ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پریان در غربت 33

-نمی دونم چی بگم و چیکار کنم . خواهرام که هستن دست و بالم خیلی بسته ..ولی اگه جیمی بخواد نظر خاصی راجع به من داشته باشه من اصلا نمی تونم برم طرفش . هم خواهرام هستند و هم از مهیار خجالت می کشم و هم از خودم . آخه نمی خوام اون فکر کنه که من یک زن هر جایی ام و خودمم نمی خوام این احساسو داشته باشم . مهدیس خودشو انداخت بغلم و گفت عزیزم عشق من کی این حرفو زده ؟ .. الان من خودم مگه با خیلی ها نیستم ؟ اون یعنی شوهرم  عقیده بدی راجع به من نداره . این قدر به خودت سخت نگیر . مگه ما داریم به خاطر دیگران زندگی می کنیم ؟ سعی کن برای خودت به خاطر خودت زندگی کنی ....... بعضی حرفا خیلی ساده هست ولی گاهی اثراتش بی اندازه قویه . می دونستم که من بازم برای دیگران زندگی خواهم کرد و نمیشه . آدم باید هوای شوهر و بچه و اطرافیانشو داشته باشه . پیش همه که نمی تونی بگی داری تابو شکنی می کنی ولی در اون لحظه این حرف مهدیس در من تاثیر زیادی داشت . -ببین مهدیس من با خواهرام حرف می زنم اونا حتما دلشون می خواد که با من بیان . اگرم نخواستن بیان خودشون می دونن .. فقط به جیمی بگو که من تنها نیستم . -باشه ولی فکر کنم اون موافقت کنه .. -چرا ؟ -اون تو رو می خواد . از حرکاتش مشخص بود . اون خیلی هوسبازه .. راستش دیشب  وقتی که داشت باهام سکس می کرد بهت حسودیم شد . اگه تو رو نمی دید بیشتر بهم حال می داد .. مرض پاریسا گرفته بود .. خنده ام گرفت .. -بهش بگو به همین خیال باشه .. -پریسا من در این مورد چیزی بهش نمیگم . اگه یه وقتی اومد سمت تو خودت یه چیزی بهش بگو .. وقتی موضوع رو با خواهرام  در میون گذاشتم اولش یه جوری نگام کردن .. -ببینم  یک میلیاردر انگلیسی ازتوو مهدیس و مهیار خواسته که برین ویلاش تا میزبان شما باشه ؟ مگه عاشق جمال شماست ؟ -ببین اون از متانت ما ایرونی ها خوشش اومده ازمون دعوت کرده . حالا اگه دوست نداری نیا .. -شهاب و دامون و کیوان چی .. -دخترا من هنوز معلوم نیست مجوز شما رو گرفته باشم با نه اون وقت از پیش خودتون می خواین مهمون دعوت کنین ؟ تازه کی گفته از کیوان حرف بزنین ؟ اون آدم هیزیه .. پریزاد : مگه اذیتت کرده ؟ -غلط می کنه .. واقعا که بعضی ها عجب آدمایی هستن .. خلاصه جیمی موافقت خودشو اعلام کرد و اون جورایی هم که فکر می کردم  سخت نگرفت . یک لیموزین مشکی خیلی شیک هم آورد که همه مون درش جا شدیم . با سرعت عادی یک دو ساعتی رو باید طی می کردیم تا به پاتایا می رسیدیم ولی جیمی که علاقه عجیبی داشت به این که خودش رانندگی کنه از من خواست که کنارش بشینم . راستش می خواستم بگم نه ولی روم نمی شد . آخه از اولین لحظه ای که همو دیده بودیم همش می خواست یه بهونه ای پیدا کنه بهم زل بزنه و با هام حرف بزنه . هر چند بیشتر حرفاشو نمی فهمیدم ولی گاهی هم چند تا کلمه فارسی لا به لای حرفاش تحویلم می داد . بیشترش هم از این می گفت که چقدر خوشگلی .. همه مون لباسای فانتزی و راحتی پوشیده بودیم یه دکلته نرم و نخی .. مال من که به رنگ صورتی بود ولی نه اونی که اون شب قبل از سکس با مهیار تنم کرده بودم . آخه اون نصف کونمو به صورت طاقی که سقفش صورتی باشه نشون می داد و صحیح نبود . این تقریبا همون مدل بود ولی قسمت برهنگی باسنو پوشش می داد .. اون سه تا هم تقریبا طرحی شبیه به لباس منو  انتخاب کرده بودند . ساده ولی شیک . پریزاد سبز پسته ای و پریناز آبی آسمانی و مهدیس مشکی رو انتخاب کرده بود .. من راستش با شهاب و دامون یه دو سه تا جمله ای رو رد و بدل کردم و با اونا دست هم دادم ولی میون این سه تا پرروی مزاحم کیوانو تحویل نگرفتم .  با این که  دیگه  به اون خیانت کیوان و این که با راهنمای تایلندی ما بوده اهمیتی نمی دادم ولی اصلا ازش خوشم نمیومد که دیگه با هاش باشم . شاید مهیار خیلی زن باز تر از اون بود ولی همون قدر خالصانه اومد و گفت من اینم . تظاهر نکرد که یک قدیسه و برام یه دنیا ارزش داشت . ... چقدر مناظر بین راه زیبا بود . بیشتر قسمتاش منو به یاد شمال مینداخت . جاده هایی که به شمال ایران منتهی می شدند و در بعضی قسمتا هم که انگار داری بین خود شهر های شمال سفر می کنی . هوای اواخر پاییز در اونجا تقریبا معتدل و تا حدودی گرم بود . جیمی نظرش این بود که بین راه وایسیم . و اون دور و برا و در جنگل نه زیاد انبوه یه صفایی بکنیم و دوری بزنیم .. نمی دونم چرا حس کردم که اون می خواد بیاد سمت من .. یه لحظه مهیار صداش زد و من سریع خودمو رسوندم به نقطه ای که روبرومو می دیدم و از پشت یه حالت بسته داشت .. مگر این که کسی خودشو از اون بالا به من می رسوند .. چقدر طبیعت این جا رو زیبا می دیدم . دوباره رفتم به عالم خودم .. این که چرا من اینجام . آیا اصلا تصورشو می کردم یه روزی بیام اینجا ؟ یه لحظه حس کردم که دستی دور گردنم حلقه شده .. دست جیمی بود . لجم گرفت . چرا اون به خودش اجازه داده همچین کاری بکنه . چرا منو با زنای بد اشتباه گرفته . کف دستشو گذاشته بود رو گردنم و خیلی آروم نوازشم می کرد .. نسیم دلپذیری وزیدن گرفته بود . حس کردم که داره خوشم میاد ولی نمی خواستم که خوشم بیاد . دلم می خواست  که اون بدونه من همچین مفت هم نیستم .. لباشو گذاشته بود رو قسمتی از شونه هام که لخت بود .. می خواستم از جام پا شم که مچ دست چپمو گرفت و یه چیزی رو به طرفش نزدیک کرد .. یه جعبه کوچولویی که  احتمالا جعبه انگشتر بود .. واووووووو انگشتر طلا با نگینایی که بعدا فهمیدم الماسه .. اون برای من گرفته بود ؟ اونو  خودش دستم کرد . به انگشت چهارم دستم می خورد .. خیلی شیک بود .. همزمان با اون دستشو از روی دکلته رسوند به سینه ام و خیلی آروم چنگش می گرفت .. لباشو هم  رو لبام قرار داد .. یه دستش رو هم از زیر دکلته رد کرده به شورتم رسونده یود .. با همون چند حرکت اول تونست کاملا خیسش کنه .. خودشو رسوند روبروم .. دکلته منو داد پایین لبشو رو سینه ام قرار داد .. به لحظه نگام افتاد به انگشترم .. من حلقه از دواجمو گذاشته بودم تو کیفم که وقتی دارم با یکی دیگه سکس می کنم حس بدی بهم دست نده .. ولی یهو به یاد اون لحظه ای افتاده بودم که مهران سر عقد داشت حلقه رو می کرد تو دستم .. در همین لحظه حس کردم یکی به سرعت از پشت سر ما رد شد .. از رنگ سبز پسته ای لباس متوجه شدم گه پریزاد ما رو دیده ولی بیشتر به خاطر این که یه لحظه به یاد این افتادم که از یکی دیگه هم انگشتر گرفتم از جام پا شده  با وجود حشر شدید از خودم و از دست جیمی فرار کردم ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی