ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 77

نوشین دیگه نمی دونست بعدش چی میشه  انگار آینده رو در میان گرد باد و غبار ها گم کرده بود . می خواست به خودش نشون بده و ثابت کنه که می تونه .  اونم می تونه . .ولی عذاب می کشید . احساس سر ما می کرد . ولی پسر سخت,  بدن بر هنه عشقشو در آغوش کشیده رهاش نمی کرد .. .. انگاری چشای نوشین بسته شده نمی تونست به هیچی فکر کنه . رفته رفته گرمای بدن نادرو حس می کرد .. . حرکات اونو, حرکات لبهاشو ..  که تمام نقاط بدنشو به نوبت هدف گرفته بو د . در یک لحظه حس کرد که حرارت بدن نادر داره اونو می سوزونه  . اون به نهایتی رسیده بود که بالاتر شو نمی دید .. برای اون لحظات لذت می برد . اما می دونست این اون چیزی نبوده که از ته دلش می خواد می دونست این اون چیزی نیست که بعدا وقتی به یادش بیاره احساس آرامش کنه . پیکره گناه رو در آغوش کشیده بود . هر گز تصورشو نمی کرد که به این روز برسه . نمی دونست ساعت چنده .. زمان از دستش در رفته بود . فقط می دونست بار ها و بار ها شده که چشاشو رو هم گذاشته ولی هر بار که چشاشو باز کرده با یه حس لذتی همراه بوده که دوباره خوابش کرده . لذت شیرین گناه .. نادر همین حسو داشت ولی اون با چشایی باز به عالم خواب و رویا رفته بود . باورش نمیشد به اون چه که در خوابش هم نمی دید دست پیدا کرده باشه . آیا بدن برهنه نوشین نهایت همون چیزی بود که می خواست ؟  داشت به این فکر می کرد که نباید کاری کنه که اون متاثرشه .چون می دونست که خیلی حساسه . -دوستت دارم نوشین .. دوستت دارم . نوشین می خواست بگه از شنیدن این حرفا چندشم میشه می خواست بگه از هر چی عشقه متنفرم . از خودم متنفرم .. ولی نمی تونست به نادر بگه که از تو متنفرم . عاشقش نبود ولی متنفر هم نبود . -دلم می خواد یه روزی با عشق , خودتو به آغوش من بسپری .. زن غرق نفرت و هوس بود . وقتی  بیشتر متوجه شد  غرق هوسه که نادر برای لحظاتی  ازش فاصله گرفت . حس کرد که به اون و به گرمای بدن و تماسش نیاز داره .. نمی تونست و نمی خواست حرفی بزنه . می خواست از زمین و زمان فرار کنه . بره به اون سوی فاصله ها .. به جایی که دیگه فاصله ها پر نشن . به جایی که نشه از عشق و دوست داشتن و پیوند ها دروغ ساخت . به جایی که نشه خونه های کاغذی و رویایی شیشه ای ساخت . حالا اون مونده بود و دنیایی از خیال گذشته و توهم آینده . دوست داشت بمیره . دوست داشت چشاشو واسه همیشه به روی غمها ببنده . نتونه نفس بکشه . نتونه ببینه . به آرامشی برسه که نتونه به لحظه های رنج و عذابش فکر کنه . با مرگ دیگه همه این عذابها به پایان می رسه . کاش می تونست خودشو بکشه . حس می کرد بدنش به نرمی و سبکی خاصی رسیده ولی روحش داره عذاب می کشه .. حالا دیگه نمی تونست چشاشو ببنده . نادر حس کرده بود که چند بار اونو به ار گاسم رسونده .. و اینو هم حس می کرد که اون نیاز به این داره که بخوابه .. به نوازش آرام نوشین پرداخت . با موهاش بازی کرد .. حس کرد که زن حوصله شنیدن حرفاشو نداره .. نوشین با نوازشهای نادر چشاشو بست و به خوابی عمیق فرو رفت  .. حالا نادر واسه دل خودش حرف می زد . -عزیزم .. خودت خواستی که من باهات سکس کنم . خودت این طور خواستی . منم لذت بردم . منم خوشم اومد . اینم یکی از آرزو هام بود . اما واسه یه وقتی که تو عاشقم می شدی .  واسه وقتی که منو هم مث شوهر خیانتکارت دوست می داشتی .. حالا این نادر بود که در آغوش نوشین چشاشو بست و به خواب رفت . صبح زود وقتی که زن از خواب بیدار شد آفتاب سر زده بود . . برای لحظاتی نمی تونست فکر کنه که چی شده . خودش و نادرو بر هنه می دید . به مغزش فشار آورد . عکس روی دیوارو دید . عکس   خودش و ناصرو .. یواش یواش همه چی یادش اومد . لباشو خیلی آروم می جوید . دستی به بدنش زد و فهمید چی بر  سر خودش آورده . نهههه نههههه این امکان نداره .. لباساشو تنش کرد .. و ملافه ای رو تن نادر کشید که اونو برهنه نبینه . نمی دونست ناصر و نلی کجان .  نمی دونست شوهرش دیگه با چه رویی می خواد خودشو به اون نشون بده . اون همه چیزشو باخته بود .شوهرشو باخته بود . خودشو باخته بود . زندگی رو باخته بود . آروم کنار پنجره اشک می ریخت .. نادر چشاشو باز کرده به نوشین خیره شده بود . ملافه رو دورش پیچید و لباسشو به تن کرد . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی