ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 20

اصلا نفهمیدم معامله ماشینو چه جوری انجام دادم . .. حواسم همش به این بود که کی دستم خالی میشه و میرم یه گوشه ای خاطرات و نوشته های زنمو مرور می کنم . فرار از زندان زنان ...با سلام و یه سری تعارف شروع کرده رسیده بود به این مطالب .. این روزا خیلی ها از زن میگن . از برابری و حقوق زن و مرد . این که مرد و زن باید مساوی باشند و مساویند و این جور حرفا . اما هر قدر این آزادی ها برای یک زن وجود داشته باشه بازم تابوهایی هست که شکستن اون برای یک زن جرمه . ولی یک مرد می تونه خیلی راحت از اون مرز ها رد یشه بدون این که آب از آب تکون بخوره .. اون وقت به زن میگن که از حقوقی مساوی با مردا بر خوردارن . شایدم گاهی این طور باشه ........ این جا ها رو رد کردم که بره چون حوصله منو داشت سر می آورد . هر کی که این مطالبو می خواست بخونه اگه مقدمه شو می خوند فکر می کرد که این جنده یک فیلسوف و کارشناس اجتماعیه . خیلی جالب بود اسامی رو هم تغییر داده بود .. ..نمی دونم از کجا شروع کنم . از دنیای پیچیده یک زن بگم یا از احساسات درون و نیاز هاش .. گاه آرزو می کردم که یک مرد باشم تا راحت تر با احساسات خودم کنار بیام و این قدر سخت نگیرم . از شکست ها  زود نا امید نشم و با شادیها خیلی سریع به اوج نرسم . من در دوران نوجوانی و جوانی مثل هر دختر دیگه ای نیاز های خاص خودمو داشتم .زیبا ترین دختر فامیل و منطقه و مدرسه خودمون بودم . پسرای زیادی دنبالم بودن . ولی با هیشکی دوست نشدم . نمی دونم چرا . شاید غرور م بهم چنین اجازه ای نداد .. یکی دوبار هم از یکی دو نفری که دوستم داشتن خوشم اومد ولی در حدی نبود که  بهشون جواب بدم . همیشه اینو می دونستم که می تونم یکی رو به سوی خودم بکشونم . شاید انتظار اونو داشتم که یکی بهترین بیاد سراغم . امروز یکی بیاد که بهتر از دیروز باشه و فرد فردا هم خوش تیپ تر و پولدار تر و با اخلاق و با کلاس تر از آدم امروزی باشه .. با همه اینها هر گز قدم کج نذاشتم .. فرزاد حداقل هشت سالی رو بزرگتر از من بود . هنوزبیست و یک سالم نشده بود که به خواستگاری اون جواب مثبت دادم . هم خوش تیپ بود هم ثروتمند و خونواده دار و با اخلاق ومودب .. از نظر مادی و محبت همسرانه هیچ کم و کسری نداشتم . فکر و فر هنگ و فلسفه من همون افکار دوران نوجوانی من بود . این که می خواستم خودم باشم و با باور هام زندگی کنم . از زندگی لذت ببرم به کسی باج ندم . حالا من بودم و دنیای پیش روم و زندگی مشترکم با همسر . دیگه نمی تونستم منتظر شاهزاده ای با اسب سپید باشم . دیگه نمی تونستم در انتظار آدم فردا باشم که از آدم دیروز بیشتر قبولش داشته باشم . فرزاد همه چیز من بود . فرد امروز و فردای من . حتی شده فرد  دیروز من . انگار زندگی من در اون خلاصه شده بود .  خیلی مهربون بود . مرد بد بینی نبود . منو آزادم گذاشته بود . مگه یه زن از زندگی چی می خواد .. یه شوهر خوب .. یه زندگی آروم و یک آزادی که حس نکنه در زندانی به نام زندان زن اسیره .. من همچین احساسی داشتم و چنین زندانی رو احساس نمی کردم . درسته که با عشق از دواج نکرده بودم ولی حس می کردم عشق اون چیزیه که ما آدما بین خودمون به وجودش میاریم . یک همبستگی بین دو نفر .. دو نفر ممکنه وقتی با هم ازدواج می کنن عشقی بینشون نباشه ولی حس می کنن یه چیزی اونا رو به هم پیوند میده .. یه نیاز و احساس مشترک . بر پایه صداقت و درک متقابل .. وقتی حس کنی که منتظر یکی هستی و دلت واسش پر می کشه تا کی بر  گرده خونه خب معلومه دیگه عاشقشی حتی اگه عشقو قبول نداشته باشی و حس کنی که بدون عشق با اون از دواج کردی .. من در کنار فرزاد احساس خوشبختی می کردم . اون خیلی از اموال و دارایی هاشو به نام من کرده بود . واسه من مال دنیا ارزشی نداشت که بخوام بهش بها و اولویت خاصی بدم ولی از این کاراش شگفت زده می شدم . بیشتر احساس می کردم که بین ما فاصله ای نیست . من و اون به هم اعتماد داشتیم . حتی نسبت به پوشش من سختگیری نمی کرد . به هر مجلس عروسی و دعوتی که می رفتیم ازم می خواست که راحت باشم . هر چند در مورد لباسها این راحتی رو اعمال می کردم ولی سختم بود که روسری از سرم بر دارم . این فرهنگ برام  ملکه شده بود که نا محرم و مرد غریبه نباید موهای سرمو ببینه . در کنار همسرم احساس جوونی می کردم . اون خیلی مهربون و دوست داشتنی بود .. تا اونجایی که یادمه هیچوقت سرم داد نکشیده بود . حتی راضی شده بود که تا سه چهار سالی رو بچه دار نشیم .. بعدش خدا یه پسر بهمون داد .. بگذریم .. دلم می خواد زود تر برسم به اونجایی که آدم غرق خوشی های خودش فر هنگ ها و با ور هاشو عوض می کنه و حس می کنه که باید آن چنان سریع بدوه که از قافله زندگی عقب نمونه . فرشاد کوچولو چهار سالش شده بود و منم تا سال بعد می رفتم که سی ساله شم . زندگی چه زود می گذره . آدما دلشون می خوام که همیشه احساس جوونی کنند حتی دوست دارن که همیشه زنده بمونن . حتی اونایی که میگن از زندگی بدمون میاد عاشق زندگین .. واسه این ازش نفرت دارن و به مرگ پناه می برن که نتونستن یا حس می کنن نتونستن به اون چه که از زندگی می خوان برسن . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی