ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 56

-آقا فر هاد  من الان توی خونه ویلایی هستم .. مهرام و فتانه با همن .. ظاهرا رفتن به اتاق خواب .. نمی دونم چیکار کنم .. در ضمن من دیشبو با هاش بودم . فیلمشو گرفتم و حرفایی هم درش زده شده که حسابی نشون میده که فیلم کاملا جدیده .. الان خودمم  نزدیک اتاق خوابم .. می ترسم خودمو نشون بدم .. می ترسم بلایی سرم بیارن .. -ببین هیچ کاری نکن .. شاید سختت باشه که من اون فیلمو ببینم . وقتی رسیدم خونه بهت زنگ می زنم که کارت رو انجام بدی .. هر وقت هم که صلاح باشه وارد گود میشم .. -آقا فر هاد هیچی برام مهم نیست . شما هم جای داداشم .. دیگه از این مسخره بازیها و دوز و کلک ها خسته شدم .- فقط حواست باشه اصلا از این بابت که من فر هاد از اونا فیلم دارم چیزی نمیگی . این چند تا فیلمو که از اینجا می خوام به روش بیارم میگم تو گرفتی .. چون ممکنه بعد ها به نحوی بازم بخوام ازش فیلم بگیرم .. اگه اویی در زندگی من وجود داشته باشه .. ..باهاش خدا حافظی کردم . اصلا یادم رفته بود بیتا کنارمه ..-آقا فر هاد می بخشید دارم این حرفو می زنم . شما دخترای این دوره زمونه رو می شناسین ؟ الان فکر نمی کنین این مهشید خانوم با توجه به شکستی که از مهرام خورده داره خودشو به شما نزدیک می کنه ؟ چون شما یه بار ضربه خوردین و ضربه دوم رو دیگه تحملش خیلی سخته و کشنده .. -اگه دختر خوبی باشه چی ؟ .. داشتم اذیتش می کردم . خوشم میومد از این که نگرانم باشه . یه محبت خاصی رو نسبت به اون در قلبم احساس می کردم . حس می کردم که داره خالصانه برام دلسوزی می کنه .. شاید یه آدمی مث اون می تونست شریک خوبی برام باشه ولی قسمت و دست سر نوشت این طور برام رقم زده بود که به این جا برسم با بیتا خدا حافظی کردم و البته خیلی خلاصه جریانو براش تعریف کردم . . کلید ویلا رو در اختیار مهشید قرار داده بودم و حالا داشتم خودمو می رسوندم اونجا . برام مهم نبود که اونا رو در چه شرایطی می بینم . لخت یا پوشیده .. یه تیکه از فیلم داخل استخر رو هم واسه مهشید کپی کرده بودم که وقتی من رسیدم اونجا و اگه زدن زیرش و یه بهونه ای آوردن اون فیلمو رو کنه و اونا هم که حتما فکر می کنن اون فیلمو مهشید گرفته .. این قسمت قضیه برام خیلی مهم بود که دستم رو نشه و جریان فیلم و از طرفی هارد لو نره .. چون اگه متوجه می شدند من به شیوه های مختلف فیلم گرفتم شاید یه جستجو در چهار گوشه خونه پرداخته و لو می رفتم .. ولی به نظرم مهم هم نبود چون دیگه به آخر خط رسیده بودم . با این حال آدم تمام آساشو یک دفعه رو نکنه بهتره . وارد خونه شدم .. برای مهشید زنگ زدم . -برو کارت رو شروع کن .. من الان خودمو می رسونم .. یه گوشه ای پنهون شدم .. ناگهان سر و صدای جیغ و فریاد و داد و بیداد هایی رو شنیدم .. لذت می بردم که لحظه استرس و خرد شدن فتانه رو حسش می کنم . اونو باید لهش می کردم .. یعنی خودش باید خودشو له می کرد . من که نزدمش .. من که هنوز به روش نیاوردم . اون اسیر هوس و عشقی کذایی و پوشالی شده بود . اگه اون به من بی وفا بود عشقش هم با خیانتی دو طرفه هم اونو دور زده بود هم مهشیدو .. حالا حرفاشونو به خوبی می شنیدم .. پشت پنجره اتاق خواب قرار داشتم .. خنده دار بود زنم به مهشید می گفت چرا از زندگیش بیرون نمیره .. -خانوم این شما هستید که باید از زندگی مهرام برید بیرون . شما شوهر دارین -عشق دیگه این چیزا رو نمی شناسه .. -زنیکه هرزه انگار حالیت نیست . مهرام دیشب با من بوده .. نگاه کن .. حرفاشو خوب گوش کن .. یه چیزایی در مورد سر کیسه کردن فتانه می گفت و این که بعدا با پولهاش زندگی خوبی رو تشکیل میدن .. در همین لحظه صدای سیلی فتانه بر صورت مهرامو شنیدم . سرمو بالا گرفتم .. فقط مهشید می تونست منو ببینه اون دو نفر پشت به من بودند .. مهشید هم با آخرین توانش زد زیر گوش مهرام .. بهترین موقعی بود که من برم اون داخل .... وارد شدم . یه لحظه دیدم فتانه سرش گیج رفته داره میفته زمین . مهرام خودشو به مهشید چسبوند .. من مثلا رفتم کنار زنم .. -ببخشید آقا فر هاد  با اجازه فتانه خانوم من و مهشید جون اومده بودیم اینجا قول و قرار عروسی مونو میذاشتیم .. فتانه که این جمله رو شنید آروم گرفت و از جاش پا شد .. -پس این همه سر و صدا و هیاهو واسه چیه ... مهشید که کمی عقب تر رفته بود و لپ تاب هم دستش بود رو یکی از فایلها چپ کلیک کرد و گفت واسه این .. پخش اولین فیلمی که در کنار استخر و از فتانه و مهرام گرفته بودم شروع شد ... فتانه : نههههههه نهههههههه دروغه این فتوشاپه ... -مهشید خانوم اون لپ تابو بدین به دست من .. صداشو هم قطع کنین .. یه نگاه دقیقی بهش بندازم اون وقت می فهمم که فتوشاپه یا نه ... .. این اصل اصله ... تازه من مهشید جانو مامورش کرده بودم ... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی 

2 نظرات:

ناشناس گفت...

ایرانی عزیز سلام
بابت توجه و وقتی که گذاشتی ممنونم من اکثر داستانای سایتو خوندم و همانطور که خودتون گفتین منتظر بهتر شدن و کیفیت داستانا هستم و اره مخاطب زیاده اینجام اومدن با موبایل سخته بخاطر همین نمیشه زیاد بیام راستی ایرانی عزیز هروقت فرصتی شد بگو منم بهت ی داستان بگم راجبه فقر و عشق و دوست داشتن که تبدیل به هوس شده سر فرصت برام بنویسی
مجید

ایرانی گفت...

با سلام خد مت مجید جان عزیز و دوست داشتنی و از این که لطف می کنی با این همه مشکلات به ما افتخار میدی .. البته اگه بخوام داستان با کیفیت بهتری بنویسم حداقل باید پنجاه درصد داستانها از نظر تعداد کم شه وگرنه من موقع داستان نوشتن همش در حال فرار کردن هستم . در هشتاد در صد مواقع وقتی که فرصتی گیر میارم تازه شروع می کنم به فکر کردن .. از طرفی باید بشینم قسمت قبلی اونو هم بخونم .. الان حدود چهار ده ماهه یعنی یک سال و دو ماه یکی از من داستان سکسی عشقی می خواست هنوز شروع نکردم .. دوست دارم سر فرصت و با کم شدن خیلی از داستانها بهتر بنویسم که خب دیگه شلوغش کردم و تازه این روزا یه شدت از عیال اخطار گرفته ممکنه در کارم وقفه بیفته .. با درود به داداش مجید با فرهنگ و مهربون ....ایرانی