ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 74

ناصر و نلی وقتی سرشونو بر گردوندن و نوشینو دیدن دیگه یخ شده بودن .. هر دو تاشون حس حرکت نداشتن . نمی دونستن که به کدوم طرف فرار کنند .. ناصر تو چشای نوشین نگاه نمی کرد . نلی هم همین طور . انگار سه تایی شون با هم پیمان بسته بودن که چیزی نگن .. نوشین هم حس کرد که نای فریاد زدنو نداره . اون در این چند هفته به اندازه کافی فریاد زده بود . منتظر بود کمی آروم شه تا بتونه اونجا رو زیر و رو کنه . ولی حس کرد که دیگه آرامشی براش وجود نداره . حتی برای لحظه ای .. ناصر دنیا رو رو سرش خراب شده حس می کرد . بودن با نلی تا زمانی براش لذت داشت که نوشین چیزی از جریان ندونه . اونو داشته باشه . عشقشو داشته باشه .  بتونه ازش بشنوه که چقدر دوستش داره . اون فقط همینو می خواست . حالا همه چی رو از دست رفته می دید . برای لحظاتی خشم عجیبی رو نسبت به نلی در خودش حس می کرد . به نظرش اومده بود خیلی مفت همه چیزشو باخته . تمام این افکار و سکوت سی ثانیه طول نکشید که ناصر خیلی آروم به نلی گفت سریع جمع کن بریم .. دو تایی شون بدون اعتنا به نوشین به سرعت برق و باد لباساشونو جمع کردند .. لبخند تلخی بر گوشه لبان نوشین نقش بسته بود . فقط داشت نگاهشون می کرد . حتی اشک هم باهاش قهر بود . دیگه باورش شده بود که همه چیزشو از دست داده .. -خیلی بیچاره این .. خیلی بد بختین .. از من فرار کنین .. از حقیقت و از پستی و بی شرمی خودتون چه طور می خواین فرار کنین . از بقیه چه طور می خواین فرار کنین .. نوشین می دونست حرف زدن فایده ای نداره . چون انسانی که گناه می کنه اشتباه می کنه تا خودش نخواد این کارو نمی کنه . و تا زمانی که لو نره احساس پشیمونی نمی کنه . نه پشیمونی به خاطر گناه بلکه از اون جهت که چرا لو رفته و رسوا شده .. واسه چی بخواد اعتراض کنه .. فریاد بزنه . فریاد اون ,  رنج اون در درونش بود .. فریادی که داشت منفجرش می کرد .. -برین گمشیییییییییییییییین .. برین گمشییییییییین ... با رفتن اونا اشک  دل نوشین با چشاش آشتی کرد . حالا اون با صدای بلند می گریست .. خدایااااااااا چرا باید این قدر تحقیر شم . نیما می خواست باهام ازدواج کنه . اون خیلی مهربون بود ..اون حتی نمی دونه که ناصر دختری نلی رو گرفته .. چقدر جوانمرد بود که نلی رو بخشید .. نهههههه .. نهههههههه .. حالش بد شد و دیگه نمی تونست تکون بخوره .. به گوشی موبایل نگاه می کرد که نادر در حال زنگ زدن به اون بود .. . -چیه نادر من هیچ حسی ندارم .. دست از سرم وردار .. -اونا رفتن .. درو باز کن می خوام بیام داخل .. نلی درو براش باز کرد . -به همین راحتی گذاشتی  برن ؟ -چیکار می کردم . می ایستادم و زجر کش شدن خودمو بیشتر می دیدم ؟ یا دارشون می زدم ؟ قانون هم که دیگه کاری به این کارا نداره . مگر این که رسواش کنم . حقشو بذارم کف دستش . همون کاری رو که گفتم انجام میدم .. اگه انجامش ندم می میرم .. نادر ترس برش داشت . می دونست اون داره از چی حرف می زنه . اون می خواست خودشو در اختیار نیما بذاره .. ولی اگه فرضا نیما هم مایل به این کار بود در این شرایط بحرانی وقتی که می فهمید زنش با ناصر رابطه داشته چطور راضی می شد ساکت بشینه و با نوشین باشه .. نوشین مدتها بود که خودشو با این شرایط وفق داده بود .. نادر این موضوع رو با نوشین در میون گذاشت .. -نادر بی خود مانعم نشو . من یک زنم . یک زن تا وفا داره وفاداره . حتی سخت تر از صخره هاست . هیچ چیز نمی تونه اونو وادار به خیانت کنه . حتی اگه شوهرش عشقش زشت ترین موجود روی زمین باشه .. ولی وقتی می خواد انتقام بگیره و با خیانت هم تلافی کنه می تونه کوهها رو هم خردش کنه . چون خودش خرد شده و می دونه  شکستن چه جوریه . مردا خود خواهن .. شما همه تون خود خواهین . همه  چی رو واسه خودتون می خواین .. -نهههههههه نههههههههه نوشین خواهش می کنم این کارو نکن . التماست می کنم . -تو اصلا چیکاره ای که ازم بخوای این کارو بکنم . من اصلا بهت گفتم که بیای و در کار من دخالت کنی ؟ اون به خودم مربوطه .. این حرفای نوشین مثل  تیری به قلب نادر می نشست ولی می دونست که حالا وقت ناراحت شدن نیست . حالا وقتیه که باید یه فکری بکنه که اونو از این شرایط در بیاره که نخواد کار احمقانه ای بکنه . -نوشین زندگی تموم نشده .. هیچی تموم نشده . همه آدما مث هم نیستن . تو می تونی دوباره از دواج کنی .. -و یک ناصر دیگه .. من تا اونو نکشتم تا از درون داغونش نکردم ولش نمی کنم . اون باید بهای این کارشو بپردازه .. دستش به سمت شماره گیر موبایل رفت ..  نادرگوشی رو از دست نوشین کشید ..و نوشین با آخرین توانش سیلی محکمی بر صورت نادر زد . -ولم کن نادر برو ..این قدر زخم رو نمکم نپاش . تنهام بذار .. -تنهات بذارم که خودت رو به کشتن بدی ؟ خودت رو بندازی تو آغوش کسی که دوستش نداری ؟ از دواجت با ناصر اشتباه بود . چرا می خوای یک اشتباه رو با اشتباه دیگه جبران کنی .. اگه نیما نخوادت چی .. -نگاه یک زن خیلی تیزه .. هنوزم از نگاههاش می تونم بفهمم که منو می خواد هر طوری و به هر صورتی .. نادر منو ببخش .. نباید می زدمت .. برو به خاطر همه چی ازت ممنونم .. نادر نمی تونست نوشینو تنها بذاره .. اگه می رفت برای همیشه اونو از دست داده بود .. اگه می موند باید همچنان تحقیر می شد .. اون راه دومو انتخاب کرد .. -چرا هنوز اینجایی .. چرا نمیری .. پسر خودشو به نزدیک عشق رسوند .. -واسه این که دوستت دارم .. عاشقتم .. ..این بار با سیلی دیگه ای نوشین اونو از خودش روند .. .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی