ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 8

چقدر برای رفتن به حموم عجله داشتم . خیلی دیگه بوی بدی گرفته بودم . راستش دیگه  یواش یواش باید به همونایی که دور و برمون بودند فکر می کردم . هر عده ای واسه خودشون یه باندی بودن . هر گروه هم عملا یه سر گروه داشت یکی که خیلی قلدر نشون می داد . هر چند ما چهار تا هیشکدوم هیکل مند نبودیم ولی افسانه خیلی زورش زیاد بود و می تونست خیلی ها رو سر جاش بنشونه . حس می کردم که اون تکیه گاه خوبی هم واسه من می تونه باشه . اونم در محیطی که همه در فکر اونن که گلیم خودشونو از آب بکشن بیرون . بالاخره رفتیم حموم .. سریع یه شستشویی انجام دادیم و دو تایی مون رفتیم زیر دوش .. من و افسانه و بعدش هم مهین و شهنازو گفتیم که اون پشت طوری توی صف وایسن که زنای دیگه برن پشت دوش های دیگه .. مثل حموم عمومی های خیلی قدیمی هر کدومش یه در داشت .. ولی اون جوری که باید و شاید حال کردن خیلی سخت بود . اولش  افسانه بدنمو صابون مالی کرد .. دستاشو وقتی رو سینه های صابونی من قرار می داد و نوکشونو میون دو تا انگشتاش می گردوند طوری منو بی حسم می کرد که دوست داشتم همونجا دراز می کشیدم . کمرمو می گرفت و نمی ذاشت که بیفتم زمین .. چقدر حال کردن در حالت کف صابونی بودن حال میده . کونمو با حرارت و هوس می مالوندو کف دستشو می کشید رو کسم . من در طرف مقابل همین کارو براش انجام می دادم . -آخخخخخخخخ مهتاب این جوری نمیشه .. باید بهونه پریود و آخرشو بکنیم یه روزی دو تایی مون بیاییم حموم ..  باید کاری کنیم که اوناحر فامونو باور کنن .. این جا هفت روز هفته از این بر نامه های کس شری زیاده .. ملا هم داریم . برنامه آموزشی فر هنگی برای ما زنا میذارن -ببینم افسان جون آموزش سکس نمیذارن ؟ -اگه این کارو بکنن که خیلی عالی میشه . ما چهار تا می تونیم بریم واسه آموزش  دادن . -اووووووهههههه افسانه این جوری بیشتر آدم حریص میشه که نمی تونه به اوج برسه .. دو تایی مون همو بغل زده بودیم . ظاهرا شهناز و مهین طوری پاشونو جلوی در دوش گذاشته بودند که به خاطر اون دو وجب جای خالی زیر در آدمای دیگه نفهمن که دو نفر رفتن زیر دوش . چون این اطراف جاسوس زیاد داشت .. هر چند افسانه می گفت مسئله ای هم نیست که دو نفر برن زیر یک دوش . اونو چسبوندمش به دیوار . دو تایی مون حالا بوی خوش صابونو می دادیم . لبامو به لباش چسبوندم و کف دستمو گذاشتم روی کس اون و  چند تا انگشتمو گذاشتم که سر بخوره بره توی کس و با چه سرعتی هم اونا رو فرو می کردم توی کس افسانه و می کشیدم بیرون .. اون پشت صدای چند تا زنو می شنیدم . -مثل این که  نمی خواد بیاد بیرون .. مهین : نمی دونم .. بذار به کارش برسه .. -تو که خیالت نبست ما بعد از توییم . الان تعطیلش می کنن . -باید یه کاری بکنیم که زود تعطیل نکنن . اینجا که سینما نیست . سر و صدای افسانه باعث شد که مهین و شهناز کمی سر و صدا کنن تا شر یخوابه .. ولی من که یواش یواش داشتم خبره می شدم دست چپمو گذاشتم جلو دهن افسانه و با دست راستم و انگشتام همچنان به حال دادن به افسانه ادامه دادم . لبامو رو سینه هاش هم حرکت داده و اونو همچنان چسبیده به دیوار نگه داشتم . نمی تونست حرکتی انجام بده . افسانه دیگه از حال رفته بود . چفدر خوشم میومد از این که تونسته بودم اونو این جور زیر دست و پای خودم به زانودر بیارم و قدرت خودمو بهش نشون بدم .. چشاشو باز کرده بود با التماس نگام می کرد . به دستم زبون می زد . منم با نگاش همه چی رو خیلی زود می گرفتم . -باشه عزیزم ادامه میدم . تا اونجایی که تو بخوای هواتو دارم . بهت حال می دم . مدام دهنشو باز می کرد می خواست دستمو گاز بگیره خودشو خالی کنه .  خوشم میومد که زندانو کرده بودیم جایگاه لذت و حال کردن . کمی  دستمو شل کردم تا از کناره های مچم بتونه گازم بگیره . دردم میومد ولی درد رو تحمل کردم . گذاشتم هر جوری که دوست داره حال کنه .. -عزیزم لذت ببر . کیف کن .. آخخخخخخخ .. بد جوری گازم می گرفت ولی من ول کنش نبودم . انگشتانم به سرعت توی کس در حال گشتن بودند تا این که سرافسانه به سمتی خم شد و دیگه گازم نگرفت . اون از حال رفته بود و ارضا شده بود . من کارمو کرده بودم .. مهین یه تلنگری به در زد که زود باشین .. من دیگه خیر حال کردن رو خوردم اومدم بیرون .. دو سه تا زن دیگه به مهین گفتن بروزیردوش  دیگه .. برو ما کار داریم .. وااااااییییی یکی دیگه هم که اون داخله .. -آره اون حالش خوب نبود .. مهتاب جون رفت کمکش .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی