ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 64

برم بخونم این فتانه چی نوشته ..........روز های رنج و عذاب من تمومی نداره . حس می کنم که هر ساعت از زندگی من مثل یه سالی می گذره . تعجب می کنم که چطور به غروب می رسم . غروبی که به یادم میاره یه روز دیگه هم داره به انتها می رسه .. غروبی که غمهامو زیاد می کنه . نمی دونم چرا در غروب , دل بیشتر آدما می گیره یا بیشتر,  دل آدما می گیره . امروز دل من بیشتر از دو روز قبل گرفت . با این که از مهریزبدم میومد ولی اون برام یه عکسای تازه ای از مهران  آورد که روز قبلش بر داشته بود . نمی دونم اون عجب حوصله ای داشت و انگیزه اش از این کارا چی بود . به دیدن این عکسا نفرت من از خودم و از مهران بیشتر شد . هر چند این عکسا مث عکسای قبلی سکسی نبود ولی  مهرانو با یه دختر دیگه نشون می داد .  دم در خونه شون دست تو دست هم . یه عکسی هم از پشت گرفته شده بود که دست مهران دور کمر دختره حلقه شده بود و چند تا عکس هم از روبرو .. از خودم بدم اومد .. بر خودم لعنت فرستادم . احساس پستی و حقارت می کردم . یعنی به دیدن این عکسا بازم انگیزه ای هم می تونه وجود داشته باشه که من یه روزی به سوی عشق پوشالی خودم بر گردم ؟  حس کردم دلم برای نوازشهای گرم و محبت آمیز شوهرم تنگ شده .. نمی دونستم اسم این نیازو چی بذارم . اسم این احساسو .نیاز به شوهرمو ... شاید حسی مث حس گذشته ها نباشه . شاید اون برام حالا مث هوای بعد از بارش آخر تابستون باشه .. پاییزی که به ناگهان از راه می رسه و نمیشه روش حساب کرد . دیگه نمی شد به دنبال بهار بود . زندگی آدم وقتی به پاییز می رسه انتظار بهارو داشتن بی مورده . دلم برای پسرم تنگ شده بود . پسری که مدتها بود نسبت به اون بی توجه بودم . -مهریز واسه چی هنوزم دنبال اینی که نشون بدی مهران خیلی پسته ؟ -واسه این که دلم می سوزه هم برای خودم و هم برای تو . من که اگه اون تنها مرد روی زمین باشه دیگه هیچوقت سراغش نمیرم . از این می ترسم که تو بازم گول حرفاشو بخوری . فکر نکن خیلی هم دلم به حالت می سوزه .. راستش دوست ندارم مهران احساس پیروزی کنه . حس کنه هر وقت که دلش خواست می تونه یکی رو خر کنه . من دیگه خر نمیشم . تو اگه می خوای دوباره خر شی برو .. به نظرم همون که شوهرت تو رو نداد اعدامت کنن باید با دمت گردو بشکنی . بری یه گوشه بشینی هرزگی کنی خیلی بهتر از اینه که غرور و شخصیت خودت رو بدی به دست آدمایی مثل مهران که می خوان مثل یه آدامس تو رو بجون و بعد که حس کردن شیرینی تو کم شد بندازنت دور و برن یه آدامس دیگه بندازن دهنشون . من از این جور آدما بدم میاد ....اومدن مهریز جز این که ناراحتی منو بیشتر کنه تاثیر دیگه ای نداشت . خونواده هر چی می پرسیدن چی شده هر بار یه چیزی تحویلشون می دادم . ..........................اینم بود یه قسمت دیگه از آخرین دست نوشته های همسرم . زنی که خوشی زیادی زیر دلشو زده و بیشتر از حقش می خواست . حس کردم که خیلی تنهام . دیگه تنهایی بس بود رفتم و فربد رو از خونه مادرم گرفتم . .. ولی این پسره انگاری یه محبت زنونه هم می خواست . یه مدتی رو  با هله هوله ساکتش کردم ولی اون سرش کلاه نمی رفت . تا پیش مادر بزرگه بود خوب بود ولی حالا ازم مامان فتان   می خواست . عین ابر بهار اشک می ریخت و منم با گریه هاش به گریه افتاده بودم .. -عزیزم من حالا واست مامان از کجا گیر بیارم . اون دیگه خونه زندگیشو دوست نداره .. چه جوری بهت بگم پسر .. کاش الان خیلی بزرگتر از اینا بودی . کاش ..تا صبح از دست این پسره بیداری کشیدم . گریه های زیاد خسته اش کرد و خوابش کرد . ولی من دیگه خوابم نگرفت . روز بعد اونو تحویل مادرم دادم . داشتم می رفتم سر کارم که مادر صدام زد . -یه لحظه بیا داخل کارت دارم . عزیزم زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند . بیا داخل عزیزم .. پدر خونه نبود .. نهههههه اون این جا چیکار می کرد .. به چه حقی اومده بود خونه مادرم . فربد بغلش بود و لبخند می زد . انگاری داشت می گفت دیدی بابا بالاخره من بر نده شدم ؟ از خشم دندونامو به هم می فشردم . نمی تونستم  زنمو  ببینم .. چهره اش درهم شکسته نشون می داد . گود افتادگی چشاش نشون می داد که کم خوابی و گریه رهاش نکرده . در نگاهش التماس موج می زد . -مادر مادر .. مادرم اومد .. -بچه رو بده به مادرم -پسرم چی شده .. آدم گذشت داره .. مگه چی شده -هیچی مادر فربدو با خودت ببر من با این کار دارم . فتانه خواست بچه رو بده به مادرم ولی فربد گریه می کرد . قطرات درشت اشک از چشاش باریدن گرفته , مادرم دلش سوخت -فرهاد تو که این قدر بی رحم نبودی . بمیرم . دلت میاد دل این بچه رو به درد میاری .. -مامان ببرش من با این کار دارم .. فتانه هم گریه می کرد . بعد از رفتن مادر درو از داخل قفل کردم .. -فرهاد می دونم من در حقت بد کردم .می دونم گناه کردم .. قدر چیزایی رو که در اختیارم بود ندونستم لیاقت خوبی و آقایی تو رو نداشتم ..می دونم من پست و نمک نشناسم در مقابل وفا داری و خوبی های تو خیلی بدی و بی وفایی کردم . خودشو به نزدیک من رسوند و گفت می تونی با دستای خودت خفه ام کنی منو بکشی چون این حقمه .به خدا من نوشته میدم که مرگ به دستای تو حقم بوده ..تو خیلی پاکی و من حقیر و آلوده . . من خسته شدم .. ولی پسرم که نمی دونه چه مادر بدی داره .. دیدی اشکاشو؟ .. اون گناهی نداره .. خدایا منو ببخش . من حالا با یک موجود مرده فرقی ندارم . وقتی پسرمو در آغوش گرفتم حس کردم بوی زندگی میاد .. وقتی تو رو دیدم ....حس کردم شما دو تایین که می تونین منو به زندگی بر گردونین . می دونم خواسته زیادیه .. .. می دونستم که اون ازم می خواد که ببخشمش و جرات ابرازشو نداره . با این که خودمم به بیتا گفته بودم که احتمال داره فتانه رو ببخشم ولی بازم دچار تردید شده بودم . راستش فکرشو نمی کردم به این زودی اونم اونو این جا ببینم . جایی که مادرم که نمی دونست چی به چیه در من اثر می ذاشت . خودشوبه من نزدیک کرد .. یک آن آرنجمو  گرفت و با عجله پشت دستمو  بوسید دستمو با خشونت کنار کشیدم . به پام افتاد و دو دستی یکی از پاهامو گرفت و با اشک التماس می کرد .. فقط یک بار .. می دونم نمی تونی مث گذشته دوستم داشته باشی ولی به خاطر پسرمون .. سعی می کنم جبران کنم تا اونجایی که بتونم . .... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی