ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 76

-نادر برو نمی خوام ببینمت . نمی خوام با تو غمهامو زیاد کنم . برو دیگه .. بس کن . نمی خواد این قدر تظاهر به دوست داشتن من بکنی .. -پس من برای چی این جا هستم . اگه قصدم تصاحب تو بود که به پیشنهاد تو جواب مثبت می دادم . -تو دوست داری منو بازیچه خودت قرار بدی و بخندی . دوست داری پیش خودت سر بلند باشی . این که حس کنی تونستی دل منو به دست بیاری .. برو منو تنهام بذار . نمی خوام ببینمت .. اگه منو به اونچه که می خوام نمی رسونی برو .. برو من خودم یه جوری با این شرایطم کنار میام . نادر پاک گیج شده بود . راستش اون نمی دونست که این دختر به چی فکر می کنه و در چه شرایطی قرار داره . خیلی سخت بود دقیقا فکر اونو بخونه . اون نمی تونست عشقشو تنها بذاره تا به خاطر یک لجبازی خودشو در اختیار یکی دیگه بذاره .. -نادر اگه بهت بگم منم حس می کنم که یه احساس خاصی نسبت بهت دارم باورت میشه ؟ -نمی دونم به همین زودی ؟ تو که تا چند دقیقه پیش اصلا تا همین یه دقیقه پیش که به من بد و بیراه می گفتی . -ولی حالا حس می کنم که تو خیلی بهتر از اونی هستی که من فکر می کنم . تو خیلی دلسوزانه وقتتو در اختیار من گذاشتی . بدون این که از من هیچ انتظاری داشته باشی . نوشین  داشت فیلم میومد . اون می دونست که شاید این طوری بتونه نادر رو قانع کنه که با اون باشه و نادر اینو نمی خواست ..ز ن حس کرد که داره عذاب می کشه . در مانده شده بود . از خودش بدش میومد . نمی تونست خودشو به آغوش ناصری  بسپره که ازش نفرت داشت . اون دیگه عاشق کسی نبود . قلبش مالامال از نفرت بود . نفرت از دنیا نفرت از آدمایی که عشقو به بازی می گیرن . نفرت از اونایی که گناه واسشون معنا نداره . اون حالا یکی ازآدمایی بود که می خواست به خاطر انتقام خودشو به دام گناه بسپره .. نادر نوشینو در آغوش کشید . با تمام وجودش .. با تمام احساسی که نسبت به اون داشت . نوشین این گرما رو حس می کرد . این احساس و بوی عشقو . همون حسی رو که از همسرش داشت . از همون ناصر قبل از از دواج . از اونی که فکر می کرد می تونه اونو خوشبخت کنه و تبلور آرزو هاشو در اون می دید . نوشین گرمای وجود نادرو حسش می کرد .. همون حسی روکه در آغاز و تا همین چند وقت پیش در وجود ناصر می دید . اما نوشین برای نادر چون گلوله ای سر د می نمود . هر چند جسم پر حرارت و داغشو در آغوش کشیده بود . نفرت .. حرص و عطش انتقام وجود زن رو به آتشی سوزنده تبدیل کرده بود . -بریم از این طرف .. بریم .. نوشین می خواست با کاخ رویاهاش وداع کنه . اون رویای کاغذی رو پاره کنه . همون رویایی که اونو یک واقعیت به حساب می آورد . احساس می کرد که خیلی زو د عشقو پیدا کرده و حالا باید می رفت در همون بستری که با شوهرش عشقبازی کرده در آغوش نادر قرار می گرفت . تاسف و تاثر و حسرت برای لحظاتی به سراغش اومده بود . وقتی فکرشو می کرد که بار ها و بار ها همین جا با همسرش بوده از خودمتنفر می شد اما وقتی که صحنه برهنگی نلی و ناصر رو در همین نقطه به یاد آورد دیگه تردید ها رو به کناری گذاشت .. نادر هم خودشو آماده کرده بود تا از دام اجبار رهایی پیدا کنه . اون حس می کرد که میاد اون زمانی که نوشین به این کارش فکر کنه و شاید روزنه هایی پیدا کنه  که احتمال پیوند با اون  بیشتر شه  . ساعتی بعد این دو بر هنه در آغوش هم بودند . این اولین عشقبازی نادر نبود .. ولی مدتها بود که به خاطر نوشین و عشق اون همه اینها رو به کناری گذاشته بود . می دونست که این زن شوهر داره ولی با همه اینها حس می کرد که اگه بخواد با یکی دیگه باشه به عشقش به آرمانش و به خیال خوش خویش خیانت کرده . -نوشین دوستت دارم . دوستت دارم .. نوشین مثل ابر بهار اشک می ریخت .. آخه این حرفا رو از یکی دیگه هم در این شرایط شنیده بود . از همسر خیانتکاری که هنوز هم از نظر قانونی همسر اون بود و نمی دونست که به کجا گریخته . -اشکاتو پاک کن عزیزم . دیگه نمیذارم دلت به درد بیاد . دیگه نمی ذارم کسی اذیتت کنه . دوستت دارم .. لبان داغشو بر لبان گرم و بیجان نوشین گذاشت و خیلی آروم اونو می بوسید .. -نادر زود باش ...عشق و هوس نادر به این کار لحظه به لحظه بیشتر می شد .. اون خودشو به این باور رسونده بود که می تونه عشقو برای نوشین به ار مغان بیاره .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی