ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 49

راستش حال و حوصله چک و چونه زدن با این زن رو نداشتم . می دونستم که اونم از یه جایی شنیده که فعلا سر مایه گذاری در امر خرید و فروش ملک و املاک خوبه و اونم اومده سراغ من .. به من اعتماد کرده و منم باید جوابشو به خوبی بدم . بهش نشون بدم که الکی به من اعتماد نکرده .پولو ازش گرفتم . یه چک بهش دادم ولی ازم نگرفت . -ببینم تو چرا اینو ازم قبول نمی کنی ؟ -واسه این که دلم می خواد و این طور میگه . چون تو همین جور راحت گذاشتی که برم تو خونه ات بشینم یه کاغذ الکی نوشتی به عنوان این که اجاره خونه باشه .درحالی که می دونم این جوری نیست .حس می کنم سالهاست که می شناسمت و دیگه جونم چی بگه همین دیگه . اما یه چیزی رو هم باید بدونی  تو و فتانه خیلی بهم هم میاین . من همیشه از خودم می پرسیدم اون کیه که می خواد همسر فتانه شه . دختری که به هیشکی روی خوش نشون نداده . دختری که با همه زیبایی و متنانت خود دوست پسر نگرفته . و حالا که فکرشو می کنم اون مرد وخوشبخت می بینم و حس می کنم که این خوشبختی حق توست و شما دو تا شایسته همین .. یه نگاهی بهش انداختم و رفتم توی عالم خودم . اون انتظار نداشت که من این جور بهش خیره شم . -ببینم حرف بدی زدم ؟ مشکلی هست ؟ -نه چیزی نشده کمی حالم خوش نیست .. بیتا رفت و من موندم و دنیایی از فکر و خیال واین که نمی دونستم این درد و رنج بالاخره کی به پایان می رسه . کی روز من روز میشه و من می تونم یه نفس راحت بکشم . هر چند باید عمری رو با رنج و عذاب می گذروندم . دو سه روزی رو  بی خیال این حرفا شدم . بی خیال هارد و بی خیال سایت و این که حال و روز فتانه چطوره . حتی باهاش هم بستر هم نمی شدم .. ولی حس کردم که اون خیلی ناراحته . تصمیم گرفتم برم یه سری به منابع اطلاعاتی خودم بزنم ببینم جریان چیه . وقتی که اون خونه نبود همون تماشای فیلمای گرفته شده در خونه منو متوجه همه چی کرد . دیدم یه زنی وارد خونه ام شده و رفته به اتاق فتانه . سخت باهاش گرم صحبت شده .. زن زیبا بود .. هرچند کاملا چهره شو نمی تونستم ببینم . فقط گاهی که به دور بین نزدیک تر می شد مشخص تر بود و اونم یه پهلو ولی واضح .  بعضی از حرفای اولیه شونو نشنیدم .. صدا یهو قوی تر شد .. -فتانه خانوم شما شوهر دارین و این کارتون از نظر اخلافی و تعهدی که نسبت به شوهرتون دارین درست نیست . -چند بار باید به شما بگم که اشتباه فکر می کنید . اون به من قول از دواج داده .. -چه ربطی به من داره .. اون برادر دوستمه . در یکی دو تا از این مهمونی ها دیدمش ولی دلیل نمیشه که باهاش رابطه ای داشته باشم . -تو داری یا نه برام مهم نیست . مهم اینه که من باهاش رابطه دارم .می دونی وقتی بهش گفتم که شما دو تا رو با هم دیدم که مث ذو تا عاشق و معشوق دارین میرین اونم به نوعی بر گردون حرف شما رو زد گفت خواهر دوستمه . یه مقدار پول نیاز داشتم خواستم ازش قرض بگیرم .. -مگه اون نیاز مالی داره . یه پمب بنزین در امریکا و کلی دم و دستگاه دیگه .. .. اینجا رو اون زن جواب زنمو نداد . من حس کردم نمی خواد دوست پسرشو لو بده . بعد از چند لحظه گفت من کاری ندارم اون چی داره و چی نداره . به چه بهانه ای از شما پول گرفته ولی یه سی میلیونشو داده به من . گفته  که هیچ رابطه خاصی با شما نداره ولی من یک زنم خیلی راحت همه چی رو می فهمم . این طور حس نمی کنم . وقتی دستتون تو دست هم بود .. اون حسی رو که از لمس دستای اون داشتی حس می کردم . به من دروغ  نگین فتانه خانوم . -اشتباه فکر می کنی . ببینم مگه تو زنشی . باهاش ازدواج کردی که داری این جور حرف می زنی ؟ می دونم فتانه اینو گفته بود که خواست بهش بفهمونه این فضولی ها بهش نیومده و طرف هم زرنگ تر از این حرفا بود .. -من نمی دونم زنشم یا نه ولی بایبد از شوهر شما اینو بپرسم که شما زنشین که این جوری دست تو دست هم دارین عین لیلی و مجنونا توی پارک قدم می زنین ؟ بعد این که شما رو دیدم که وارد خونه ای شدین .. اگه دوست دارین آدرس اون خونه رو بدم .. موبایلشو به طرف فتانه گرفت .. برای یک دقیقه ای دو تایی داشتند به موبایل نگاه می کردند . ولی خیلی حیف شد که من نتونستم اون طرف دیوارو بگیرم . خیلی حیف شد ولی نابودت  می کنم تو رو به خاک سیاه می نشونم اگه بخوای یک قدم کج دیگه بذاری .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی