ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 19

تا صبح چش رو چش نذاشتم . نمی تونستم این وضعو تحمل کنم . نمی تونستم سوختن و زجر کشیدن خودمو ببینم . فقط نگام به پشت فتانه , کمر لخت و با سن بر جسته و شکاف کسی بود که انگاری داشت بهم لبخند می زد . لبخند تلخی مثل یک شمشیری فرو رفته در قلب . انگاری کسش دهن باز کرده بود و داشت به من می گفت ببین عجب کیری بهت زدم . این من بودم که باید بهش لذت می داد نه این که اون باهام این رفتارو می کرد . وقتی که اون بیدار شد من بیدار بودم . اصلا خوابم نمیومد . عصبی بودم . حس کردم بدون آرام بخش نمی تونم بخوابم . یک زن و مرد وقتی با هم از دواج می کنن با دنیایی  امید و آرزو با هم پیوندی می بندن که خیلی ها اونو مقدس می دونن . خیلی ها هم اونو دکوری می دونن برای سرپوشی بر خلافها و تابو شکنی های دیگه .. خیلی ها به یک توافقی می رسن که کاری به کار هم نداشته باشن . ولی من که در این زمینه اونو به حال خودش نذاشته بودم . من که نمی خواستم اون منو دوربزنه .. نه ..نهههههه .. -چته فر هاد .. -هیچی چیزیم نیست .. -باشه نمی خوای بگی نگو .. ولی خیلی مشکوک می زنی این روزا . غلط نکنم باید هوایی شده باشی . اگه بفهمم پای زنی در میونه دو نه دونه موهای سرت رو می کنم . -برای چند مین باره داری این حرفو می زنی فتانه . بس کن . تو خودت بهتر از هر کسی می دونی که من اهل خیانت نیستم . .. قبلا هفته ای دو روز کار گر زن میومد خونه و از صبح تا ظهر همه چی رو مرتب می کرد اما حالا  شده بود سه روز در هفته تا این خانوم راحت باشه . خونواده منم که از خداشون بود فربد پیش اونا باشه و فتانه هم تقریبا بی خیال نشون می داد که اونو بیاره خونه . راستش منم هراس داشتم از این که فربد خونه باشه و معشوق مادرشو ببینه ..هرچند زنم هیچوقت این کارو نمی کرد و در حضور اون کاری انجام نمی داد . نفرت داشتم از این که دستمو بذارم روسینه هاش رو بدنش .. وقتی حس می کردم اون تن در اختیار یکی دیگه قرار گرفته و اون بوده که بهش لذت داده و تامینش کرده  اعتماد به نفس خودمو از دست رفته حس می کردم . رفته بود در عالم خودش .. لباسامو پوشیدم و بدون این که صبحونه بخورم رفتم بیرون . اونم اصلا نگفت مرده ای زنده ای .. رفتم مدتی تو ماشین نشسته بودم و فکر می کردم . یادم اومد سند یکی از ماشینایی رو که قرار بود معامله اش در نمایشگاه ما انجام شه پیش منه و اونو خونه جا گذاشتم .. وقتی رفتم بالا فتانه رو ندیدم . ظاهرا رفته بود حموم . ولی لپ تابش روشن بود .  رو بر نامه هم بود . بهترین وقتی بود که می تونستم از راز و رمز کاراش سر در بیارم . تازگی ها کمی خودمو با این چت و اینترنت بازی آشنا تر کرده بودم و  در این حد و اندازه ها می تونستم یه فضولی هایی بکنم .. یه سری هم به هیستوری  زدم .. حواسمم به این بود که  از کجا شروع کردم .. هر چند می دونستم اگرم بر گرده و همه چی رو قره قاطی ببینه  حواسش به این نیست که من نظمو به هم زدم .. وااااایییییی  به عجب سایتایی سر می زد . فیلم سکسی .. عکسای سکسی ... در قسمت هیستوری هم یه چیزایی نظرمو جلب کرده بود . با توجه به اطلاعاتی که در هیستوری دیدم چیز عجیبی رو کشف کردم . اون داشت ماجراهای اخیر زندگی خودشو به صورت یک داستانی که درش از عنصر سکس هم استفاده کرده بود می نوشت . با تغییر اسامی و دستکاریهایی که به قول خودش باید باشه تا از نظر امنیتی همه چی مرتب باشه . خیلی جالب شد .. برای من عالی شد . شاید اون فکرشو نمی کرد که من متوجه میشم و حتما هم فکرشو نمی کرد . از طرفی می تونستم به فیلمبرداری خودم ادامه بدم و از یه طرف دیگه هم می تونستم داستانو بخونم . جالب این جا بود که شرح ماجراها تقریبا به روز بود .. زن دیوونه . دردم زیاد تر شد . حس کردم اون باید اون قدر از کارش لذت ببره که داره با آرامش و لذت و سر مستی خاطرات گناه خودشو می نویسه و منتشر می کنه . اسم این داستانشو هم گذاشته بود فرار از زندان زنان .. عجب اسم مسخره ای .. انگاری که شوهرش اونو زندانی کرده و اون می خواد از اون زندان خودشو نجات بده . خیلی دلم می خواست می نشستم و و قسمتی از نوشته هاشو می  خوندم . این جوری خیلی از چرا ها و اما واگر ها برای من آشکار می شد . ولی دیگه باید می رفتم .. هرچند منو و برنامه رو بر گردوندم به همون جایی که گردشمو شروع کرده بودم . البته اون اگه زرنگ می بود ومثلا خیلی فنی کار می کرد می تونست به هیستوری مراجعه کنه و ببینه  اون وقتی که در حموم تشریف داشته  یکی رو کامپیوترش بوده .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی