گرفتی ... اووووووخخخخخخ پس اونم می دونست که من هوسشو دارم و به تمنای اون دارم نقش میام .. امان از دست این مردا ! گاهی دست شیطونو که ما زنا باشیمو از پشت می بندن ..ولی خب هر دو مون به اون چه که می خواستیم رسیده بودیم .. پایان ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

ناشناس گفت...

سلام استاد
معنی و تفسیر بیت زیر رو میشه بگید:
در کارگه کوزه گری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من گفتند
کو کوزه گر و کوزه خرو کوزه فروش

ممنون

ایرانی گفت...

با درود به آشنای نازنین ..البته در این شعر معانی زیادی نهفته ... درکل اشاره به دنیای فانی داره و این که نباید به ان دل بست .. معنای ظاهری اون به این صورته که انسانها می روند و آثار آنها بر جای می مانند .. امروز آن که این کوزه را ساخته حیات ندارد .. از کوزه فروش و آن که این را خریده نشانی نیست و از زاویه ای دیگر نیز می توان این تعبیر و تفسیر را به کار برد که وقتی انسانها می میرند و دوباره خاک می گردند از خاک آنان هم گل کوزه گری ساخته می شود .. این خاک می تواند مربوط به شخصی فقیر باشد و یا ثروتمند .. اما خاک خاک است و دیگر نمی توان به خاطر شخصیت اعتباری فخر فروخت .. همه از اوییم و به سوی او می رویم از خدا به سوی خدا .. از خاک بر خاک .. خلاصه هر شاعری ممکنه از اشعارش معانی خاصی رو در نظر داشته باشه و در کل همان بی اعتباری دنیا صحیح تره و ریزه هاش به این صورت در اومده . با سپاس از تماس و همراهی شما ...ایرانی