ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 75

سینا در جا کیرشو فرو کرد توی کون سارا .. -اووووووووههههههه عزیزم عزیزم ... خوشم میاد خیلی خوشم میاد ولی مثل این که مثل دفعه قبل هیجان  نداری بگو چته .. -مامان من باید صبح زود تر برم . یه سرویس راه دور به من خورده و ممکنه فرداشبو نتونم بیام نمیشه که نسبت به کارای آژانس بی تفاوت بود .. -به من چی . نسبت به من چی ؟ می تونی در مورد من بی تفاوت باشی ؟ -مامان! سینا فدات شه من که نسبت به تو بی تفاوت نیستم و خیلی هم دوستت دارم . برای این که اونو ساکت ترش کنه و حالشو جا بیاره چند بار اونم پشت هم و با سرعتی زیاد کیرشو به ته کس سارا زد .. تا تونست اونو ارضاش کنه . -مامان فدات شم . الان ساناز هم بیداره .. من برم یه چیزی بخورم و بخوابم . پس فردا که بر گشتم قول میدم که بهت برسم اونم چه رسیدنی .. آره وقتی که برگشتی همچین میفتی که انگاری چند ساله نخوابیده باشی . -مامان چیکار کنم . تو الان خونه ای هر وقت دلت بخواد می تونی بخوابی و بیدار شی . من اول جوونیمه باید کار کنم تا بتونم عادت کنم که خرج زن و بچه مو در بیارم . البته فعلا که تو رو دارم و قصد ار دواج ندارم -خدا از دلت بشنوه .. سینا حسادت رو در چهره و حرکات مادرش می دید از این که یه دختر بیاد و اون از رسیدگی جنسی به سارا کم کنه  . می دونست چی می خواد  ازش بشنوه . -مادر من حالا حالا ها  زن نمی خوام . نمی خوام درد سر درست کنم . مگه کم می خورم و کم می پوشم . بهترین زندگی رو دارم و می تونم با تو خوش بگذرونم . مگر این که تو بابابا آشتی کنی و دیگه به من توجه نداشته باشی .. -اووووووههههههه نهههههههه من فقط مال توام . اصلا این بابات آدم بشو نیست . دوست ندارم آدم بشه . می خوام تو فقط مال من باشی . دوستت دارم .. بخور کسمو بخور ... یه کاری می کنم که اون بیشتر دوست داشته باشه با زنای دیگه حال کنه و کمتر بیاد خونه . دیگه کاری به کارش ندارم . دیگه سرش نق و نوق نمی زنم . دوستت دارم دوستت دارم .. سارا ول کن پسرش نبود .. اون شب هم گذشت و ساناز با رویاهایی که حس می کرد هر گز تبدیل به واقعیت نمیشن با این خیال که برهنه در آغوش برادرش قرار داره به خواب رفت . اون این روزا گرایش عجیبی پیدا کرده بود  به مطالعه داستانهای سکسی که در اون از سکس برادر و خواهر می گفت و یا حتی از عشق اونا به هم . دوستاش خیلی از این داستانها می خوندن ولی بیشترشون مثل اون دیوونه داداششون نبودند . سینا رفت به اونجایی که باید بره . نیره منتظر سینا بود . . همون هیکلی رو داشت که سینا فکرشو می کرد با کمی تفاوت .. یه آرایش مختصری رو چهره اش انجام داده بود . یه چیزی در مایه های کت و دامن تنش کرده بود که سینا خنده اش گرفته بود . شیرین بهش سفارش کرده بود که در شروع صحبتش اونو نیره خانوم صداش بزنه . مجبور شد از حرف مافوقش اطاعت کنه . شاید اون با روحیه دوست قدیمش آشنایی بیشتری داشت با این حال اگه دست خودش بود از همون اول اونو نیره جون صداش می زد . ولی از طرز رو سری بستن اون خنده اش گرفته بود . پس از سلام و علیک معمولی دو تایی شون به هم نگاه می کردند . یکی شون شرم داشت و سینا هم که نمی دونست چی باید بگه . حسابی خسته شده بود . -حاج آقا چطورن -امشب جراحی دارن .. -امید وارم این آخرین عملش بشه و حالش خوب شه و دیگه مشکلی ازا ین بابت نداشته باشین -پناه بر خدا .. ای برادر اگه خوب بشو بود الان سی سال  این درد روبا خودش یدک نمی کشید . پسر با خودش فکر می کرد که باید یه کاری کنه وگرنه اگه همین جوری هاج و واج به هم زل بزنن و به قول شیرین این زنه که هر چند ساعت در میون پشیمون میشه و پشیمون شه دیگه لقمه به این چرب و نرمی از دهنش در میره .. -ببخشید  اجازه هست یه دوش بگیرم .. -بفر مایید حموم اونجا هست .صبر کنید یه حوله نو بهتون بدم . لباس با خودتون آوردین ؟ -همه رو تازه عوض کردم . مهم  نیست دوباره همه شونو تنم می کنم .. سینا تصمیم داشت که یه حمله گاز انبری انجام بده . چون فهمیده بود این جوری به جایی نمی رسه .. نیره رفت طرف آشپز خونه . خیلی سختش بود . یه عمری رو آبرو داری کرده بود . باسختیها ساخته بود . یهو یاد جوونی کردن افتاده بود . شرم اونو به حالتی در آورده بود که هر لحظه امکانم داشت پسره رو بفرسته .. چرا من  این جوری شدم . من که برای این لحظات ثانیه شماری می کردم . ترس و خجالت عجیبی داشت . این کار گناهه . آتیش جهنم .. نیاز ..هوس .. نههههههه نهههههههه .. اصلا من برای چی به اون گفتم بیاد .. اصلا برای چی گول حرفای شیرینو خوردم . اون رفته بود به آشپز خونه . در همین لحظه سینا رو پشت سر خودش  دید . اون کاملا لخت بود .. کیرش در حال تلو تلو خوردن بود .. زن جیغی کشید و به طرفی رفت . پشت دستشو می زد و این که این چه کاری بود که کرده . سینا فهمید که حق با شیرین بوده . دیگه هر چه بادا باد میرم یا زنگی زنگ یا رومی روم . من که نیومدم اینجا روضه خونی . خودشو به زن رسوند. اولین کاری که کرد این بود که روسری رو از سرش بر داره . .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی