ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 73

یه لحظه الناز یه تکونی خورد و دستاشو گذاشت رو دستای الهام که رو سینه هاش قرار داشت و اونومحکم تر رو سینه هاش فشار داده و برای لحظاتی به خود لرزید . . ثانیه هایی بعد ازم خواست که ادامه بدم . الهام : بسه دیگه حالا که ار گاسم شدی باید ول کنی -کی میگه من ار ضا شدم . -دروغ نگو دختر من خودم همه حالات یک زنو در این جور مواقع می دونم تو نمی خوای سرم کلاه بذاری . ببینم نکنه انتظار داری که بابا تا صبح تو رو بکنه . تو که می دونی این کار  امکان نداره . المیرا : از بس تو به این دختره رو دادی . بابا هم تقصیر داره . دختره فکر نمی کنه که ما هم آدمیم . الهه : بیا پایین .. برو یه گوشه تا شر درست نکردی .. دهنمو گذاشتم زیر گوش الناز و خیلی آروم بهش گفتم عزیزم دوستت دارم تو که می دونی من تو رو از همه بیشتر دوست دارم . حالا کوتاه بیا و.. الناز عصبی شد و صدا شو برد بالا . طوری که رسوا شدم . -کی میگه تو منو از همه بیشتر دوست داری . این سه تا هر چی از دهنشون در میاد دارن به من میگن و تو ساکت نشستی .. المیرا : به ! به ! چشمم روشن . حالا فهمیدیم که بابا جون ما زیر گوشی چی به دختر ناز پرورده اش می گه . پس تو ته تغاری خودت رو بیشتر از ما دوست داری . -کاری نکنین که من سکس خانوادگی  رو با دخترام تعطیل کنم . در ضمن شما دیگه باید به فکر از دواج باشین . الهه : ما یه بار از دواج کردیم بسمونه . الان باید اونایی از دواج کنن که طعم شیرین از دواج و زیر شوهر خوابیدنو نچشیدن . هر چند تو الهام جون از خط خارج شده رو هم میشه جزو از دواج کرده ها حساب کرد . الناز : منو بابام از خط خارج می کنه .. خلاصه  الناز رفت آشپز خونه .. انگاری دلشو نداشت که ببینه کیر پدرش رفته توی بدن خواهراش . از بس این دختره حسود و بابایی بود . همه چی رو برای خودش می خواست . قبل ار این که به دنیا بیاد با خودم گفته بودم که این یکی دیگه پسره . وقتی هم که دنیا اومد عصبی شده بودم از این که چرا چهار تا دختر دارم و این یکی پسر در نیومد ولی طوری از همون اول محبتش توی دلم افتاد که خدا رو شکر می کردم از این که اونو به من داده و همش می خواستم که اونو به حساب کفران نعمت من نذاره و سرش بلا نیاره . حالا هم همش به این فکر بودم که نکنه از من دلخور شده رفته به  یه گوشه ای . الهام : بابا دراز بکش بینیم . به اندازه کافی به این الناز رو دادی .. پس از گاییدن کون الناز جون می چسبید و می ارزید که یه کون تپل تر و مشتی تر بیاد رو کیر من بشینه . تو کون النازآب نریخته اون بیچاره هم چیزی نگفته بود . منم حرفی نزدم . چون می دونستم این سه تا بعدا پدر منو در میارن . کیرم همچنان تیز بود و کلفت . با توجه به این که النازو گاییده بودم و آبمو خالی نکرده بودم با هوسی زیاد داشتم الهامو می کردم . -جووووون فدات بابایی . کونو ببین کیف کن . چیه اون دختر ترکه ای لاغرو می کنی و فکر می کنی داری لذت می بری -عزیزم من همه شما رو دوست دارم پشت سر خواهرتم این قدر حرف نزن . الهام دیگه از خود بی خود شده بود . سنگ تموم گذاشته بود . مخصوصا اگه یکی در میون جمعی باشه که داره رقابتی کار می کنه و می خواد جنس و کالا و فر آورده خودشو بهتر نشون بده حسابی خودشو به آب و آتیش می زنه .. دو تا آتیش دیگه هم به دقت مراقب کار ها بودند و حواسشون هم به این بود که تاب و توانی هم برای اونا داشته باشم . .. المیرا : حواست باشه به ما که رسیدی کم نیاری .. الهام : چی داری میگی می بینی  که من رو کیر بابام نشستم و دارم کار می کنم . مث شما تنبل نیستم که نتونم خودمو تکون بدم و بابای بیچاره باید همش به خودش فشار بیاره ..الهه : به موقعش ما هم میریم رو کیر بابا . میگی نه بکش کنار تا ببینی ما چه جوری حال میدیم . ولی ما دوست داریم بابا جونمون هر جوری که لذت می بره کارشو انجام بده . دیگه گذاشتم دخترام هر جوری که دوست دارن کل کل کنن . حوصله منوسر آورده بودن . من نمی دونم این فکشون خسته نمی شد از بس حرف می زدند ؟ -اووووووفففففف ساکت خواهرا داره خوشم میاد .. با انگشتام نوک سینه های الهامو توی دستام می گردوندم . -بابا همین جوری با نوک سینه هام بازی کن .. الهه اومد و داشت آروم آروم با سوراخ کون الهام ور می رفت . الهام رو من خم شد و لبامو بوسید و در حال بوسیدن به ناگهان گازش گرفت .. بعد از چند دقیقه طوری داغ کرده بودم که آب کیرم سر بالایی و همزمان با ارضا شدن الهام خالی شد ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی