ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 59

بهش گفته بودم گمشه بره بیرون .. نمی خوام ببینمش .. ولی یه دنیا درد در قلبم دروجودم نهفته بود .. یا باید اون سینه رو می شکافتم و خودمو به آغوش مرگی می سپردم که دیگه این همه عذاب نکشم یا این درد اون سینه رو شکافته و برای کسی که روزی دین و دنیا و همه چیزم بود حرف می زدم . دلم می خواست که درد منو درک کنه . به خودش بیاد .. با این که حس می کردم اون احساس گذشته رو نسبت بهش ندارم .. نه می تونستم ببینمش و نه می تونستم ساکت بشینم . خیلی درد ناکه آدم عمری به یکی اعتماد داشته باشه . حتی بیشتر از خودش ولی یه روزی بیاد و ببینه که تمام اون افکارش همه پوچ بوده .- من شاید فکر اینو می کردم که خودم یه روزی یه آدم بدی بشم ولی هر گز در مورد تو این تصورو نداشتم . سرت رو مثل کبک کرده بودی زیر برف و فکر کردی که حالیم نیست . شاید خونواده ات و اونایی که  بعد از از دواجت برخوردزیادی باهات نداشتند از این  تعییر حالاتت زیاد تعجب نمی کردند .. فقط می خوام بدونی که من چقدر دوستت داشتم که با همه این بدیهات ساختم . شاید به انتظار معجزه ای بودم که متوجه شی اشتباه کردی . شاید می خواستم که دیگه گرد گناه نگردی . خودت متوجه اشتباهت بشی . شاید انتظار داشتم که به خودت بیای یه شوکی برت وارد شه و بفهمی که با من چیکار کردی .. ..سرمو بالا گرفتم . فتانه ای نبود .. اون رفته بود . رفته بود و منو با دنیای درون و بیرونم تنها گذاشته بود . ظاهرا همون موقع که فریاد زده بودم برو بیرون.. برو گمشو اون تر جیح داده بود که از جلو چشام دور شه و من دیگه نبینمش .. سرمو گذاشتم میون دستام . گریه  امونم نداد . در میان بغض شدید و فشاری که بر قلبم وارد اومد همچنان فریاد می زدم . بی انصاف کجا رفتی .. وایسا هنوز حرفام تموم نشده .. باید  بسوزی همون جوری که منو سوزوندی .. مگه تو یه وقتی تک ستاره مدرسه .. تک خال این این منطقه نبودی ؟ مگه همه ازت تعربف نمی کردن ؟ چقدر به خودم می بالیدم که تو رو دارم و تو مال منی .. چی شد ؟ مشتامو می زدم به زمین .. ولی اون رفته بود .. همه رفته بودن من تنهای تنها مونده بودم .  حس کردم در این دنیای بزرگ پر جمعیت کسی درکم نمی کنه . کسی به این اهمیتی نمیده که من چی می کشم . اگه فتانه چیزی نمی گفت فعلا قصد نداشتم حداقل برای چند روزم که شده صداشو در بیارم . آخه من تا چه حد باید تحقیر رو تحمل می کردم . ؟سر کوفت خونواده امو که  چند تا دختر خوب دیگه رو هم برام  نشون کرده بودند که برن خواستگاری و من دو تا پامو کرده بودم توی یه کفش و گفته بودم که مرغ یه پا داره . ..دیگه چاره ای نداشتم جز این که به خونه بر گردم .. حالا درد رو خیلی بیشتر از گذشته حس می کردم . تنهای تنها .. دور از شادیها .. دور از خنده های فتانه و فربد .. یک آن به  یاد پسرم افتادم . اونو از خونه مادرم آوردم . سعی کردم بر خودم مسلط باشم تا اونا چیزی نفهمن و اگرم چیزی ازم پرسیدن اونو به یه اختلاف زناشویی و مواردی از این دست نسبت بدم . فربد رو آوردم .. اون به نوازشهای محبت آمیز زن عادت کرده بود .. به دستای مادرش .. مادر بزرگش .. یک زن می تونه چه طور محبت خودشو نشون بده .. همون جوری که می تونه خیانت ها رو به شدید ترین وجهی نشون بده . پسرم دوست نداشت بر گرده خونه . خوشبختانه خونواده ام چیزی در مورد زنم نپرسیدند و منم چیزی نگفتم .  اون شب تا صبح پلکامو رو هم نذاشتم تا بخوابم .در آخرین لحظات فتانه رو دیده بودم که دستشو جلوی صورتش داره و اشک ریزان داره فرار می کنه و حالا  اشکام نمی ذاشت که پلکام رو هم قرار بگیره . نگاهمو به پسرم دو خته بودم . به فربدی که اونم لج کرده و اول مادر بزرگ و بعد مادرشو می خواست و به دروغ بهش گفتم مامان الان میاد تو بگیر بخواب . وقتی چشاشو رو هم گذاشت خیره بهش نگاه کرده چشم ازش نمی گرفتم . آخه اون هم شبیه من بود و هم شبیه مامانش . خیلی آروم نوازشش می کردم که بیدار نشه .. اون مهم ترین یادگاری بود که می تونست از مامانش واسم بمونه .. نیمه های شب چند بار چشاشو باز کرد و مامانشو می خواست . چی واسش می گفتم . دنیای پاک و بی آلایش بچه ها ...اون چه می دونه که خیانت چیه ؟! درد رو چه می شناسه ؟!  دوروز به همین منوال گذشت . .. دلم می خواست احساسات زنمو بدونم . اگه جریانات اخیرو نوشته باشه .. ظاهرا اون از درددل کردن با خودش خیلی خوشش میومده .. دلم می خواست عذاب بکشه .. ولی رنج و عذابی که می کشید نمی تونست به اندازه دردی باشه که من کشیدم و می کشم .. .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی