ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 70

الهه : واقعا خجالت نمی کشی که با این شرایط رو بروی بابات قرار می گیری ؟ شما به این حرکت چی میگین ؟ ..الناز : خودت به کی میگی من اگه کونم لخته  تو که کمرت در بست لخته و اگه راه بری دیگه همه جای تنت می ریزه بیرون . الهه : پدر جون نکنه یه فشاری بهش آوردی که زبونش باز شده .. الناز : اون جوری که به شما فشار اومده زبونتون باز شده به من فشار نیومده . ..-دخترا یا شما هر کدوم تشریف می برین به واحد های خودتون یا این که من یکی اینجا رو ترک می کنم و میرم خیابون . من که نمی تونم با همه شما کل کل کنم .. عجب گرفتاری شدم . حالا که داشتم فکر می کردم متوجه شدم که واقعا بد حرفی هم نزده این الناز که گفته سه تا دخترای از خط خارج شده رو شوهرش بدیم . مهریه سنگین می گیریم و چهار میخه شون می کنیم . مگه به این نون و ماستهاست که پسرا بخوان در رن . ولی حالا رو چیکارش می کردم . چیکار می کردم که این شر بخوابه . چهار تا دختر خوشگل .. یکی از یکی ناز تر اومده بودن سراغم و هر کدومشون دوست داشتند که من توجه  خودمو به اونا بیشتر کنم ولی من نمی تونستم این کارو بکنم . نمی خواستم ناراحتشون کنم .. هر کدومشونو که نگاه می کردم یه جوری می شدم . اصلا نمی تونستم تصورشو بکنم که اونا دخترای منن . بیشتر شبیه به معشوقه های من بودند . نههههه  .. بی انصافا آتیشم زده بودند و با هم کنار نمیومدند . هر چند فقط الناز تو میون اونا با اون سه تا ساز گاری نداشت .  ظاهرا الناز متوجه نگاههای خاص من شده بود و این که ازش انتظار دارم که اونجا رو ترک کنه . -بابا من دستتونو خراب کردم ؟ باشه میرم . دستشو کشیدم و گفتم نه تو هیچ جایی نمیری . دخترا با هم کنار بیاین .. الهام : بابا چی رو کنار بیاییم . تو این النازو لوسش کردی . چون دختر درس خونیه .. چون هنوز دختره .. ته تغاریه . همیشه اونو بیشتر دوستش داشتی . الان هم داری نازشو می کشی . اگه بخواد بره جلو شو می گیری ولی قسم می خورم هر کدوم از ما که اینجا رو ترک کنیم  یعنی الان بریم به واحد خودمون تو خیالت نیست بابا .. -حرف تو دهنم ننداز الهام . مگه تو این کاررو کردی که نتیجه شو ببینی .. رفتم وسط دخترا .. -خوشگلا حالا یه حلقه تشکیل میدین طوری که بتونم هر چهار تا تونو بغل بزنم .. دو نه دونه یا دو تا دو تا بغلشون می زدم و با هاشون ور می رفتم . این کارو آشکار انجام می دادم تا دیگه هیچ فاصله ای بین ما احساس نشه . تا دیگه پرده ها کنار بره . گاه دستم می رفت رو کمر الهه .. گاهی هم دستمو از زیر دامن کوتاه الناز رد کرده به کونش می رسوندم . استرچ الهام خیلی بهم حال می داد . وقتی که حسابی دخترا رو غرق هوس کردم همه شون دیگه بی حال شده بودند .. دیگه از اون دعوا و جر و بحث خبری نبود . اینو می دونستم که اگه یکی دو مرحله پیشرفت کنیم و بخوایم بریم روی تخت دوباره همون آشه و همون کاسه . -دخترا من می خوام برم دراز بکشم خسته ام .. المیرا : اگه تنت کوفته من می تونم خوب ماساژت بدم . الهه : ما چیکاره ایم .. الناز : بابا خودش بهتر می دونه که کدوممون بهتر می تونیم براش مفید باشیم .. دیگه بدون این که صحبتی از اون جوری بودن با همو بکنیم پنج تایی مون رفتیم روی تخت .. -دخترا این جوری ؟ این جوری که آفسایده . من خودم عادت دارم که وقتی دراز می کشم همه لباسامو  درش میارم . حالا  چون دسته جمعی با همین .. دیگه شورتو میذارم که پام بمونه .. شما هم دامن و بلوز و شلوار و پیر هنتونو در بیارین .. الناز : ولی بابا -ولی بابا نداره تو هم باید درش بیاری . -آخه بابا ..-رو حرف من حرف نیار .. به تو هم که نباید بگم -بابا خودت خواستی ها ناراحت نشی ها .. خواهرام اعتراض نکننا ؟ .. الهام که با یه شورت و سوتین نازک اومد و رو تخت قرار گرفت . شورتش فقط به تیکه ای داشت که روی کسشو پوشش می داد . اون دو تا هم شورت و سوتین داشتند یعنی الهه و المیرا .. ولی وقتی الناز خودشو بر هنه کرد یا همون  دامن و تاپشو در آورد , من بدون این که به نگاه تیزبین اون سه تا دیگه توجه داشته باشم رفتم سمتش و یه دستمو دور کونش حلقه زدم .. و شروع کردم به بوسیدن کونش .. اون کاملا بر هنه بود . شورت و سوتین هم نداشت .. الهه : بابا مثل این که ما هم  داریما ؟ المیرا : نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار . ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی