ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانوما ساکت 94

وای که باید از دست اونا فرار می کردم . حریف پنج شش تا زن شدن کار من نبود . بازم خوبیش در این بود که هر کی فکر می کرد خودش تنها کسیه که با من سکس داشته و خیلی هم مراقب بود که در این محیط لو نره ولی من یکی نمی دونستم با این شرایط چه طور کنار بیام  . به نگاهی به دور و برم انداختم و فرار را بر قرار تر جیح دادم که عروس خانوم تشریف آوردند . نمی دونم اون نزدیکا بود حرفامونو شنید یا این که به ناگهان اومد . ولی تیپش نشون می داد که باید دم در وایساده باشه و حر فامونوشنیده باشه .. همه اون زنا پچ پچ می کردند .  فکر کنم داشتن به هم می گفتن که به روی  سیما نیارن که من چی گفتم ؟/؟ -چه خبره شما ها انگار از دختر محصلا شلوغ تر شدین . یک ناظم مستقیم باید رو سر شما گذاشت .. موضوع چیه سر چی داشتین بحث می کردین .. بگین تا ما هم یشنویم . ببینم به درد من می خوره یا نه . چون من از حرفایی که بیارزه خیلی خوشم میاد . ولی حرف که از دهن خارج میشه باید با دلیل و مدرک باشه . می خوام حقیقتشو بهم بگین . حرف راستو بزنین .. هیشکدوم از این خانوما راستشو نمی گفت همه شون دوستم داشتن و مثلا می خواستن ازم حمایت کنن . -ببینم به نظر شما یک آدمی رو که اخلاقش بیسته و مهربونه و خیلی هم مردم داره و همه هم دوستش دارن باید با هاش چیکار کرد .. بقیه سر در نمی آوردند که جریان چیه . خب خانوما وقت کلاس کمی گرفته شده . فقط می خوام یه خبری بدم به شما که شاید تعجب کنین . من می خوام از دواج کنم .. خلاصه می کنم . با آقای هوتن هوشیار .. این بار بقیه به جای پچ پچ کردن میخ شده بودن و فقط دهنشون وا مونده بود . فقط خیره به سیما نگاه می کردند . دو سه نفرشون لباشونو گاز می گرفتند . انوشه : ببخشید الان ما داریم اینجا فیلم بازی می کنیم . ؟/؟ اون وقت نقش ما چیه ؟/؟ یه لحظه سیما خنده اش گرفت متوجه شد که چرا انوشه دچار همچه حالتی شده . چون من هم با همین لحن این خبر رو اعلام کرده بودم .سیما یه چشمکی به من زد و گفت  هوتن خان من و تو چه می شویم ؟ -ما -پس بیا ما با هم این خبر رو اعلام کنیم .. دو تایی مون با هم گفتیم ما می خواهیم با هم ازدواج کنیم .. این بار دیگه بقیه که سگر مه هاشون تو هم رفته بود یکی یکی بهمون تبریک گفتند .. دو سه نفری که متوجه نشدم کی بودند زیر لب بهم گفتند جاسوس .. اکی یه جوری نگام می کرد . فرزانه که داشت از کنارم رد می شد با آرنج زد به پهلوم و گفت بالاخره کار خودت رو کردی .. وقتی خانوما غیر سیما و اکی از اتاق دفتر خارج شدند به سیما گفتم خانوم با اجازه یه کاری دارم الان بر می گردم . سیما یه اخمی کرد و چیزی نگفت . هنوز خانوم معلما پخش و پلا نشده بودند . ببخشیدا اگه از از دواج من ناراحت شدید از شما معذرت می خوام .. شما یه دختر خوب سراغ داشتید که نشونم بدید ؟/؟ فوری یه چرخشی زده و برگشتم به دفتر .. اکی یه جوری شده بود . کمی سنگین تر با هام بر خورد می کرد .. یه جا منو تنها گیر آورد و گفت دیگه تموم شد ؟/؟ -چی بگم خانومی .. تا اطلاع ثانوی بله .. -این تا اطلاع ثانوی تا کی می تونه باشه ؟/؟ -من خودم مرد هستم نمی دونم جنس مردا رو چه جوری باید شناخت .. یهو دیدی تا اطلاع ثانوی شد تا بی نهایت .. اکی یه جوری نگام کرد که انگار یکی از اون درسای سخت آخوندی رو دارم براش توضیح میدم . خلاصه من یکی که از دست این زنا کلافه شده بودم . این اکی مزاحم هم همش دور و بر من بود و موس موس می کرد و نمی ذاشت که یه ماچ از گونه های سیما بر دارم . خیلی ناز و خوشگل شده بود . دلم می خواست اونو بغلش کنم . چقدر چادر سیاه بهش میومد و اون صورت گردشو ناز تر می کرد . یعنی این همونه که کاملا لخت توی بغلم بوده و من می خواستم شکارش کنم و اون نمی خواسته حالا که تسلیم شده منم گفتم بذار یم برای بعد از از دواج . البته تسلیم اون به معنای نوعی عشق بود و ایثار .. قدر تو رو می دونم سیما . هر کاری که تا حالا کردم تو رو نداشتم . حالا تو رو دارم . و سعی می کنم این شیاطینی که دورم هستند منو از راه به در نکنن . هر چند خیلی ها این حر فا رو بر زبون آوردند و آخرش هم از راه به در شدند و نمیشه در مورد آینده قضاوت صحیحی داشت . . با همه اینها من تا می تونستم سعی می کردم خودمو عشقمو حفظش کنم . دوستت دارم سیما .. عاشقتم ... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی