ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی علشق آنال سکس 48

چند روز بعد از همه این جریانها پژمان و خونواده اش رفتن سفر زیارتی .. من چون با اونا ثبت نام نکرده بودم ویک دفعه پیش اومده بود ازشوهرم خواستم که به فکر من نباشه و من یا از آرش داداشم می خوام که شبو بیاد پیش من باشه یا این که خودم میرم خونه پدرم . تازه پر هام هم با اونا رفته بود و من یه مدت کلا باید توی خماری می موندم .دیگه ناشکری کردن هم همین دردسرا رو داره دیگه..  نه تنها کون هم نمی تونستم بدم از کس دادن هم افتاده بودم .گاهی هم به این فکر می افتادم که یکی رو بیارم تو خونه مون ولی بعد از این فکر منصرف می شدم چون  زندگیمو دوست داشتم و این ممکن بود خیلی خطرناک باشه .. ولی اگه یه جایی پیدا می شد که می تونستم برم اونجا و حال کنم بد نبود .. خسته شده بودم از بس در تنهایی های خودم  فیلمهای آنال سکسو می دیدم  و حسرت می خوردم که چرا جای هنر پیشه زن این فیلمها نیستم . دهنم از تعجب وا می موند وقتی می دیدم کیر های به اون کلفتی و درازی میرن توی کون و خیلی ها شون هم تا ته میرن داشتم شاخ  در می آوردم . آدم فکر می کرد این کیر ها تا ناف این خانوما هم می رسه . کف دستمو بی اختیار می ذاشتم لای پام و با حرکاتی سریع و رفت و بر گشتی کس و کونمو با هم می مالوندم . این جوری جز این که حسرت خودمو زیاد کنم تاثیری نداشت . رفته بودم واسه خودم لباسای زیر بگیرم که سحر رو دیدم .  چه تیپی به  هم زده بود . با دو تا پسر داشتن با هم می رفتن .. پسرای خیلی سوسولی هم نشون می دادن . خیلی هم خوش تیپ بودن . چاک  سینه شون باز بود و خیلی هم به تیپشون می نازیدن . یه مانتو کوتاه پام بود که دوست داشتم رونهای تپل و کون بر جسته ام حسابی توی دید باشه . حالا که نمی تونم کون بدم بذار مردا حسرتشو بخورن و با حال ندادن به اونا و دل سوزوندنشون خودمم حال کنم ولی می دونستم دل منم می سوزه -سحر جون خوبی ؟ .. از پسرا عذر خواست و منو به گوشه ای کشید و گفت خوش به حالت دختر راحت شدی شوهر کردی و رفتی . ولی من هنوز باید به دنبال این دوست پسر و اون دوست پسر باشم -اتقاقا من می خواستم به تو بگم که خوش به حال تو سحر که از دواج نکردی . حالا خیلی راحت می تونی به هر کی که بخوای کون بدی ولی ما باید منت شوهرمونو بکشیم که بیاد و فرو کنه توی کون ما . -ولی خوش به حالت سحر ..نزدیکه من خودمو وا بدم . چند بار هوس داشتم که کیرشونو فرو کنن توی کسم . ولی نمیشه .. نمیشه .. فردا پس فردا واسه از دواج میفتم دردسر .. -شوهر کن -کو خواستگار درست و حسابی دختر دایی .. الان اگه بخوای خرج مردا رو هم بکشی بازم پیدا نمیشه . شانس آوردی .. ببینم جا داری که من و دوستام این دو تا پسر گل بشینیم با هم گپ بزنیم ؟ -فقط گپ ؟ -خب ممکنه دو تا ماچ و بوسه هم باشه ؟ -فقط ماچ و بوسه ؟ -ممکنه هوا گرم باشه  لباسای رومونو در آریم ... -دیگه بقیه شو نگو که من تا آخرشو رفتم .. -اگه بخوای می تونی تا آخرشو بری ؟.. -یعنی چه .. یه اخمی بهش کردم که جا رفت . طوری که یک زن وفا دار هم همچه اخمی نمی کرد -آتنا جواب منو ندادی .. جا داری ؟.. گفتم نه .. ولی اون دو تا پسر که یه چند متری رو با من فاصله داشتن با پررویی به من زل زده بودند . نگاه این جور آدما رو می شناختم . یکی شون که به کونم زل زده بود . یکی دیگه هم که دستشو گذاشته بود رو کیرش و  به من لبخند  می زد . پررو بی ادب ملاحظه منو نمی کرد فکر مردمی هم که از کنارش رد می شدن نبود .. یه لحظه به این فکر کردم که همین سحر خیلی به دردم خورده و این از انسانیت به دوره که من اونو کمکش نکنم ..-سحر می تونم یه کاری برات بکنم . فقط این که از این دو تا پسر خوشم نمیاد .. دوست ندارم بیان توی اتاق خوابم .. سر و صدا هم زیاد نمی کنین یه وقتی در و همسایه ها خبر دار میشن زشته ... سحر گفت باشه باشه قبوله .. و تو همون خیابون خودشو آویزون گردنم کرد و چند بار پی در پی منو بوسید . خلاصه به احترام سحر اون شب شام درست کردم و البته از اونا فاصله گرفتم . با این که خارش های شدیدی رو سر مقعدم حس می کردم و موجهای هوس رو دور و بر کسم ولی سعی کردم که اون شب بر نفس خودم غلبه کنم .. اصلا اعتنایی به این نداشته باشم که در پذیرایی چه خبره .. خوشبختانه نفر دیگه ای بهشون اضافه نشد . چون من از سحر خواسته بودم که غیر این سه تا یعنی خودش و اون دو تا پسر کس دیگه ای نباشه .. رفتم به اتاقم و دراز کشیده .. هدفون گذاشتم به گوشم و شروع کردم به دیدن فیلمهای سکسی که فقط سکس مقعدی رو نشون می داد .. کسمم خیلی خیس کرده بود .. یه خورده دچار استرس شدم از این که نکنه یکی درو باز کنه منو ببینه .. رفتم درو از داخل قفل کنم .  گفتم یه نگاهی بندازم ببینم چیکار می کنند . .. یه دوسانتی لنگه درو باز کردم .. وووووووییییی  سه تایی شون رسیده بودن به فینال کار ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی

2 نظرات:

ناشناس گفت...

سلام ایرانی عزیز با تشکر از زحمت نوشتن داستان های قشنگ وزیبات
فقط قسمت 48 این داستان رو یادت رفته بذاری مرسی

ایرانی گفت...

با درود به شما دوست عزیزم هفته گذشته سه تا داستانو جا گذاشتم که الان اصلاح یا اضافه اش کردم . دستت درد نکنه . من تعجب می کنم چرا تا حالا کسی چیزی نگفته بود خب البته از دیشب به این طرف مشخص شد .. داستانهای پسران طلایی و لز در زندان زنان هم همین شرایطو داشتند .. با تشکر ..ایرانی