ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شیطون بلا 34

یه آپارتمان صد وبیست متری متری  در یک مجتمع ده واحدی پنج طبقه و در طبقه سومش  در بست کرایه کردم . پول پیش می خواست که اونو پدرم داد . دلم نمی خواست این کار رو بکنه و زیر بار منت اون نباشم . هر چند چیزی نمی گفتن ولی من سختم بود . شاید حس می کردم این جوری خونواده  به روم بیارن و بخوان اختیار دارم باشن . اجاره ماهانه اش دیگه زیاد نبود . فقط پول پیشش حدود بیست  تا می شد . با این پول می شد در یکی از شهر های کوچیک دو سه تا  آپار تمان معمولی  خرید .البته به نرخ اون زمان .  شاید اگه چونه می زدیم با کمتر از این هم می تونستیم کرایه اش کنیم . البته این قیمتی رو که دارم میگم مربوط میشه به وسطای دهه هفتاد . وگرنه الان این پولا دیگه ارزشی نداره . پدر اصلا دلشو نداشت که تنهام بذاره . شاید اگه دست خودش بود پیشم می موند . به وقت رفتن منم گریه ام گرفته بود . حس کردم تا یه مدتی احساس تنهایی می کنم ولی چاره ای نبود . این همون چیزی بود که خودم می خواستم . می خواستم پیشرفت کنم . کار یاد بگیرم خود ساخته شم . حالا که زندگی من به این صورت در اومده بود . شاید هفتاد هشتاد تا کارمند می شدیم . ولی به صورت پراکنده .. من هنوز دقیقا مشخص نبود کارم چیه ولی سعی می کردم اوایل کمی جدی تر باشم  مخصوصا با مردان .. بهشون رو ندم . این مردا تا متوجه شن یه زنی تنهاست مخصوصا بیوه و از نوع متارکه کرده اون دیگه حسابی با دمشون گردو می شکنن . حس می کنن خیلی راحت می تونن ما رو تور کنن . درسته یک زن هم مثل یک مرد گاهی وقتا اسیر هوسشه ولی همه که این جوری نیستن خودشونو تسلیم کنند یا خیلی راحت در اختیار مردی قرار بدن . سعی کردم زود با بقیه دختر خاله پسر خاله نشم . بتونم یه شناختی از اونا به دست بیارم بعد . خیلی ها جنبه ندارن و کم ظرفیت هستند . تجربه بهم نشون داه بود که نباید خیلی زود با آدما جیک شد . دوستی در حد کار و احترام متقابل و گفتگوهای معمولی ایرادی نداره . بازم طبق معمول همه جای دنیا از دست چشم چرونها امون نداشتم . ولی من اومده بودم با یک هدف بالاتر . اومده بودم که پیشرفت کنم . و هر کس که به مشکلی بر می خورد می رفتم کمکش . چون کارها از حالت کلاسیک  می خواست به حالت کامپیوتری و پیشرفته تبدیل شه .. دو سه روز اول خیلی  خسته می شدم . تا می رفتم خونه می گرفتم می خوابیدم . غذا رو شب درست می کردم برای روز بعد . حتی عادت کرده بودم به این که از یک غذا برای چند روز هم استفاده کنم . هنوز فرصت نکرده بودم که در شهر گشت و گذاری داشته باشم . به دیدن مردم و مسافرانی که برای گشت چند روزه میومدن  به این فکر می کردم که منم حکم یک مسافر رو دارم ولی چند ساله . هدف مشخص من نمی ذاشت که زیاد احساس دلتنگی کرده یاد هندوستان بیفتم . یکی از کارمندای مرد که یه چیزی حدود سی سالش می شد واسم فامیلش بود پرویزی  روزی پنجاه بار به من زل می زد . چند بار نزدیک بود برم باز خواستش کنم شیطونو لعنت کردم از بد شانسی توی بخش ما هم کار می کرد .. دو سه روز گذشت تا با یکی از دخترایا بهتره بگم خانومای جوان که اون با شوهرش  زندگی می کرد اشنا شدم . زنی  بود تقریبا سبزه ولی جذاب . شوهرش هم تو یه اداره  دیگه ای کار می کرد ..تقریبا هم سن بودیم  . اسمش بود صفیه .. ولی با این که متاهل بود ولی خیلی با مردا خوب بود و خیلی هم گرم و خودمونی با همه بر خورد می کرد . من اینو به حساب خصلت بی شیله پیله بودنش گذاشته بودم . گاهی  یه شوخیهای متوسطی هم با همکارای مرد می کرد که من خجالت می کشیدم . البته نه با همه . مثلا به یکی از مردا گفت شب جمعه ای هوای خانومتو داشته باشی ها .. هر سوالی که داشتم از اون می کردم . خیلی هم با حوصله و با دقت به من جواب می داد . در مورد پرویزی ازش پرسیدم -ببینم گلوت پیشش گیر کرده -نه بابا بد جوری نگام می کنه . سایه شو با تیر می زنم . -اون راستش زن داشته و زنشم ریخت و قیافه ای نداشت . از اونایی که خیلی هم ادعاشون میشه . ولی یه روز میره خونه شون و می بینه زنش  تو بغل معشوقش دو تایی خوابشون برده . همچین به دو تایی شون کیف داده بود که اصلا نفهمیدن کی خواب رفتن .. بازم خیلی با معرفت بود که فقط طلاقش داد . کلا دید خوبی نسبت به زنا نداره . صفیه یه کارایی می کرد که داشتم بهش مشکوک می شدم که اون اهل بر نامه همجنس بازی زنونه هست . دیگه از این تیکه خوشم نمیومد . یه بار دستمو تو دستاش طوری نگه داشته بود که آدم فکر می کرد یکی داره با معشوقه اش این کارو می کنه .. یه بارم سر صبحی اول دیدارلباشو گذاشت رو لبام و مثلا یه بوس داغ و آبدار فرستاد .. یک دفعه هم که با هم بودیم تو آبدار خونه و صبحونه می خوردیم با کف دستش زد به لاپام و گفت این چطوره .. واسه این که بحثو عوض کنم و توی ذوقش هم نزنم , بهش گفتم دعا گوی شماست . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی