ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 61

خیلی مفت همه چی رو باخته بودم . اصلا به هر قیمتی که می باختم مفت بود . انگاری در یک برزخ گیر کرده بودم . برزخی به نام ناباوری . اون شخصیتی که داشتم و اون ابهت و شکوه .. حالا چی میشه ! حتما همه به دیده دیگه ای به من نگاه می  کنن .به دیده  یه زن بد کاره و بی شخصیت . زنی که معشوق گرفته . به همسرش خیانت کرده . زنی که بهتره بره بمیره . آخه مرگ برای این زنا عروسیه . نبودشون بهتر از بودنشونه . اکسیژن برای این زنا نیست . اونا بهتره برن بمیرن . دنیا برای اونا به انتها رسیده .  اونا حق ندارن که دست از پا خطا کنن  . از اون طرف  فرزاد همچنان حرف می زد .. دلم واسش می سوخت . می دونستم که هرچی میگه حقیقته . می دونستم که اونو عذابش دادم . می دونستم که اگه من اونو با تمام وجودم دوستش می داشتم و عاشقش می بودم و اگه اون همچین رفتاری رو می داشت تا چه حد عذاب می کشیدم ! من این رنج رو از طرف مهران کشیده بودم . می دونستم که هیچی نمی تونه  دردی رو که  من نصیبش کردم در مان کنه .. نمی دونم انتظار چی رو داشتم . شاید یک ترحم . یک بخشش . اما چه ترحمی و چه بخششی !  گویی به همه چی فکر می کردم و به هیچی فکر نمی کردم . می  خواستم به همه چی فکر کنم و به هیچی فکر نکنم . ناتوان و در مانده بودم . وقتی اون با تمام وجودش به صورتم سیلی زد و خون از بینی ام جاری شد بیش تر از این که جسمم دردش بگیره .. تمام  روح و هستی و وجودم احساس درد می کرد . آخه من نفرت رو دروجودش خونده بودم . اون خیلی خالصانه تنفرشو به من ناخالص نشون داده بود . می خواست بگه که تو برای من هیچ ارزشی نداری . اونی که هیچوقت ازم دلگیر نمی شد . اونی که خواسته من براش از همه چی در این دنیا مهم تر بود . من عزیزترین کسش بودم . من مادر بچه اش بودم . مادر پسری که وقتی به دنیا آوردمش یه حق شناسی عجیبی رو در چهره اش خونده بودم . در اعمالش .. طوری رفتار می کرد که به نظر میومد منو از پسرش بیشتر دوست داره . به من می گفت تو بازم می تونی واسم بچه بیاری .. تو رو بیشتر دوستت دارم .  تو اگه نباشی می میرم . نمی تونم تصور کنم که روزی رو بی تو سر کنم و بی تو بمونم . از خدا می خوام که جونمو قبل از تو بگیره .. اون با این احساس با من زندگی می کرد و حالا تمام این حرفا و کاراش یکی یکی به یادم میومد . فرزاد از لحظه های تنهایی می گفت از این که مدتهاست همه چی رو می دونسته و منتظر معجزه ای بوده که من به زندگی بر گردم . شاید اگه این طور می شد هر گز به روم نمی آورد .. و من لعنتی در اون لحظات به این فکر می کردم که یک انسان  مسئوله .. مسئول کاریست که انجام داده شاید اگه بازم منو در اون شرایط قرار می دادن همین کارو انجام می دادم . همین تصمیمو می گرفتم . چون آدم برای یک تصمیم به شرایط زندگی خودش نگاه می کنه . به روزایی که پشت سر گذاشته و پیش رو داره . شاید ترس گاهی وقتا اونو از خواسته هاش دور نگه می داره .. شاید اون چه که باعث شوک و بیداری من شده باشه یه نوع ترس باشه . نمی دونستم به این بیداری چی بگم . آیا من نسبت به این مردی که به عنوان شوهر واسه خودم انتخاب کردم هیج احساسی ندارم ؟ در اون لحظات به تنها چیزی که فکرنمی کردم مهران گناهکار و خیانتکاری بود که  نشون داده یک مرد نمی تونه عاشق زنی باشه که شوهر داره و اگه یه زمانی مردی این کارو انجام داد این حسو پیدا کرد باید غلبه این حس رو با نوعی هوس دونست . می دونستم حتی اگه منو ببخشه هر گز اون ارزش گذشته  روبراش نخواهم داشت .. ولی این انتظارو ازش نداشتم  . اون به اندازه کافی منو بخشیده بود . بار ها و بار ها .. دهها بار .. نه شاید صد ها و هزاران بار . وقتی خودمو برهنه در اختیارش می ذاشتم و نسبت به اون سرد بودم می دونست چرا ولی تحملم می کرد به روم نمی آورد آحه واسه چی ؟ لعنتی چرا زود تر نگفتی اینو ؟ چرا هزاران بار بهم فرصت دادی .. فکر نمی کردی که این جوری بیشتر بشکنم ؟ فکر می کردی که من اسیر محبت و سادگی تو شم ؟ ولی عشق  از جون من  چی می خواد ..چی می خواست ؟ چرا بهم گفت که راهشو گم کرده بوده ؟ چرا منو به خاک سیاه نشوند .؟! خون بینی ام خشکیده بود ولی نمی دونم چرا دلم می خواست بازم منو بزنه .. شاید این جوری آروم تر شه .. شاید این جوری منم  آروم تر شم . اون لیاقتش این نبود . من خیلی پستم .. ولی این همونیه که هستم . آره من پستم پست ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی