ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 67

-حالا چه حسی داری نلی ؟ -این حسو که به تو رسیدم و دیگه ازت جدا نمیشم . برای همیشه مال همیم . ناصر من از هیچی نمی ترسم . فقط به خاطر توست که در مقابل نیما و نوشین خیلی محتاطانه رفتار می کنم . من هر وقت که خونه ام نسبت به نیما یه حالت خاص و رفتار ثابتی دارم . همیشه در عالم خودم هستم . وقتی از من حال و روزمو می پرسه میگم خستگی کاریه . به من میگه این قدر کار نکن . ولی من اگه کار نکنم دیگه نمی تونم بهانه ای برای دیدن تو پیدا کنم .. -نلی سعی کن کمی عادی تر با نیما بر خورد کنی که اون به چیزی مشکوک نشه . -نمی دونم . نمی تونم . من فقط به تو فکر می کنم . به تو که گاهی بد اخلاق میشی ولی با همه بد اخلاقی هات دوستت دارم . -مطمئنی که منو با همه اخم و تخم هام دوستم داری ؟ آخه برای چی ؟ حتما یک عادته . عادت هم یک مرضبه که همه ما داریم . -نمی دونم . هر چی که می خوای اسمشو بذاری بذار . ولی من با این فکرم سالهاست که دارم زندگی می کتم . از بچگی . از اون وقتی که تازه تو رو دیدم . هر لحظه از زندگیم یه فکر خاصی رو نسبت به تو داشتم . انگار با زمان می رفتم جلو . اون وقتایی  که به نوجوونی رسیدم .. یه احساس عجیبی داشتم . از پسرا فراری بودم . مامان منو تر سونده بود . ولی در مورد تو چیزی بهم نگفت . همه شون ما رو مثل خواهر و برادر می دونستن .. ولی راستش چند بار با همه شرم و حیام دلم می خواست که بغلم بزنی منو ببوسی .. در خیالم می دیدم و حس می کردم که بر هنه در آغوش توام ولی بیشترین خیالم و رویایی ترین اونا مربوط به وقتی می شد که حس می کردم با لباس عروسی بر تن کنار توی داماد ایستادم و تو شدی مرد من . رویایی که هر گز برای من واقعیت نشد . نمی دونم چرا خیلی دیر تونستم بر شرم خودم غلبه کنم . کاش خیلی زود تر از اینا بهت می گفتم که دوستت دارم و تو هم اینو با تمام وجودت درک می کردی . اما من هنوز حس می کنم که در دنیای تر سیمی خودم هستم . همون دنیایی که خودم و تو رو درش می بینم . همون دنیای زیبایی ها . دنیای پاکی ها . دنیای عشق .. دنیای پیوند های پاک -و دنیای هوس .. -هوس جزیی از نیاز های آدمه . و من اون نیازو با تو که هستی و زندگی و همه چیز منی بر طرف می کنم -نلی امروز خیلی احساساتی شدی . -تو امروز احساساتی بودن منو حس می کنی . من از بچگی این طور بودم .. -نمی دونم چی بگم . شاید من طور دیگه ای تو رو می دیدم -راستشو بگو ناصر هیچ وقت شده بود که تو هم فکری شبیه به افکار من داشته باشی .. -راستش چند بار .. ولی زیاد جدی نگرفتم . چون حس می کردم اگه بخوام دوستت داشته باشم ممکنه خودتو بگی که رابطه ما یک دوستی خواهر برادری بوده و از این حرفا ومن نباید این نگرشو داشته باشم . ولی از طرفی گاهی هم دلم می خواست بغلت کنم . -هیچ وقت هم به ذهنت رسید که با من سکس کنی ؟ -چته نلی .. می خوای منو خجالتم بدی ؟ بگی چه گرگی هستم آره نلی چند بار هم هوس تو رو کردم .  یه بار خیلی خوشگل شده بودی . البته همیشه خوشگل و خواستنی بودی و هستی .. -چقدر از شنیدن این حرفات لذت می برم .. ادامه بده -ادامه ای نداره .. هوس اینو داشتم که بر هنه ات کنم و با تو باشم . ببوسمت .. لختت کنم .. بقیه شو هم که می دونی . ولی باید خیلی هم مراقب می بودم که کار دست خودم ندم . -بالاخره چی شد -می دونستم که فایده ای نداره . به جایی نمی رسم . از طرفی تو رو که دیدم و اون حالت تو و مظلومیت تو رو این که چقدر با من صادقی و با یه شرم و احترام و از طرفی صمیمیت خاصی بامن حرف می زنی شرمم اومد که این فکرو داشتم . راستی اگه بغلت می کردم چیکار می کردی . -از بغلت تکون نمی خوردم . خودمو می چسبوندم بهت تا توهروقت سیر شدی  رهام کنی .  دلم نمی خواست و حتی حالا هم نمی خواد که لذت عشقو رها کنم . نلی که این حرفو زد تازه ناصر یادش اومد که خیلی دیرشون شده .. -باید بریم الان نوشین مشکوک میشه .. -خیلی ازش می ترسی . یه خورده شجاعت داشته باش . -من به اندازه کافی شجاع هستم . بعضی وقتا نمیشه به بعضی حرکات گفت شجاعت . اون وقت اگه یه رسوایی پیش بیاد تو می تونی این اطمینانو داشته باشی که بازم می تونیم با هم بمونیم .؟ گاهی وقتا ندونستن واقعیت هم خودش یه نعمتیه ...... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی