ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 15

استرس و هیجان شدیدی بر من غلبه کرده بود .  نمی دونستم باید چه احساسی داشته باشم . شاید مثل یه آدمی بودم که می خواد جواب یه آزمایشی رو بگیره که ببینه سرطان داره یا نه .. یه سرطان کشنده .. یه بیماری که جونشو بگیره .. ولی من  باید اون لحظه مرگو با چشما م می دیدم که همسرم خودشو در اختیار یکی دیگه گذاشته . اونی که دم از مهر و محبت و عشق می زد . اونی که می گفت این  چند سال اختلاف سن واسش مهم نیست . این فیلم چرا جلو نمیره .. چرا این قدر صحنه های اضافه داره . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . نکنه اون بیدار شه .. به جای این که اون از من بترسه من از این هراس داشتم که اون سر برسه و گند کاریهای خودشو ببینه .  صحنه هایی رو که داشت با خودش ور می رفت و به خودش می رسید زدم جلو تا این که رسیدیم به جایی که زنگ در خونه رو زدند .. یه خورده حالش گرفته شد . اون که کاملا بر هنه بود خیلی تند لباساشو پوشید . اما یه دکلته ای تنش کرد که قسمت  پایین اون در  یه حالت اریب و چین داده تر کیب زیبایی به پا هاش می داد . به رنگ مشکی طرح دار که خیلی هم بهش میومد . سوتین هم نبسته بود .  ولی دیدم که قبل از به تن کردن دکلته شورتی فانتزی پاش کنه .. نمی دونستم کدوم یک از شورتا رو پاش کرده ولی یه لحظه که رفت جلو آینه و کونشو به سمتش گرفت حس کردم که چیزی پاش نیست .. تصویر به خوبی مشخص نبود . فقط می تونستم قالب کونشو ببینم . دستشو که بالاتر گرفت با کمی دقت متوجه شدم لامبادای مشکی رو پاش کرده .. همونی که من خیلی خوشم میومد و کیر خوابیده منو در هر شرایطی بیدار می کرد .. آخخخخخخخخ .. دو دستی زدم تو سرم .. می دونستم که باید شاهد چه چیزی باشم .. نزدیکه اون لحظه ای برسه که من بخونم که من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود .. می دونستم از اونجایی که دیده مهسا هم با مهرامه  لباس تنش کرده .. لحظاتی بعد خواهر و برادر وارد شدند . مهسا و فتانه همدیگه رو بغل کردند . بعدش فتانه صورتشو جلو آورد که مهرام اونو ببوسه .. صدا رو بردم بالاتر .. من فقط یکی ازهارد ها رو که زاویه دید بهتری می تونست از محیط داشته باشه آورده بودم .. اون یکی رو هم اگه می دیدم از نظر تصویری ممکن بود یه حالتهای خاص دیگه ای رو هم به من نشون بده . .. حالا صدا رو بهتر می شنیدم . مهسا : ناراحت نباش عزیزم من الان میرم شما دو تا پرنده عاشقو با هم تنها میذارم . فقط اومدم که داداشو برسونم و ماشینو با خودم ببرم . -ببینم مهسا می تونستی دوست پسرتو بیاری همین جا ..چهار تایی خوش بودیم دیگه .. -وووووویییییی چی داری میگی .. باید احترام داداش جونو نگه داشته باشیم دیگه ..  مهرام : فتان جون حرفاشو جدی نگیر .. کنار خواهرش  یه دستشو دور کمر زنم حلقه زد ..  مهسا : اییییییی داداش ملاحظه منو نمی کنی که من گمراه شم . یه خورده احترام منو داشته باش .. لحن مهسا طوری بود که نشون می داد داره شوخی می کنه و اون و برادرش خیلی صمیمی تر از اینا هستند . -حالا دیگه پررو نشو برو دیگه من خیلی کار دارم -این جوری با من حرف نزن مهرام همین جا می مونم حالتو می گیرم . چیکار داری . انگار می خوای زمین شخم بزنی .. آخخخخخخخ می دونم که زمین فتانه چقدر نرمه . فتانه : چی داری میگی .. بده .. مهسا : خیلی کارا می کنی بد نیست . الان می خوای بری توبغل داداشم بد نیست .. باشه می دونم دل تو دلتون نیست و توی دلتون دارین منو فحش میدین .. تا بیشتر از این فحش نخوردم برم .. یه لحظه صدا قطع شد و متوجه نشدم چی دارن میگن .. نمی دونم چرا یه تیکه از صحنه قطع شده بود . دلم هری ریخت پایین .  این  روبرو شدن با تراژدی رو مرگ خودم می دونستم ولی دوست داشتم اون ضربه آخر . .. کشنده ترین ضربه هم بر من واردشه و تکلیف خودمو بدونم . به سیاهی برسم که بالاتر از اون رنگی نباشه .. رسید اون لحظه ای که من هفته ها بود تصورشو در اندیشه ام داشتم .. دستام یه حالت سستی پیدا کرده بود . یه سستی عصبی .. فتانه و مهرام مدتی در سکوت به هم  هم نگاه می کردند . چشاشون که کاملا مشخص نبود ولی حالت نگاه و صورت به صورتشون نشون می داد که  چه هوسبازانه عشقو واسطه خودشون قرار دادن . به دقت صحنه رو نگاه می کردم .. یکی دو بار فیلمو دادم عقب . نمی دونم چرا این قدر وسواس شده بودم . حتی این برام مهم بود که کی  اول شروع کرده . کی هیجان بیبشتری داشته .. کدومشون کم طاقت تر بوده .. در حالی که در این شرایط  این گونه شروع ها چیزی رو ثابت نمی کنه . اول دستای فتانه دور کمر مهرام حلقه شد .. و بعد مهرام هم دستشو رسوند به پشت زنم . حالا فتانه طوری حرکت کرده بود که در یک زاویه دید مناسب نسبت به دور بین قرار گرفته بود . دستای پسر رفته بود زیر دکلته زنم و اونو داد بالا . چه نرم بالا رفته بود .. نههههههه نهههههههه .. کاش می تونستم با دستای خودم خفه اش کنم . من آدمکش نبودم ولی نمی دونم چرا در اون لحظه دلم می خواست که اون بمیره . مرگ اون زجر آور بود . پسرمو یتیم می کرد .. نه این که منو به یاد خاطرات شیرینم بندازه .. دیگه خاطرات اون فتانه برای من مرده بود .. فقط از مرگ نفرت داشتم .. از این که چرا یک لذت باید تبدیل به یک عذاب شه و یک فرشته بشه شیطان .. دکلته رفت بالا .. کون برجسته زنم مشخص شد .. مهرام دو تا دستشو گذاشت ذو طرف کون فتانه ..-وااااااااییییییی چی ردیف کردی عزیزم -برای توهه .. مال توست .. هر کاری  دوست داری باهاش بکن .. صداشون دیگه خیلی آروم شده بود .. به هم چسبیده بودن .. مهرام طوری از کون فتانه لذت می برد که انگاری اون ور آب سالها ریاضت کشیده . روی ریموت کلید استپ رو زدم حس کردم یه لکه های سیاهی جلو چشامو گرفته .. بهم فشار اومده بود .. نمی دونم چه عاملی سبب می شد که ادامه فیلمو ببینم .دوباره پلی کردم .  مسلما اولین باری نبود که  این جور در کنار هم قرار گرفته با هم حال می کردند . ولی چرا تا به این اندازه  تشنه هم بودند . همون کنار تخت ایستاده کارشونو شروع کرده بودن .. چرا آروم و قرار نداشتند .. پنجه های مهرامو می دیدم که چه با هوس به کون بر جسته و قشنگ زنم  چنگ انداخته .. همون کونی که یه روزی اونو برای همیشه حق خودم می دونستم که باهاش حال کنم و ازش لذت ببرم . اون با هوسی خالصانه داشت با  همسرم ور می رفت .. یعنی نسبت به فتانه محبتی خالصانه هم داره ؟انگار تمام استخونام در حال شکستن بود .. صدای شکستن قلبمو مدتها پیش شنیده بودم . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی