ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 57

مهرام رنگ به چهره نداشت . انگار که حکم اعدامش صادر شده بود . فتانه : دروغه .. ثابت می کنم دروغه .. این بار دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم . اما با  همه اینا می دونستم که دارم چیکار می کنم . دستمو آوردم بالا  و با آخرین توانم آنچنان سیلی بر صورت فتانه نواخته که شاید ذره ای از درد درون منو نتونسته نشون بده . ..سرمو بالا گرفتم .. از مهرام خبری نبود . به مهشید اشاره کردم که بره  .. ظاهرامهرام فرار کرده بود .. خون از بینی فتانه جاری بود ..اهمیتی ندادم . حالا من و اون تنها بودیم . تنهای تنها . وشاید خدا هم می دید آن چه را که بین ما اتفاق افتاده بود . نمی دونستم خدا چه طور می خواد داوری کنه ؟ چه کاری می خواد انجام بده . برای دقایقی بین ما سکوت بود و سکوت . نمی دونستم چی بگم . نمی دونستم از کجا شروع کنم . نمی دونستم از کدوم دردم بنالم . از خاطره هام بگم یا از اون کودکی که نمی دونه این داستانها چیه ؟. اون فقط مادرشو به عنوان جسمی می بینه که بتونه سررو سینه هاش بذاره و مامان ,  آرامکده اون باشه . -این همون عشقی بود که بهش می نازیدی ؟ این عشق بود یا هوس ؟ دیدی که چه طور نامردانه تنهات گذاشت و رفت ؟ اگه کارش درست بود واسه چی رفت ؟ دیگه همه چی تموم شده فتانه .. خیلی وقته که من از موضوع تو با خبرم . نپرس که چه طور و از چه راهی .. از خیلی از ماجرا ها خبر دارم . از سفرت به شمال .. از وقتی که من رفتم سفر و اونو آوردی به اینجا .. نمی دونم چرا تا حالا صبر کردم . دستمو گذاشتم رو شونه هاش .. فریاد زدم .. -می فهمییییییییییییی ؟ می فهمی چی میگم ؟ سرشو بالا نمی گرفت .. -چرا خجالت می کشی ؟ این کاری که تو کردی شرمندگی نداشت که حالا از این که متوجه شدی من همه چی رو می دونم این جور خودت رو مظلوم و محجوب نشون میدی ؟ تو خیلی پستی .. آخه من چیکار می کردم فتانه .. بگو من چیکار باید می کردم که نکردم . اگه حس می کردی که این جور باشی اصلا چرا با هام از دواج کردی .. چرا بهم گفتی که عاشقمی .. مگه یه آدم چند بار می تونه عاشق بشه .. اونم همزمان .. آره فتانه من مدتهاست که ار همه چی با خبرم .. اون شبایی که تو به بهونه بودن با دوستات کنار اون بودی و منم فربد رو کنار خودم داشتم بار ها پیش اومده بود که اون سراغ تو رو می گرفت . اون مادر می خواست .. همونی که ازش به عنوان فرشته و الهه پاکی و مقدس یاد میشه . اونی که میگن بهشت زیر پای اونه .. اون تو رو ازم می خواست . چه طور می تونستم چیزی رو که در اختیار ندارم تقدیمش کنم . من و اون شبهای تنهایی همو پر می کردیم . با هم اشک می ریختیم .. می دونی چرا .. هر دو مون به خاطر دوری از تو .. چقدر دلم می خواست بچه باشم .. بچه ها شاید یه چیزی رو نداشته باشن ولی نمی تونن معنای نا امیدی رو اون جوری که ما آدم بزرگا حس می کنیم  حس کنن . من گریه می کردم و می دونستم که دیگه بهت نمی رسم ولی اون همچنان تو رو می خواست . می خواست که با بوی تو آروم بگیره . به دیدن تو لبخند بزنه .. واسه تو شیرین زبونی کنه .. خودشو واست لوس کنه .. از دست تو غذا بخوره .. آخه یه بچه مامانشو هر قدر گناهکار باشه دوست داره . آخه اون چه می دونه گناه چیه ؟ چه می دونه هوس چیه !.. چه می دونه خود خواهی چیه !. اون ناله می کرد تو رو صدا می زد ..اونا مث فرشته هان .. فقط می تونن امید وار باشن . وقتی به یه بچه ای که مادرش  مرده میگی مامانت رفته پیش خدا .. دلش به این خوش میشه که یه روز بر گرده .. درسته اونی که میره پیش خدا یه روزی میاد ولی تو چییییییییییی کثافت .. آ خرش پسر تو,  پسر من , پسر ما  با همون چشای پر اشک سرشو می ذاشت رو سینه ام و می خوابید . نگاش می کردم . گاهی بیدار می شد و اولین حرفی که بر زبون می آورد نام مادر بود . مامان می خواست .. چی باید بهش می گفتم . حالا چی باید بهش بگم ..حالا من موندم و آرزو های بر باد رفته ام . چه روز ایی  که چشامو رو هم گذاشتم تا نبینم کاراتو .. به این امید که فردا راه باز گشت تو باشه . اما تو هر گز نخواستی . نخواستی که بر گردی .. یک مرد مرگ رو بر ننگ خیانت همسرش ترجیح میده .. اما من به خاطر همون پسری که تو تنهاش گذاشتی زنده ام . همون کودکی که تو رو از دست داده . بی مادر شده .. اگه منم تنهاش بذارم چی ازش می مونه . زندگی فراز و نشیب های زیادی داره . خیلی بده یه مرد یا حتی یک زن در اثر خیانت همسرش تحقبر شه . انگار یه موجود پست و بی ارزشی بوده که ارزش اونو نداره که همسرش بهش وفادار باشه .. ولی حقیقت مسئله می دونی چیه ..؟ چرا سرتو بالا نمی گیریییییییی ؟ چرا لال شدی ؟ یه چیزی بگو .. ببین با من چیکار کردی ؟ نترس نمی کشمت .. دستمو به خون کثیف تو آلوده نمی کنم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی