ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دوزن یا پنج زن ؟ 5 (قسمت آخر )

کیرم همون سه چهار سانت اول وایساد . دلم نیومد خواهر زاده مو بیش از اینا آزارش بدم . حالا یه محبت خاصی رو نسبت به اون حس می کردم . دیگه مثل قبل اونو مسبب این نمی دونستم که مانعی بر سر راه من و مادرشه . اون خودشو تسلیم من کرده بود و من باید که قدرشو می دونستم . چقدر کردن یک زن تازه به من حال می داد مخصوصا اون که یه دختر تازه بود .. -اووووووفففففف دایی کونم کونم .. -خیلی درد داره می دونم عزیزم -ولی دردش بیشتر از این نیست که دایی جونم با زنای دیگه رابطه داشته باشه -کی اینو گفته .. مامانم بدون این که بدونه من از رابطه شما دو نفرمطلعم این درددل ها رو با من کرد . انگاری می خواست یکی رو پیدا کنه با هاش حرف بزنه سبک شه -اینطوراهم که فکر می کنی نیست .. -بکن از کونم لذت ببر . سیر شو دیگه گرسنه خانومای دیگه نباش .. حالا به مامانم اگه خواستی کار داشته باش .. -خیلی ممنون اجازه میدی .. می دونستم نباید بیش از اینا به مقعدش فشار بیارم .. اون وقت جر می خورد . هم از بیرون و هم مویرگهای قسمت داخلش . دلم می خواست توی کونش خالی می کردم -دایی ماهان .. هر وقت خواستی می تونی توی کونم خالی کنی . حالا اگه رو سینه هام وسطشون خالی کنی خیلی بهم حال میده . دلم می خواد اون رنگ سفید و شیری آب کیرت رو ببینم . حال میده .. کیرمو گذاشتم لای سینه اش .. آبمو اون وسط خالی کردم . سرعت بعضی از این پرشها طوری زیاد بود که رفت رو صورتش نشست . با کف دستش آب کیرمو پخشش کرد ..لبامو رو لباش چسبوندم . دقایقی رو به همون حالت موندیم . غرق گناه و آتش هوس  به چیزی جز سکس فکر نمی کردیم . خیلی هوس داشتم کیرم دوباره شق شده بود . کیرم به کسش چسبیده بود .. شاید اون می دونست که من و اون در چه شرایطی هستیم ولی من غرق دنیای بی خیالی شده بودم . کونشو خیلی سخت کرده بودم ..  حس کردم کیرم این بار کمی راحت تر راهشو به طرف سوراخی باز کرده .. وقتی که تا نیمه ها اونو فرو کردم دیگه تونستم  باور کنم که کسشو کردم . می دونستم ولی شاید بازم داشتم خودمو گول می زدم . هر دومون دیگه فهمیده بودیم چه اتفاقی افتاده . اون هیجان زده بود و من ترسیده بودم .. اما هر دو اینا رو به لذت از ثانیه های زندگی تبدیل کرده بودیم ..  کیرمو توی کسش حرکت می دادم و با این که کون از بغلا مشخص شده بود ولی اهمیتی نمی دادم .  دیدی .. چه حالی میده .. کسمو بکن .. می سوزه .. خوشم میاد .. اووووویییییی گازم بگیر .. سوختم .. کیر .. کیر می خوام . بالاخره گولت زدم .. گولت زدم . دوستت دارم . دوستت دارم دایی جون .. کسشو تمیز کرده و از نو کردنشو شروع کردم .  به روشهای مختلفی با هم حال کردیم ..  همراه با سکس و کردنش از کس , تنشو غرق بوسه کرده بودم . -دایی باورم نمیشه . حالا راس راسی بهترین روز زندگیمه .. اومد رو کیرم نشست . خودشو رو کیر من می گردوند .. یه بارم این جوری ارضا شد .. در همین لحظه موبایلم زنگ خورد .. -کجایی ماهان . من اومدم خونه مون توی اتاق قدیمی امشبو با هم باشیم -من امشب کشیک بیمارستانم . چند تا عمل سخت هم دارم -پس کی منو عمل می کنی .. -فردا .. -آخه مهنا خونه هست .. -درستش می کنم .. -ولی حس می کنم  با یه زنی .. چون وقتی دروغ میگی لحنت یه جوری میشه -بگیر بخواب تا صبح .... باهاش خداحافظی کردم .. من و مهنا به کارمون ادامه دادیم هنوز چند قطره خون دور کسش خشکیده بود . می گفت دایی جون وقتی نگاش می کنم لذت می برم . توبغل هم خوابیدیم .. یه لحظه دو تایی مون چشم باز کردیم و شاهد سر و صدا و شیون و به سر کوفتن ماهرخ بودیم . اون به خونه بر گشته بود . بعدا فهمیدم که صدای زنگ ساعت  دیواری قدیمی  که از راه تلفن به گوشش رسیده بود اونو دچار تردید کرده بود .. اشک از چشاش جاری بود -دختره آشغال .. داداش نامرد! تو خجالت نمی کشی .. آخ چرا من نمی میرم -مامان من دایی مو دوست دارم . عاشقشم .. -خفه شو آدم با نزدیکش این کارو می کنه ؟دیگه دختر هم که نیستی -مادر واسم فیلم نیا . اگه من این کارو با عشقم انجام دادم شما چرا وقتی بابا زنده بود با دایی جون سکس می کردی . دو سه بار خودم شاهد بودم . فکر کردین من به بهونه خواهر برادر بودن شما حواسم نیست ؟ شاید اگه عاشق نبودم ,  شاید اگه هوس نداشتم نمی تونستم متوجه رابطه شما شم . مادر تو شوهر داشتی . به بابام خیانت کردی .. حالا که بابام مرده ولی من شوهر نداشتم . دوست دارم هر کسی رو دوست داشته باشم به کسی مربوط نیست . دایی جون دوستت دارم . چقدر خوشحالم  که خودمو بهش سپردم . حس می کنم دوباره به دنیا اومدم . هویت خودمو پیدا کردم . خواهرم دستشو آورد بالا و با آخرین نیرو زد زیر گوش دخترش .. -مامان هزار بار منو بزن ولی بازم میگم امروز بهترین روز زندگی منه .. -شما ها نمی دونین چیکار کردین .. نهههههههه .. چرا دختریشو گرفتی ..  ماهرخ صداشو برد بالا ..-می دونی چیکار کردی ماهان ؟ می دونی .. تو با دختر خودت سکس کردی . با وصله تنت .. با کسی که از گوشت و پوست و خون توست .. مهنا .. ماهان پدرته . پدر حقیقی تو .. پاهام سست شد سرم گیج رفت . باورم نمی شد .. اون اینو عمری ازم مخفی کرده بود . -مااااااماااااااااان کشتیششششششش بابامو کشتیششش نههههه .. این جوری ؟ نهههههههه .اون بابامه ؟ راس میگی مامان ؟ ... حالم خیلی بد شده بودولی نمی دونستم باید با این وضع جدید چیکار کنم . سرم گیج می رفت  ولی یه خورده پیاز داغشو زیاد کرده خودمو انداختم زمین ..- نه زنگ نزن برای دکتر .. الان استراحت کنم بهتره .. دختر و خواهرم دو تایی اومدن بالا سرم . نگاهمو به مهنا دوختم . اشک از چشام جاری شده بود -ماهرخ چرا اینو از اول نگفتی . از همون وقتی که اون به دنیا اومد و حس می کردم بین من و تو فاصله انداخته در حالی که اون میوه شیرین عشق و هوس من و تو بود و می تونست پیوند ما رو محکم تر کنه .. چرا من باید این کارو با دخترم بکنم . من خودمو می کشم .. -بابا خودت رو سر زنش نکن . من که ناراحت و پشیمون نیستم . خیلی هم خوشحالم . می خوای دایی ام باش . می خوای بابام باش .. ولی اینا جای خود ..می خوام که دوست پسر و معشوقم باشی ..من امروز خودمو پیدا کردم . چون نیمه گمشده خودمو پیدا کردم .  بهم لذت داد .. یه نگاهی به ماهرخ انداخته و یه نگاهی هم به مهنا ..داشتم شاخ در می آوردم . شانس آوردم که خواهرم از من پسر نداشت وگرنه رقیبم می شد .مهنا خودشو انداخت در آغوشم .. باورم نمیشه عشق من بابام باشه .. دوست پسرم , شوهرم,  بابام باشه .. چقدر من خوشحالم که بابام زنده هست .. دوستت دارم . چقدر من خوشبختم .  مادر و دختر با هم کنار اومدن . رفتیم رو تخت . من وسطشون قرار گرفتم . مهنا که خوب سیراب شده بود با دستای خودش کیرمو شقش کرد و اونو به سمت کس مادرش فرستاد . بدین گونه بود که دختر کیر آشتی را در سر زمین کس مادرش کاشت . سه تایی مون شب خوبی رو پشت سر گذاشتیم . کیرمو از کس خواهرم می کشیدم و اونو می کردمش توی کس خواهر زاده ام که حالا دختر منم شده بود .. دو تایی رو تو بغلم داشتم .. باهاشون حال می کردم . ماهرخ هم دیگه لذت می برد از این که یه خونواده سه نفره ای به این صورت در اومدیم . -ماهان من می خواستم همین روزا بهت بگم . اگه قبل از مرگ فرخ بهت نگفتم به خاطر این بود یه جای کار گندش در میومد . تو که نمی تونستی عشق و عاطفه ات رو نسبت به دخترت پنهون کنی . -اومدیم و فرخ اصلا نمی مرد .. سه تایی مون زدیم زیر خنده -بالاخره یه روزی می گفتم . -هیچ اینو می دونین شما دو تا زن به اندازه پنج تا زنین برای من ؟  خواهر و معشوقه ... خواهر زاده و دختر و معشوقه .. -بابایی بگو زنتیم .. زن تو .. ماهرخ : مهنا جون من که حریفش نشدم . مگر این که تو گوشاشو بکشی که دیگه سر و گوشش نجنبه -می دونم چیکارش کنم .. دو تایی شون در حالی که دهنشونو به طرف کیرم نزدیک کرده بودن کسشونو هم روتشک فشار می دادن -بابا جونم  اگه گفتی ما دو تا زن به اندازه چند تا زنیم ..به اندازه چند تا کاربرد داریم .. -شما منو کشتین . دوستتون دارم . عاشقتونم ..می ارزین به اندازه یه دنیا .. یه دنیا ... پایان ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

sia گفت...

عجب! عجب!واقعن نمیدونم چی بگم.. الآن کاملن تو هنگم.. خیلی خلاصه و قشنگ بود.. مرسی..
.
راستی، خاستم بگم که شخصیتتو که واسم تعریف کرده بودی خیلی خوشم اومد. منم مثل خودتم، با همون اعتقادات.. فقط تنها فرقی که داریم اینه که تو نویسنده هستی و من خواننده.. بازم مرسی..

ایرانی گفت...

سلامی دوباره خدمت سیای نازنین .. خسته نباشی . خوشحالم که هم عقیده ایم و هر عقیده دیگه ای هم که می داشتی برام قابل احترام بودی همچنان که حالا هستی .. در هر حال هر کسی اراده کنه به اون چه که می خواد می رسه و تو هم می تونی نویسنده شی .. ممنونم از همراهیت ...ایرانی