ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

ماجراهای مامان زبل 101 (قسمت آخر )

.. کامیار و فرزان هم با  زری و پری و ماه منیر مشغول شدن . صدای آخ و واخ و بگیر و بکن و بزن و تمومش کن فضای اونجا رو پر کرده بود . من رو هوا هم داشتم حال می کردم و هم از حال می رفتم . . جمشید که کیرش توی کسم بود از بغلا انگشتشو فرو کرد توی کونم . -اووووووههههههه چند تایی .. حس کردم دارم ارضا میشم .. همزمان با ریزش آب کسم .. منوچ آبشو ریخت توی کونم .. -آهههههههه جمشید منو بذار رو زمین . آبتو می خوام .. می خوام .. جووووووووون جووووووووون .. نمی خوام آبت حروم شه .. منو خوابوند رو زمین . پاهامو انداخت رو شونه هاش .. -اشی  .. بنازم به این کست . عجب تپل و نازه .. -گشاد نیست ؟ -هرچی هست خوش استیله .. طوری کیرشو می زد به ته کسم که فریاد بکن بکن منو بکن منو فکر کنم تا چند تا واحد اون ور تر هم می شنیدند .. -جاااااااااان داره می ریزه .. پاهامو رو به هوا گرفتم  که آب جمشید پس ریزی زیادی نداشته باشه . کیرشو که بیرون کشید اونو میکش زدم .. بعد جمشید با دست یه اشاره ای به بقیه کرد و اونا از کنار زنا پا شدن و اومدن سمت من . کیراشونو گرفتن طرف من .. -چه خبره بچه ها .. فرزان : دستور لذت عمومی از سوی فر ماندهی صادر شده .. یکی برای همه .. همه برای یکی .. -فدای تو .. دهنمو باز کرده صورتمو گرفتم سمت سه تا کیر .. فرزان و کامیار و فیروز سه تایی رو سر و صورتم خالی کرده بعد از تموم شدن کارشون آبایی رو که رو صورتم ریخته بود جمع کرده و اونو به سمت دهنم بردم . -پسرا سه تا کیرو با هم بفرستین تو دهنم . قیافه ام خنده دار شده بود وقتی اون سه تا کیر رفت تو دهنم که خب نتونستم  سه تاشونو با هم تا عمق زیادی جا بدم . دیدم این احترام کشتی هاش غرقه .. حالا نوبت من بود یه اشاره ای به پسرا زدم .. اونا متوجه شدن که ازشون خواستم که پنج تایی شون بیفتن رو سر احترام .. احترام : پسرا چه خبره !  منوچهر : زلزله اومده .. زلزله .. پری : می تونی بگیری احترام ؟ -استعدادشو دارم .. دسته جمعی سوت زده و هورا کشیدیم . از این اعتماد به نفس احترام لذت می بردیم .. پنج تایی شروع کردن به ور رفتن با احترام .. -آخخخخخخخخ پسرا یه جوری ماساژبدین که بدنم از فرم نیفته .. زری : احترام جون این پنج تا کیر با همه.. هر کاری کنی بازم کلی آب میره و آب میری  ولی خیلی فانتزی میشی .. طوری شده بود که احترام دیده نمی شد .. چند تا آهنگ گذاشته بودیم و با سوت و کف زدنهای خودمون مجلسو گرم کرده بودیم . حالا  زری و پری و ماه منیر کیر سیر خورده یا سیر کیر خورده بودند و خیالشون نبود که  کی به اونا حمله گاز انبری میشه .. یه وقتی به خودمون اومدیم که دیدیم حالت احترام رو طوری قرار دادن که دو تا کیر رفته توی کسش و یکی هم توی کونش قرار داره و فیروز و فرزان هم از از کناره های دهن اون کیرشونو گذاشتن توی دهن احترام وهر کدوم در حال مالوندن یکی از سینه هاش بودند  . . کامیار هم کیرشو کرده بود توی کون و جمشید و منوچهر هم که با کیر هایی چسبیده به هم داشتن با کس احترام حال می کردند ..  -خانوما بیاین ما با هم حال کنیم . وقت تلف نکنیم . تا دلت بخواد این چند روزه رو فرصت داریم . . آسمان خراش ندیده که نیستیم . زری : راست میگی آسمان خراش یا کس خراش این پسرای گل رو می بینیم از همه اینا بالاتره .. نیمساعت تمام احترامو در همون شرایط نگه داشته بودند . زری کسشو انداخته بود روی کس من و داشت باهاش حال می کرد . -بی وفا این چند وقتی که از من و پری دور بودین اصلا گفتین ما چیکار می کنیم ؟ همش تنهایی می خوردین -باور کن زری جون حساب احترامو می کردیم . آخه خیلی مومن بازی در می آورد .. احترامو دیگه  از این رو به اون روش کرده بودن . معلوم نبود چند بار ارضا شده ... بعد از زری پری اومد کسشو انداخت رو کس من .. -پری جون چیکار می کنی انگار کست گشاد بشو نیست .. در حالی که می خندید گفت بترکه چشم حسود اشی جون خودت به کی میگی . انگار هنوز دختر دیروزی . کست روز به روز براق تر میشه .. ماه منیر : هرچه بیشتر از این کس کار بکشیم و بیشتر بهش حال بدیم هم خودش تر و تازه می مونه و هم صاحبشو تازه نگه می داره .. احترام از حال رفته اون وسط افتاده بود و از کس و کون و دهنش همین جور داشت آب می ریخت . ماه منیر رفت طرف دهن احترام آب کیر ها رو فرستاد اون داخل که حروم نشه .. -این انگار از حال رفته وگرنه نمیذاشت که قطره ای از این ویتامین ها حروم شه .. پسرا حالشو دارین ؟ .. جمشید : یه خورده استراحت کنیم به همه تون به صورت پنج تا به یکی می رسیم ولی دو تا دو تا رو هم نباید فراموش کنیم که خستگی اون کمتره .. واسه یه کاری رفته بودم بیرون خیلی خسته بودم حسابی با پنج تا کیر حال کرده بودم . دیگه حس کردم تا یکی دو روزی رو شارژم .. می خواستم یه وسیله ای بخرم .. دیدم یکی صدام می زنه اشی .. اشی جون .. تو کجا و این جا کجا .. قیافه اش خیلی آشنا بود ولی اسمش یادم نمیومد فقط کیرش یادم میومد که خیلی سر حالم کرده بود .. ظاهرا همونی بود که من واسش یه خونه جور کرده بودم و دیگه هم ازش خبری نداشتم . وقت نمی شد .. من و دوستام وقتمون از بهترین دکترا هم بیشتر پر بود .. چی بهش می گفتم ؟ -من با پسراو دخترام اومدم اینجا -میای بریم حال کنیم ؟ اتفاقا من تنهام . یه آپار تمان دارم .. -دیرم میشه . بچه هام منتظرن .. ولی ظاهرا اونا خواب بودن .. تمام خستگی ام در رفت وقتی که اون بهم پیشنهاد سکسو داد .. خدا بیامرزدت شوهر مرحومم که از وقتی که مردی در های نعمت های کیری رو یکی پس از دیگری  واسم بازش کردی و می دونستم که این قصه های سکس من سر دراز دارد . -بریم چیکار میشه کرد . به بچه هام میگم گم شدم .. گل از گلش شکفت .. انگاری که می خواد یک حوری بهشتی رو بکنه . . طوری به وجد اومده بود که به من گفت الحق و الانصاف که باید بهت گفت مامان زبل .... پایان ... نویسنده ..... ایرانی 

4 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم خیلی داستان با حالی بود حیف شد که تموم شد حال چه داستانی قرار جاش بزاری داداشم

ایرانی گفت...

با سلام به داداش دلفین عزیز و گل رسیدن به خیر .. خسته نباشی . خوشحالم که دوباره پیامت رو می خونم . فعلا می خوام چهار پنج تا از داستانامو تموم کنم و حداقل یک داستان جاش بذارم . جای این داستان و جای هرکی به هر کی و هر جایی و اتوبوس هوس که می خوام در این یکی دو ماهی تمومش کنم هم نمی خوام داستان بذارم . تعداد زیاد شده و فرصت فکر کردن ندارم . گاهی وقتا در عرض نیمساعت یا چهل دقیقه مجبورم هم فکر کنم و هم بنویسم و اون وقت داستانها آبگوشتی میشه و بعضی وقتا خودمم می دونم فقط دارم سیاه می کنم . .. البته حدود 14 ماه قبل به یکی قول داستانی عشقی سکسی رو دادم که اگه پیگیری کرد می نویسم اگه نه که واقعا وقتشو ندارم .. اینم میشه که چند تا داستان که کم شد حداقل یک قسمت به انتشار خانواده خوش خیال اضافه کنم .. از اونجایی که داستانها بیشتر زنونه شده احتمال داره این چهار پنج تا داستان بالا که تموم شد یک داستانی رو شروع کنم که در اون یک پسری هست که کلی دوست دختر و زن داره و مدام از دست این و اون در میره . حکایت خیلی از پسرای قالتاق امروزیست . خودش دنیاییه .هرچند حدود ده سوژه ابتکاری و تازه دارم که فرصت نمیشه بنویسم . همین داستانهای موجود رو اگه کیفیتشو بهتر کنم مثل خانواده خوش خیال رو همه چی میشه درش جا داد . با تشکر و سپاس مجدد از دلفین عزیزم ....ایرانی

sia گفت...

ســـلـــام ایــــرانـــی عزیــز.. خسته نباشی..
داستان قشنگ و جالب و باحالی بود ولی اجازه میخوام یه انتقادی بکنم؛ اونم اینکه تا الآن هرچی داستان خوندم اکثرش زیادی کش و قوس داشته یا مثلن میبینی یه سوژه ی سکسی (مثلن تو همین مامان زبل) رو تا ده یا پانزده قسمت ادامش میدی که گاهی اوقات کسل کننده میشه و حوصله ی خواننده سر میره، یا مثلن میرن سر سکس تا 7 8 یا 9 قسمت شایدم بیشتر طول میکشه. بابا چه خبره!!! به نظر من میشه به جای اینا هیجان قبل سکس رو زیادترش کنی. مثل تو همین داستان اونجایی که میخواستن جلو احترام خانوم فیلم بازی کنن و ماساژ بدن و اینجور چیزا..
البته میدونم که سلیقه ها متفاوته و من فقط نظرمو گفتم که میتونه هیجان بیشتری به داستان بده.
ببخشید سرتو درد آوردم، زیادی حرف زدم. گفتم شاید لازم باشه یه پیشنهاد بدم.
راستی، این دوستمون آقای ((دلفین)) حین داستان عجب پیشنهادات باحالی میده ها! واقعن بهش تبریک میگم. خودش میتونست یه نویسنده ی خوب بشه.
.
مرسی..

ایرانی گفت...

کاملا حق با شماست . چند علت داره یکی این که من تا حالا بیش از 10000 بار صحنه های سکس رو تشریح کردم و این واقعا یه کار سختیه .. زیاد بودن تعداد داستانها .. سر کار رفتن .. بیماری همسرم و این که باید چند داستانو با هم داشته باشی گاهی وقتا طوری ذهنمو پریشون می کنه که وقتی دارم یه داستانی رو می نویسم می خوام ازش فرار کنم و برم به یه داستان دیگه برسم .دیگه ده هزار بار از سکس و صحنه ها گفتن خودش نوعی یکنواختیه برای همین قصد دارم تعداد داستانهامو در طول هفته تا چند وقت دیگه نصفش کنم . حداقل از نظر تعداد عنوان نصفش کنم . بعد انتقادی شده بودم در ذبل داستان شیدای شی میل 72 که به اون پاسخ دادم اگه بخونیش بد نیست .. این داداش دلفین گل ما هم پیشنهاداش قشنگه .. در هر حال باید به کل خوانندگان هم توجه داشت .. مثلا یکی یه تقاضایی می کنه من انجامش میدم یکی دیگه انتقاد می کنه .. نمیشه همه رو راضی نگه داشت ..چاره ای نیست .. با تشکر از سیای عزیز این همراه گل و نازنین ...ایرانی