ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 63

-ازدواج , خوردن , خوابیدن , نفس کشیدن و در کل زندگی یه ریسکه .. -اما این ریسک می تونه با منطق باشه ..می تونه .. -آره می دونم . ولی گاهی وقتا فرصت برای منطقی بودن کمه . آدما گاهی گبج میشن . نمی دون چه نصمیمی بگیرن .  من خودمم نمی دونم چیکار کنم . نمی دونم فتانه رو به چی تشبیهش کنم . نمی دونم تا چه حد میشه به آینده امبد وار بود ولی من پسرمو دارم . اونم مادرشو می خواد . -اگه تو خودت رو به خاطر پسرت به کشتن بدی چی . دیگه حتی نیستی که بخوای بزرگ شدن اونو ببینی . دلت واسش نمی سوزه که ممکنه در یتیمی بزرگ شه ؟ -من نابود شدم بیتا . هنوز اونو نبخشیدم . شایدم اگه ببخشمش ..می دونم که نمی تونم اون احساس گذشته رو داشته باشم . اصلا هر کی در این موارد بگه من بخشیدم و زندگی مشترکشو با همسرش شروع کنه نمی تونه اون آدم سابق باشه و اون حس سابقو نسبت به همسرش داشته باشه . این یک واقعیت که چه عرض کنم یک حقیقته . فرقی نمی کنه چه مرد باشه چه زن . آدما به این امید با هم از دواج می کنند که عمری رو در نهایت عشق و تفاهم و احساس وفاداری نسبت به هم , نسبت به همسرشون با هم سر کنن . اگه حس اعتماد و وفا داری از بین بره هر بخشش و گذشتی که به دنبالش باشه این همسر , اون آرامش و لذت و انتظار اولیه رو نداره . یه زخمی رو دل آدم نشسته که التیام پذیر نیست . حالا چی شد که تا این حد راجع به این مسئله احساس نگرانی می کنی -نمی دونم دلم می خواد  دوست و همکلاس قدیمم متوجه اشتباهش شده باشه و طوری برگرده سر خونه زندگیش که همسر مهربون و بی نظیرشو خوشبخت کنه .. من نفوس بد نمی زنم و امید وارم اشتباه کنم اما یه چیزی بهم الهام شده یه حسی بهم میگه قضیه تو و فتانه پایان خوشی نداره . هرچی می خوام این احساس شومو از خودم دور کنم نمی تونم . موارد زیادی درزندگی بوده که این حس بهم دست داده  و همونی شده که بهم الهام شده . -اگه این طوره پس چرا با کسی ازدواج کردی که عاقبتش این باشه -این حس همیشه در من نیست . شاید فکر زیاد به یک مسئله ای و بحران های روحی ,  آدمو به این نقطه برسونه .. راستش حرفای بیتا در اون لحظه برام عجیب و غریب می نمود . -حالا نمی تونی به چیزای مثبت فکر کنی ؟ در مورد چیزای خوب هم میشه بهت الهام شه ؟ یه نگاه معنی داری بهم انداخت و گفت چه فایده بیان اون برای کسانی که بهش اعتفاد ندارن .. -ولی من به تو اعتقاد دارم . -که چی ؟ -که خیلی صادقی ..دلت صاف و روشنه ..اهل دروغ نیستی اگه کسی بهت محبت کنه حاضری برای جبرانش چند برابر قدم برداری . -این افکاری که شما داری همین زمینه رو برای بهتر فکر کردن آماده می کنه . برای مثبت گرا بودن ..-ببینم به چیزی هم فکر کردی که آخرش خوش باشه . این جوری که من تو رو می بینم انگاری همش سایه های غم روسرت نشسته .. -شاید تو درست بگی ولی خیلی چیزا هم رو دل آدم نشسته . مهم دیدن اونه . شاید گاهی از بد ترین غمها بشه زمینه ای برای شاد بودن ورسیدن به خوشبختی و آرامش استفاده کرد . من در این سالهای درد و اندوه یه چیزی رو یاد گرفتم و اون این که ما باید از غم فرار کنیم . اگه نمی تونیم باهاش بجنگیم باید ازش فرار کنیم . فرار کردن  در اینجا به معنای نوعی جنگیدنه . خیلی از آدما هستند که تا یه غمی بهشون رو می کنه حس می کنن که دنیا به آخر رسیده زمین و آسمون به هم جفت شده .. حتی در غمگین شدن هم نوعی احساس غرور بهشون دست میده . فکر می کنن که مظلوم ترین آدمای دنیا هستند دیگه در این دنیا کسی نیست که دچار رنج و عذاب شده باشه . فکر می کنن به آخر خط رسیدن .. - ببینم اینایی رو که داری میگی منظورت منم ؟ -نمی دونم شاید باشی شایدم نباشی . من به من نوعی گفتم . جالا این خودتی که باید خودت رو بر رسی کنی و ببینی که می تونی جزو این دسته باشی یا نه .. با این که حرفای بیتا آرومم کرد ولی بازم غرق در دنیای مبهم و اگر مگر های خودم بودم . گاه به این فکر می کردم که اگه از فتانه جدا شم چی میشه . وضعیت من و بچه و نیاز های اون به چه صورت در میاد . این فاصله ها چه اثری روی ما می تونه داشته باشه . فربد تنها بچه طلاق  این دنیا نخواهد بود ولی من اون پدری نیستم که دلشو داشته باشم اونو از مادرش جدا کنم . حس کردم که بازم به سرم فشار اومده .. اون شب خواستم ببینم آیا همسر بی وفام مطلب جدیدی نوشته یا نه ؟ همسری که در نوشته هاش منو فرزاد,  خودشو فرزانه و پسرشو فرشاد خطاب می کنه .... ادامه دارد ....نویسنده .... ایرانی