ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پریان در غربت 29

من و مهیار برای ثانیه هایی به هم نگاه می کردیم . من مات مونده بودم . تعجب می کردم که اصلا واسه چی اینجام . باز هم با باوری دیگه جنگیده بودم . به این که بخوام در لذت بردن و خیانت کردن هم متعلق به یکی باشم ولی این طور نشد کیوان خودش نخواست . .. دو تایی مون ایستاده بودیم و به هم نگاه می کردیم . می دونستم که اون بیشتر شهامت اینو داره که سکوتو بشکنه . یه حالت صورتی نمایی گرفته بودم ..انگار این رنگ به تمام بدنم سایه مینداخت . پشت چشام . گونه هام و دکلته منم که به این رنگ بود .. جلوش بلند تر از پشتش بود و پشتش که نیمی از کونمو به شکل تونلی بر هنه نشون می داد . مهیار خوب درکم کرده بود و خوب وارد بود که سر صحبتو چه جوری باز کنه و اون جو رو در هم بشکنه . -می دونم پریسا جون برات خیلی سخته .. این که خودت رو با این شرایط جدید وفق بدی .. سختی اون همون بار اوله .. البته اگه همسرت همراه تو و با تو همراه باشه میشه خیلی از این مشکلاتو حل کرد ولی حالا کمی مشکل تره .  راستش من خیلی زود شیطونی رو شروع کردم .. و بعد حس کردم که نباید خود خواه باشم . مهدیسو با خودم همراه کردم . اون سختش بود .. اولش می گفت که ازدواج کرده تا خودشو متعلق و متعهد به یک مرد بدونه .. -منم بهش گفتم کسی در این تعهد شکی نداره . تو می تونی مادر بچه هام باشی . با من زیر یه سقف زندگی کنی ..شریک من در خیلی از کارا باشی .. ولی در لذت بردن و بهره مند شدن از بعضی تفریحات نمیشه پای بند یک سری از مسائل و تابو ها بود .. می تونیم با هم به غروب خورشید نگاه کنیم و عشق و در کنار هم بودن و برای هم بودنو تجربه کنیم ولی وقتی نیازی به این حس کردیم که برای تنوع جنسی با یکی دیگه باشیم چه اشکالی داره این کارو انجام بدیم . اون جوری دیگه هیچ فاصله ای بین ما نیست . نیازی نیست که به هم دروغ بگیم . می تونیم با هم صمیمی تر شیم .. هرچند منم تا یکی دو بار اول سختم بود که اونو با دیگران حسش کنم . تا اون جایی که تونستیم و شاید جز یکی دوبار اونم از رو ناچاری , پیش نیومده  در مورد جزئیات کار و سکس با دیگری , حرفی به میون بیاریم .. نباید این قدر به خودمون سخت بگیریم . مرکز لذت و هوس ما می خواد برای دقایقی در اختیار یکی دیگه باشه .. باید باور های خودمونو بشکنیم .. باید این فاصله ها رو بشکنیم . چرا من نباید مثلابا همسر صاحب این هتل سکس کنم و یا اون اگه ازم خوشش اومد و اگه خواست نتونه بهم پیشنهاد بده . ولی زن و شوهر باید تمام این مسائلو با هم در میون بذارن . نسبت به هم صادق و یکرنگ باشن .  حرفاش منو جادو کرده بود . رامم کرده بود . می دونستم مهران این جوری نیست . اون نمی تونه خودشو قانع کنه که دو تایی مون خودمونو وارد سکس آزاد بکنیم ولی شریک درد و غم هم باشیم و زیر یک سقف زندگی کنیم . تازه بعید می دونستم که به غیر از من بتونه با زن دیگه ای باشه چه برسه به این که اجازه بده که من با یکی دیگه باشم . -پس برای چی در مورد جیمی و این که با مهدیس باشه کمی سختگیری کردی . .. در جا به ذهنم رسید  که سوال خوبی نکردم چون جوابش یادم اومد . به خاطر من بود و این که می خواست با من باشه و از زنش کمک می خواست . .. دستاشو گذاشت رو شونه هام .  شونه هام تقریبا لخت بود فقط یکی از سرشونه هام رو بازوم افتاده که  که با لمس دست مهیار اونم یه حرکت رو به پایین داشته کمر و پشت گردنم بر هنه تر از قبل شد . -به خاطر تو .. به خاطر این که می خواستم تو رو واسم جور کنه .. از این همه گستاخی اون شگفت زده بودم . چقدر راحت حرف می زد .کف دستشو گذاشته بود بین سینه ها و گردنم . هنوز باید پیراهنو پایین تر می کشید تا سینه ها مو بندازه بیرون .. ولی اون با لمس زیر گردنم وسوسه ام کرده بود . سست شده بودم .  هنوز  جاهای خیلی حساس ترش مونده بود. ولی از همین حالا ش لبامو گاز می گرفتم ..  شاید واسه این بود که بی هیچ استرس و واهمه ای بازم می رفتم به استقبال لذت دیگه ای . همون جوری که اون می گفت .. یک مرد و یک زن .. این نیازشونه که اونا رو به هم پیوند میده .. نیاز های لحظه ای رو میشه به اشتراک گذاشت . هر دو مون می خواستیم . گرمای صورتشو احساس می کردم . هیشکدوم دوست نداشتیم  حرکت کنیم . انگاری دلمون نمی خواست که حالتمون به هم بخوره . سر شونه هامو بازم داد پایین تر .. -آخخخخخخخخخخ پریسا پریسا .. با این پیرهنت منو کشتی .. باسن برجسته و زیبایی داری .  قشنگ ترین باسنی که تا به حال دیدم . تو و مهدیس با هم این دکلته رو پوشیدین .. ولی نمی دونم چرا تو منو بی اندازه تحریکم کردی -نمی دونم  چش چرون . شاید واسه این که خودت رو قانع کردی که زنت امشب مال جیمیه .. -و زن مهران مال من .. یه لحظه بدنم لرزید . دوست نداشتم به یاد بیارم که همسری دارم که نمی دونه و بهم وفا داره .. همین چند روزه که شرایط من این جوریه .. باید خودمو با این شرایط وفق می دادم . بعد از این که پیراهنمو تا اونجایی پایین کشید که سینه هامو بندازه توی دید,  دستشو به پشتم رسوند . رفت سمت باسنم . -آههههههههه پریسا .. عزیزم . چقدر دلم می خواست چنگش می گرفتم وقتی که اونو بهم نشونش دادی . می خواستم چشای جیمی رو از کاسه در آرم . زنم مهدیس برات کم بود که  به کون دوست دختر من زل زدی ؟ .. مهیار دیگه بی پروا تر از قبل و خودمونی تر هم شده بود وقتی که واژه باسن رو به کون تبدیل کرده بود .وقتی که هنوز هیچی نشده منو دوست دخترخودش تصور می کرد . . دستاشو رو کونم گذاشته و آروم آروم دو تا برش کونمو چنگش می گرفت . هیچ عجله ای نداشت برای این که لباسمو در آره . منم عجله ای نداشتم که به این زودیها لختم کنه . چون می دونستم در این شب زیبا و رویایی تا صبح درآغوش اونم . پس بذار داغی لحظه ها رو بیشتر احساس کنم . و موندن در هر قسمت برام طولانی تر و شیرین تر و پر هیجان تر شه .. دو تا قاچ کونمو که چنگش می گرفت چند تا انگشتشو به کسم می چسیوند و ول می کرد .. همین کاراش طوری حشریم کرده بود که بی اختیار همون سر پا خودمو بهش چسبوندم و لباشو گاز گرفتم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی