ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 58

-حالا من با مشتی خاطرات شیرینم چیکار کنم . مشتی شیرینی ها که در میان تلخیها گم شده ..  وقتی که با تو از دواج کردم حس کردم اون روز بهترین روز زندگیمه .. حتی شاد تر از روزی بودم که فربد به دنیا اومد . درسته فرزند واسه آدم عزیزه ولی من با تمام وجودم عاشقت بودم .. تو گوشه ای از قلب من که نه ..تمامی قلب من بودی .. تمام وجود و روح و احساس و اندیشه و هستی من ..  تو پاک ترین زن دنیا بودی .. سالها روسری از سرت نمی گرفتی .. می دونی من تا چه حد بهت اطمینان داشتم .؟ تا به اون حدی که اگه تو رو بر هنه کاملا بر هنه میون صد ها مرد می دیدم این اطمینانو داشتم که به هیشکدومشون اجازه نمیدی که دست بهت بزنن . به تو از دو تا چشام بیشتر اعتماد داشتم . تمام زندگیمو به اسم تو کرده بودم . چون می دونستم تو حتی یه سوزن ته گردو حیف و میل نمی کنی . می دونستم ما سه تایی می تونیم خوشبخت ترین آدمای دنیا شیم . دروغی بین ما نباشه .. حتی در سکسمون خیلی کارا بود که  انجامش نمی دادی ولی همونایی رو که انجامش می دادی پر شور و پر حرارت بودی . با تمام احساس و نیازت تسلیم من می شدی خودت رو در اختیار من میذاشتی . می خواستی که این من باشم که بهت لذت میدم .  امروز شاید خیلی از زن و شوهرا باشن که در سکسشون به اوج نمی رسن .. با کم و زیاد هم می سازند . با عشق همه چی رو حل می کنن . به داشته ها و توانایی های هم قانعن .. چون عشق و وجدان و صداقت و وفا داری رو بر خیانت و پستی تر جیح میدن . وقتی به تن بر هنه تو نگاه می کردم که چطور در اختیار یکی دیگه قرارش دادی و میدی وقتی که می دیدم و حس می کردم سردی و بی تفاوتی و فرار  تو رو از سکس .. دوست داشتم که زمین دهن باز کنه و منو ببلعه .. نه به خاطر این که چرا نمی تونم نیاز های جنسی خودمو تامین کنم .. یه مرد یه زن اگه بخواد می تونه خیلی پست و بی شرم باشه .. دیگه خیلی راحت می تونه با شهوتش کنار بیاد .. اما تو اون عشقی رو که به هوست جلای دیگه ای بده فراموش کردی گمش کردی .. سایه ای از شیطان رو یک فرشته دیدی . گولشو خوردی . و می دونم اگه بتونی بازم  فریب می خوری چون می خوای .. اما من و فربد چیکار می تونیم بکنیم .. میشه تو رو نابود کرد .. میشه تو رو از بین برد .. اما تو حالا مرده ای .. تو دیگه وجود نداری . وقتی که فربد بزرگ شه می فهمه جسم کثیف مادرش روح کثیفی رو هم با خودش یدک می کشه . اینو قبول دارم که خیلی از مردا خیانتکارن .. اهل تفریح و زن بازین .. اما وقتی که یک مرد,  مردی مثل من که همه چیزشو  در تو خلاصه شده می دید و دین و دنیاش تو بودی وقتی که این جور با هاش رفتار شه دیگه چه امیدی واسه زندگی می تونه داشته باشه . به خدا این حق من نبود ؟ گاهی به خودم میگم کاش منم مث فتانه پست و بی وفا بودم . کاش بیشرمانه هر کاری رو که دلم می خواست انجام می دادم . دروغ می گفتم خیانت می کردم . شاید این جوری آروم می گرفتم کمتر عذاب می کشیدم .. ولی من نتونستم این جور باشم .. من نمی تونم بد باشم .. نمی تونستم بد باشم . درسته که واسم مرده بودی .. درسته گه گذشته هام مثل غبارایی بود که در باد گم شده ولی واسه همون گذشته های شیرینم واسه پاکی خودم ارزش قائل بودم . گاهی خودمو گول می زدم که اون زن مهربون  یک زن دیگه بوده . اون یک فتانه دیگه بوده . باید به اون فتانه ام وفا دار باشم . باید خودم باشم .. هق هق گریه امونم نداد .. فتانه همچنان سرش پایین بود . صورتش کاملا غرق اشک شده ولی نمی تونست سرشو بالا بگیره .. دیگه کاملا متوجه شده بود اون ابهت و ارزش گذشته رو که نداره هیچ .. اصلا ارزشی نداره . آرزو های بر باد رفته .. داشته های به خاک رفته .. همه و همه می رفت تا منو خاکم کنه .. هرچند من خاک شده بودم . مثل یک مرده متحرک .. دلم می خواست فریاد بزنم تا آخر دنیا براش حرف بزنم .. بهش بگم چقدر تو پست و سنگدلی .. کاش  همه اینا رو بدونه . کاش بدونه که خود خواهه کاش بدونه که این حق من نبود . ..حس کردم که اون خرد شده ولی می دونستم ته دلش بازم با اونه .. می دونستم که اون منو با وفاداریم قبول نداره ولی حاضره با اون خیانت کار بمونه . ولی با همه آینا آدما گاهی وقتا دوست دارن اون کاری رو که دوست دارن انجام بدن . با این حال نمی تونستم اون لحظه اونو جلو چشام ببینم . فقط داشتم حرف می زدم . انگار که داشتم از روی یک کتاب واسش قصه می خوندم . قصه درد یک مرد ...-برو بیرووووووووووون برو گمشووووووووووو    تو ی نفرین شده حتی ارزش نفرین شدنو هم نداری .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی