ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 69

-الناز ! عزیزم با این تاپ جیگریت حسابی جیگر شدی .. -جیگر تو اون سه تا دخترات هستن که منتظری من برم و دیگه کارت رو با اونا تموم کنی . یعنی شروع کنی  .. پدر من از اینجا تکون نمی خورم . -دختر عجب کنه ای شدی . مگه من و تو با هم چند ساعتی رو نبودیم . -ولی تو بابای حرف گوش کنی نیستی . همش دلت می خواد که من به حرفات توجه کنم . -اصلا من میذارم میرم بیرون شما چهار تا به حال خودتون باشین . -این جوری خیلی بهتره . نه اونا به خواسته شون می رسن نه تو .. -تو حرف حسابت چیه الناز . نگفتی که چی می خوای و چه انتظاری داری -در درجه اول اول نمی خوام که دختر باشم و بعد این که منو هم باید وارد جمعتون کنین -و در درجه سوم .. می خوای که  من سه تا خواهراتو ردش کنم -اوخ قربون بابای چیز فهم خودم برم . من و تو بابا جون .. من دخترت و تنها کسی که می تونم زنت بشم و از همه شونم دلسوز ترم . اینو به خوبی نشون میدم و ثابتش می کنم .  یک زن خوب اینه که به خواسته های شوهرش توجه کنه . -بعضی وقتا یک مرد نمی دونه چی براش خوبه و خانوم باید راهنماش باشه .. الناز خودشو انداخت تو بغلم . -چیکار داری می کنی دختر الان خواهرات سر می رسن و ما بیچاره میشیم . -اوا ؟ راس میگی ؟ من بمیرم .. حالا اگه بیچاره بشی چی میشه بابا ؟ خب چاره شو بیا خودم نشونت میدم . یک تنه کار چهار تا رو می کنم . بابای خوش اشتهای من داره اسلامی هم رفتار می کنه . من جات بودم اون سه تا دختر رو شوهر می دادم برن پی کارشون تا دیگه این قدر دور و برت نپلکن .. -عزیزم  این دوره زمونه که نمیشه هر پسری که در خونه آدمو زد دخترو بدیم به دستش که ببره . -بابا جونم اون دفعه بود که سه تا داداش از بستگان دورمون اومدن خواستگاری خواهرامون و تو جوابشون کردی -عزیزم اونا پسرای قرتی بودن .. -عوضش کاری هستن یه بوتیک بزرگ دارن سه تایی دارن اداره اش می کنن . -اصلا از تیپ و قیافه شون خوشم نیومد . خیلی سوسول بودن . به این طمع که زناشون خونه دارن و کرایه خونه نمیدن اومدن خواستگاری خواهرات . اونا رو که دیدم همون اولش فهمیدم که یه جو غیرت تو وجودشون نیست . یعنی اگه مردای دیگه جلو چش اونا بیاد با زناشون باشن خیالشون نیست . -پدر جونی اونا پسرای خوبی بودند . تو که تحقیق نرفتی . تا کی می خوای دخترات رو ترشی بندازی . بذار برن . فکر کنم اونا هم خودشون راضی بودن -ببینم تو اینا رو از کجا می دونی ؟  این مسئله که به صورت عمومی مطرح نشده بود -بابا دیوار موش داره . موش هم گوش داره -نکنه  بین سقفها موش افتاده . تازه بین من و تو چند طبقه فاصله هست . -اما پدر جونی دلهامون یکیه . اسمشون چی بود ؟ هومن و امیر و منان ... -ببینم یه چهار برادره سراغ نداری که تو هم با خواهرات یکسره برین و از دست تو یکی با این نقشه ها ت خلاص شم ؟ -بابا دلشو داری این جوری باهام حرف می زنی ؟ تو به من عادت کردی .. منم به تو عادت کردم .نمی تونم بدون تو باشم . -چقدر شاعرانه و عاشقانه حرف می زنی . -آخه عاشق بابام هستم . دیگه از اون الناز خجالتی خبری نبود . خیلی دلش می خواست کاری کنه که خواهراش متوجه شن که  من و اونم بله . یک بار دیگه خودشو انداخت توی بغلم تا بجنبم و بگم که این کارو نکنه و هر لحظه ممکنه خواهراش سر برسن و فکرای بد بکنن اون کارشو کرده بود . کیرم دیگه به این فکر نمی کرد که چی ممکنه پیش بیاد و کی ممکنه اون صحنه رو ببینه . فقط می خواستم لذت ببرم . حالتش طوری بود که از داخل ویترینی که روبرو قرار داشت قسمتی از قاچای کونش هم مشخص شده بود از بس این دامنش کوتاه بود . در همین لحظه سه تا دیگه از دخترام وارد شدند -به ! به ! الناز خانوم خجالتی .. می بینم که داری دوست دختر بابات میشی -چه اشکالی داره ! من دختر بابا که هستم . دوستش هم که هستم .. دوست دخترش هم می تونم بشم . از این بهتر چی می خوای ؟ -خیلی زبون دراز هم شدی . اینو المیرا گفته بود . -المیرا زبونتو کوتاه کن . خودت به کی میگی .. من ,  تو و پدرو که دیروز صبح لخت توی بغل هم بودین دیدم . سرمو گذاشتم پایین و رفتم . باید  همون جا بیدارت می کردم ؟ -می خوای فیلمشو نشونت بدم تا همه خواهرات ببینن . البته شما سه تا همه تون با هم دست دارین و هوای همو دارین . فقط من تو میون شما اضافه ام . الهه : اتفاقا آب که از سر گذشت چه یک نی چه صد نی . برای ما چه فرقی می کنه که تو هم در بازی ما شرکت داشته باشی یا نه . این بابا جونته که لی لی به لالات میذاره . دل نداره که عزت و آبروت لکه دار شه ولی سه تا دختر دیگه اش هر بلایی که سرشون اومد بذار بیاد . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی