ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 47

همچنان به آسمون نگاه می کردم  .. صدای فریاد ها و جیغ و داد های  گناه آلود فتانه رو می شنیدم . طوری رفتار می کرد که انگار باکره ای داره شب زفافشو می گذرونه . یه نگاهی به اونا انداختم .. اون قسمت از بدنشون که در تماس با هم بود داخل آب قرار داشت . فتانه دستاشو به دیواره استخر چسبونده بود و  حدس می زدم که این بار کیر مهرام رفته بود توی کس فتانه . چون با این سرعتی که آبها رو می شکافت و به بدن فتانه ضربه می زد اگه کیرش داخل کون می بود امکان نداشت فتانه این جور سر پا باشه .. از اونا فاصله گرفته به جای امن تری رفتم . مشتامو به زمین می زدم . سرمو از بس به درخت کوبوندم پیشونی من ورم کرد . دستام خون آلود شدند ای کاش می تونستم اونا رو آلوده به خون کثیف فتانه و مهران بکنم . چشام تار شده بود .. همه چی رو آبی و سیاه می دیدم .. انگار یه لکه های سیاهی روی تصاویری که می دیدم پرده انداخته بود . دیگه دیوانه شده بودم . اونا از سکس سیر نمی شدند بازم خودمو رسوندم به نزدیکی اونا . یک بار دیگه کنار استخر و رو چمنها شروع کردن به هماغوشی .. یعنی این پسره واقعا زنمو دوست داره ؟ .. فتانه رو چمنها طاقباز کرده بود .. پاها و دستاشو هم به دو طرف باز کرده بود .  مهرام خودشو انداخته بود روش .. هرکی  اونا رو می دید فکر می کرد که تازه شروع به کار کردن . حالا بازم صداشون میومد .. حتی اگه چشامو هم می بستم صداشونو می شنیدم . شاید مرگ بهترین راه در مان من بود . ولی وقتی به فربد فکر می کردم که بزرگ بشه و سایه پدرو بر سرش نبینه چه حالی میشه اشک توی چشام حلقه می زد و از خدا می خواستم که به من صبر بده .. وقتی یک مرد به این نقطه سیاه زندگی می رسه نسبت به همه چی بد بین میشه . حتی خودشو هم باور نمی کنه . این که آیا واقعا شایسته این نبوده که یکی بهش وفادار بمونه . دوستش داشته باشه .؟من مگه چی کم داشتم ؟ زشت بودم ؟ بی پول بودم ؟ بد اخلاق بودم ؟ دنبال ناموس مردم بودم ؟ من که جز اون ,  چشام به دنبال زن دیگه ای نبود .. انگار صداشون رساتر به گوش می رسید . -مهرام ! هر بار که از پیشت میرم به این فکر می کنم که دفعه بعد کی می تونم در کنار تو باشم . ما همش دو سه ساعتی رو با هم می مونیم و به امید روز دیگه ای روزمونو سر می کنیم . دلم می خواد که بیشتر باهات باشم . دلم می خواد که مثل یک همسر باهات وقت بگذرونم . نگات کنم باهات حرف بزنم . هر وقت اراده کردم بتونم لباسامو درش بیارم و خودمو لخت بندازم تو بغلت .. -یعنی میگی حالا بهت نمی چسبه ؟ -چرا عزیزم ولی دوست دارم بیشتر بچسبه . دلم می خواد جای این که وقتمو توی زندگی فر هاد تلف کنم اختصاصش بدم به تو .. به اونی که مالک جسم و جان منه و یک لحظه از یادش غافل نیستم . حتی به یاد تو می خوابم .. وقتی که خوابم بیشتر وقتا خواب تو رو می بینم . -ببینم خوابای سکسی هم می بینی ؟ -مهرام من دارم باهات جدی حرف می زنم . تو همش فکرت به سکسه . اصلا دوستم نداری . همون روزای اول  حرفای خیلی قشنگی می زدی دیگه تموم شد رفت . -بی انصاف نشو .. من کم بهت میگم دوستت دارم ؟ -حرفای تازه و با احساس بیشتری باید بزنی .-هر کاری کنم تو باز اعتراض داری -عاشق شدن و عاشق بودن که الکی نیست ..-می بینی اینجا چقدر قشنگه ؟ ببین عزیز دلم من اگه تمام اون املاکمو که  از برجسازی فرهاد به من برسه رو بفروشم این یه خونه ویلایی رو نمی فروشم . دلم می خواد هر وقت که  اومدیم ایران بیاییم این جا .. حیفم میاد . زندگی که همش پول نیست -می تونی بفروشیش و اون طرف خونه  های ویلایی قشنگی بخری -آره جون خودت اون طرفا که نرخش خیلی گرون تر از اینجاست . این فضای شاعرانه و عاشقانه هیچ حسی رو در تو زنده نمی کنه ؟..من حتی  از حرکت مورچه ای که یه حشره ای رو برای آذوقه زمستونش به دهن گرفته لذت می برم . واقعا زیبایی ها رو میشه گفت ساخته ذهن خودمون هستند .. من چرا اینجا رو زشت می بینم . چرا آب این استخر رو تیره می بینم و به جای باغ بهشتی نما حس می کنم که در کویر هستم . حالا من جریان فتانه رو به چی تشبیه کنم . به مرگ عزیزی که یک هفته .. چهل روز و یا حتی یک سال می کشه تا  با غم نبودنش عادت کنیم و یا اون عذاب اولیه رو نکشیم ؟ولی اینجا فتانه نمرده .. اون زنده هست . و هر لحظه داره منو می کشه .. هر لحظه می میرم و زنده میشم . من اونو دوستش داشتم و حالا ازش متنفرم . اون منو تحقیرم کرده با خاک یکسانم کرده .. نه نهههههههه نههههههههههه خدایااااااااااا من نباید بمیرم .. باید پاشم .. باید از جام پاشم .. باید بجنگم و نشون بدم که نتونسته نابودم کنه . من نابودش نمی کنم .. این راهی که انتخاب کرده خود به خود منجر به نابودی اون میشه .... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی