ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 25

اصلا هیشکی حواسش به این نبود که من از اونا فاصله گرفتم .. رفتم  به فضایی که با یه گردش به چپ از دید اونا خارج شدم .. رسیدم به دکورها و آدمک هایی که نمادی از جنگهای جنوبی ها و شمالی های امریکا بود .. دوست داشتم با یه عذر خواهی و بهونه از اون جا خارج می شدم .. ولی حس کردم یکی پشت سرمه .. اون پسره پررو اومده بود کنارم .. -فرزانه جون  انگاری بهت خوش نمی گذره .. پررو حالا پسوند خانوم رو به جون تبدیل کرده بود . ولی می دونستم چه جوری آدمش کنم .. -به شما که خوش می گذره چرا اون محفل خودمونی و گپ با خانومای اهل عشق و حالو از یاد بردی ؟ همون جا می موندی . اصلا با من چیکار داری .. -خودت نمی دونی . نمی دونی که که بیشتر از پونزده ساله که هر شب خواب تو رو می بینم .. -حتی وقتی که با دیگران می خوابی ؟ -نه این طورام که فکر می کنی نیست .. -تو لیاقتت همون زناییه که هرروز میرن دنبال یه مرد وا هل حقه بازی و کلکن .. -فرزانه بگو من چیکار کنم تا لیاقت تو رو داشته باشم . لیاقت زنی رو که اهل حقه بازی نیست و هر روز هم به دنبال دوست پسر نیست . اگه  یه دوست پسر هم بگیره بهش وفادار می مونه .. -همون جوری که به شوهرش وفادار موند ؟ .. برق تمنا و هوسو در چشاش می خوندم . اون می خواست به هر صورتی که شده  منو تصاحب کنه . -فرزانه من دوستت دارم .. نگاش کردم .. صورتم از شرم سرخ شده بود .. -من که هیچ حسی بهت ندارم .. -تو هنوز همون غرور و زیبایی قبلو داری . اصلا چی دارم میگم انگار با گذشت ایام داری جوون تر و خوشگل تر میشی .. نفهمیدم چی شد ولی یک آن حس کردم که لبای منو به شکار لبان خودش در آورده .. نمی دونم واسه چی برای چند ثانیه ای بهش اجازه دادم که منو ببوسه .. فکرم کار نمی کرد . حس کردم شاید می خوام طعم یه بوسه دیگه حس آغوش یه مرد دیگه رو هم داشته باشم تا بیشتر به این مسئله پی ببرم که از این کار بدم میاد ..تا متوجه شم که فلسفه و باور من کاملا درسته .. نمی دونستم .. نفهمیدم که این چه حسی بود که بهم داد . خواستم بذارم زیر گوشش ولی با یه مشتی که بر سینه اش زدم ردش کردم .. -برو گمشو .. دیگه هم پاتو از گلیم خودت دراز تر نکن .. -می دونم دوستم داری .. می دونم .. می دونم تو هم دلت می خواد . تو نمی تونی ازم فرار کنی . من بالاخره به چنگت میارم .. -من آهویی نیستم که شکار هر صیادی بشم . یکی منو شکار کرده تموم شده رفته .. -هر کسی یه پیمانه ای داره .. من از حرارت لبات از صدای نفسهات از گرمای تنت و از نگات فهمیدم که تو فقط مال منی .. که یه روزی میاد که اعتراف کنی که قلبت برای من می تپه .. -خفه شو -از حست فرار نکن .. از نیازت فرار نکن -من هیچ نیازی به تو ندارم . .. در همین لحظه صدای پاهایی رو شنیدیم و خودمونو جمع و جور کردیم ..ستاره و سحر اومده بودند طرف ما .. ستاره به طرز خاصی نگام می کرد . خودم متوجه گر گرفتگی صورت خودم که ناشی از خشم بود شده بودم . من هیچ حسی به اون نداشتم .. اون واسه چی اون حرفا رو می زنه . من مگه چه جوری نگاش کرده بودم . مگه صدای نفسهای من چه جوری بود ! من فقط دوست نداشتم زنای دیگه فکر کنن که از من پیشن . زنا واسه خودشون آهنگ می ذاشتن و می رقصیدن .. اونم چه رقصایی .. ستاره با اون دامن کوتاه و پاهای لختش خودشو به مهران چسبونده بود . فهیمه هم از پشت بغلش زده بود . من اون صحنه ها رو نمی تونستم ببینم .  هنوز هم دلیلی برای حرفای مهران پیدا نکرده بودم . منم سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم و بی خیال خودمو به مهرانه نزدیک کردم و همگام با اون و با یه آهنگ ایرونی می رقصیدم . مهرانه یه لحظه کنار کشید و جاشو داد به مهران .. -می بینم از دست من هنوزم دلخوری -برای چی . مگه تو شوهرمی .. -آدم که از دست شوهرش دلخور نمیشه . منظورشو گرفته بودم . می خواست بگه چون من دوست پسرتم تو ازم دلخوری . -منو وارد بازیهای خودت نکن . نمی تونی به چنگم بیاری . -من همچین قصدی ندارم . تو خودت حالا در چنگ منی و خودتم نمی دونی .. ازش فاصله گرفتم .. اصلا وجود یک مرد میون ده تا زن چه مفهومی می تونه داشته باشه .. در یه شرایطی که همه چی در هم و بر هم شده و همه به صورت فشرده کنار هم قرار گرفته بودند بر جستگی کیرشو رو باسنم حس می کردم .. نه حس بدی داشتم و نه حس خوبی .. لعنتی اگه دوستم داری پس چرا حستو داری این جوری نشون میدی .. خودمو کنار کشیده و رو یکی از صندلی ها نشستم . اون داشت باهام بازی می کرد . منم بهش اجازه می دادم که در این بازی شرکت کنه .. نگاش می کردم که آیا همین کارو با زنای دیگه هم انجام میده یا نه ؟ به خودم می گفتم فرزانه بذار انجامش بده . چه اهمیتی واسه تو داره .. اون خودشو به اونا نزدیک می کرد ..بغلشون می زد . دلم می خواست جیغ بکشم .. اون داشت تحقیرم می کرد وگرنه دلیلی بر این نبود که چون دوستش دارم از این کاراش ناراحتم .از جام بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم تا یه آبی به صورتم بزنم ..انگاری همه جا در تعقیبم بود نمی دونم چه جوری و با چه بهونه ای از دست اون زنا در می رفت . . دستمو کشید و  تا بخوام عکس العملی نشون بدم این باردر حمومو باز کرد و منو هل داد داخل و خودشم اومد تو و درو بست .. دستشو گذاشت جلو دهنم بعد اونو  برداشت و تا بخوام یه فکری بکنم این بار محکم تر از دفعه قبل منو بوسید و در آغوشم کشید . فرصتی و جایی و توانی برای گریز نداشتم . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی