ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 60

فتانه یا همون فرزانه داستان  مطالب زیادی رو از ماجراهای اخیرش وارد سایت کرده بود . خلاصه اونم یه آدم بود . گاهی وقتا آدما فکر می کنن خیلی مظلوم واقع شدن. ولی نمی دونن که چه گرگی هستند در لباس میش !حوصله خوندن خیلی از مطالبو نداشتم . دلم می خواست ببینم آیا از جریان آخرین دیدار ما هم چیزی نوشته یا نه ؟ اتفاقا نوشته بود.. بازم باید خودمو عادت می دادم به تغییر اسامی مثل تبدیل مهرام به مهران و یه اسم هم اضافه شده بود .. مهریز که اونو جای مهشید به کار برده بود و اینم از آخرین نوشته فتانه ...... . ..............دوروزه که زندگی من دگرگون شده .. بین یک زن و یک مرد در جامعه ما تفاوت زیادی وجود داره . وقتی که یه زن سرش به سنگ می خوره ا گه سرشو بالا بگیره بازم هستند آدمایی که بخوان  این بار با سنگ بزنن به سرش اما یه مرد وقتی که سرش به سنگ می خوره دستشو می گیرن اونو از زمین بلند می کنن .  نه تنها کسی بهش سنگ نمی زنه بلکه مراقبن که دیگه نلغزه و سرش به سنگ نخوره . خدایا چی می شد منو مرد می آفریدی تا منم بگم که عدالتی هم وجود داره . وقتی در نهایت آرامش و خوشی  نمی دونستم که مهران باهام چیکار  می کنه و با  حرص می خوردم . اون روز من و مهرام رفته بودیم به خونه ویلایی ام .. دلم می خواست فراموش کنم که مهریز و مهرام با هم رابطه داشتند . وقتی  خودمو بر هنه کردم و به تن بر هنه مهران سپردم حس کردم  که دارم همه این درد ها و رنجها رو فراموش می کنم . وقتی لباشو رو سینه هام قرار داده بود وقتی با حرارت لبامو می بوسید حس کردم که دیگه نمی خوام به چیزی فکر کنم نه به همسرم نه به فرزندم .. نه به آینده و نه به گذشته . فقط می خوام در حال و حال خودم باشم .. -مهران زودتر امروز حس می کنم که نیاز شدیدی بهت دارم به این که کیرتو زودتر بدیش به من .. -مطمئنی که نمی خوای باهات ور برم . آخه تو عاشق مقدمات سکس و کش دادن اون بودی .. -این قدر حرف نزن زود باش .. با این حال ماچ و بوسه های اون به تمام قسمتهای بدنم منو از این رو به اون رو کرده بود .. -زود باش منو بکن .. من کیییییییییرررررر می خوام کیرتو رو .. حال خودمو نمی دونستم .. مهران  کیرشو تا انتها کرده بود توی کسم .. داغ داغ و سرشار از هوس بودم .  فقط به همین فکر می کردم . زندگی رو کیر مهران و کس خودم و لذتی می دیدم که از تماس این دو به وجود اومده .. خیلی سنگین شده بودم . کمرم درد گرفته بود . می دونستم که خیلی زود ارگاسم میشم . یه لحظه صدایی ما رو به خودمون آورد .. ترسیدم .. فکر کردم شوهرم اومده .. فکر کردم همه چی رو فهمیده .. ولی اون مهریز بود .. اون و مهران داشتند با هم بحث می کردند .. خواستم از عشقم دفاع کنم .. شاید این جوری بیشتر هوامو داشته باشه و متوجه شه که با همه خیانتهام دوستش دارم . ولی مهریز با نشون دادن فیلمهایی از خودش و مهران که شب قبل گرفته بود نشون داد که اونا هنوز با هم رابطه دارن . در اون فیلم مهران بازم از این گفته بود که به ثروت من طمع داره و بعد  از گول زدن من  میاد طرف مهریز ........ زانوهام سست شده بود . شوکه شده بودم . گاهی  آدما میفتن به یه چاله ای وقتی می بینن که  اگه ازش در بیان و میفتن به یه چاه ترجیح میدن که در همون چاله بمونن .. ترس بعضی چیزا رو از ذهن آدم محو می کنه . ترس گاهی وقتا به آدم شوک وارد می کنه ..و اون ترسی که نه برادر مرگ بلکه خود مرگ بود به سراغم اومد . چند لحظه بعد شوهرم فرزاد وارد جمع ما شد . لباسامون تنمون بود . همین بهم قوت قلب می داد . مهرا ن رفت سمت مهریز و طوری وانمود کرد که من به اونا کمک کردم که با هم خلوتی داشته باشند ولی ظاهرا مهریز از سکس من و مهران در کنار استخر فیلم گرفته بود . اون چه طور می تونسته وارد خونه ما شده باشه ..آیا ماموری گذاشته .. بعدا متوجه شدم که اون و فرزاد  از مدتها پیش با هم دست داشتند که بتونن کشف خیانت کنند ... همون لحظه دنیا رو دور برخودم چرخون می دیدم . حس کردم که خودمو خیلی مفت و آسون باختم . برای کسی که ارزششو نداشت . وحس کردم که دیگه همه چی تموم شده . من به چاه افتاده بودم . چاه عمیقی که آخرش به خفگی می رسید . دیگه باید با فرزانه فرزانه وداع می کردم . آماده بودم که اون منو بزنه .. بگیره زیر مشت و لگد های خودش . بیهوده انکار می کردم . مثل آدمی که در لجنی گیر کرده باشه دستاشو می خواد به یه جایی برسونه ولی می دونه که فایده ای نداره . انکار کرده بودم . ولی می دونستم که فایده ای نداره .. حق من بیشتر از یک سیلی بود که بر صورتم نواخته شه ولی حس کردم که از همه اونایی که اونجان و حتی از همسری که حالا برام شده بود مث یه جلاد نفرت دارم  . من و فرزاد تنها شدیم و اون سخنرانی خودشو شروع کرد . انگاری که من دو تا حافظه داشتم و همزمان می تونستم به دو چیز فکر کنم . به حرفایی که فرزاد داشت می زد و به زندگیم که مثل پرده نمایشی از جلو چشام عبور می کرد . دیگه چیزی از فرزانه پاک و اون شخصیتش نمونده بود .. این چه عشقی بود که ارزش اون به این بود که مخفی بمونه .. آیا من وافعا مهرانو دوست داشتم ؟ ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی