ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

ماجراهای مامان زبل 99

وااااااایییییی عجب در هم و بر همی شده بود ..  همه دیگه قاطی شده بودیم . این جا شده بود میدون جنگ .. هیشکی دیگه نگاه نمی کرد به این که کدوم کیر توی کدوم کس و کونه .  همه می خواستن یه جوری با هم حال کنن . منم دیگه فقط به این توجه داشتم که یه چیزی در یه سوراخی حرکت کنه . فقط هر چند لحظه در میون متوجه بودم که یه دستی داره عوض میشه و به من داره حال میده .. احترام که دیگه از حال رفته بود . حالا نمی دونستم از فیلمشه یا داره لذت می بره که چشاشو بسته بود . شاید نمی خواست کسی بفهمه که اون می دونه که کیر های مختلف در حال صفا دادن به کس و کون ما هستند .. پسرا از عرق خیس شده بودن .  ولی با این حال ما ازشون نمی خواستیم که دست از کار بکشن . چه حالی می کردیم دسته جمعی .. من و ماه منیر ار گاسم که شدیم از اون سه تا خواستیم که بیفتن رو احترام و به این مومن محجبه یه حالی بدن ..  کمر احترام رو گرفته بالا آورده و یکی رفت اون زیر دراز کشید که فکر کنم کامیار بود . فرو کرد توی کسش و فرزان هم کرد توی کونش . مونده بود فیروز .. احترام با این که  از جاش بلند شده قمبل کرده بود ولی هنوز چشاش بسته بود . فیروز که دید کیرش ول معطل مونده اونو مالوند به دهن احترام و زن هم مثل نوزادی که در جستجوی پستون مادرشه دهنشو باز کرد و کیر فیروز رو فرو برد توی دهنش و شروع کرد به میک زدن .. ماه منیر : احترام جون حالشو ببر که سه موتوره دارن بهت انرژی میدن .. من گفتم ای کاش من یک احترام بودم .. ماه منیر گفت ای کاش من  یک احترام داشتم .. پسرا کلی خندیدند . یه لحظه در چهره احترام هم تبسم رو می دیدم . خیلی خوش بودیم . فکر نمی کردم که آبی واسه این پسرا مونده باشه .ولی یهو دیدم که از کس و کون این خانوم مذهبی داره آب کیر چکه چکه می کنه . کامیار و فرزان آبشونو خالی کرده بودن .. از اون طرف فیروز هم به دهن احترام فشار آورد و سرعت گاییدن اونو زیاد ترش کرد .. -جووووووووون جووووووووون .. بخورش .. احترام جون نذار حروم شه .. نذار قطره ای از این آب بریزه به زمین . انرژی بخشه .. من و ماه منیر دو تایی مون به هوس افتاده بودیم وقتی که می دیدیم فیروز با جهش های کیرش داره توی دهن احترام خالی می کنه و اونم چه جور داره همه آبو می بلعه و کیر فیروز رو با هوس و اشتها میک می زنه ... خلاصه اون روز کارمون تموم شد و همه مون حسابی حال کردیم . دو سه روزی رو هم در کنار هم بودیم و خوش گذروندیم . به بهونه ماساژ مرتب به کس و کون احترام دست می زدیم و از این با نوی مذهبی یک لز بین خوب ساخته بودیم . من نمی دونم چه سری بود که همه بچه ها از این که مادرشون بخواد از دواج  مجدد کنه ناراحت می شدند و لی این بچه هام یکی دو بار بهم گفته بودند مادر جان تو تنهایی اگه می خوای از این تنهایی در بیای ما حرفی نداریم .. منم به اونا جواب می دادم که این جوری راحت ترم . حالا دیگه با این چهل و شش هفت سال سن  یواش یواش دارم می رسم به مرز پیری و باید به فکر عبادت باشم . عجب گرفتاری شده بودم . اون دفعه مادر زن یکی از پسرام فوت کرده بود و ظاهرا می خواستند منو به عقد اون پدر زنه در بیارن . حالا هم  مادر شوهر یکی از دخترام فوت کرده بود . انگاری من شده بودم کلید ... یه شب که با هفت تا بچه هام و متعلقات دور هم بودیم و اتفاقا ماه منیر و احترام هم بودند گفتم بچه ها مادرتون از این زندگی که داره راضیه به فکر شوهر کردن هم نیست . اشاره کردم به ماه منیر و احترام و گفتم الان دیگه باید یواش یواش به فکر ثواب جمع کردن و این جور چیزا باشیم .  من باید کی رو ببینم که شوهر نمی خوام .. ظاهرا  از چند تا از فضولای محل و یا از یه کانالایی شنیده بودند که گاهی خونه ما یه خبرایی هست . -تازه پسرای عزیزم قراره که دوستام پری و زری هم تا چند وقت دیگه بیان این طرفا که دور هم باشیم . بالاخره میریم به سفر های زیارتی و این دور و برا .. یه حال و هوایی عوض می کنیم . وقتی شوهر کنیم دیگه این آزادیها رو که نداریم . من اصلا کاری به کار شما دارم که شما دارین این جور برای من تعیین تکلیف می کنین ؟ ..اعظم : مامان ما که چیزی نگفتیم . فقط گفتیم که اگه موردی پیش اومد ما مخالفتی نداریم .. -خیلی ممنونم از شما .. لذت می برم که بچه های با فرهنگی تر بیت کردم و تحویل جامعه دادم ولی دیگه خواهش می کنم از این پیشنهاد ها ندین . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی