ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دوزن یا پنج زن ؟ 3

من شدم پزشک متخصص زنان و زایمان .. راستش چند تا دوست دختر هم گرفتم و با چند زنی هم که بیوه بودند روابطی داشتم .  اما با هیشکی بیشتر از چند ماه نموندم و در آن واحد یه دوست بیشتر نداشتم سالها بود که مرزسی رو رد کرده بودم اما هنوز از دواج نکرده بودم . هنوز من و ماهرخ با هم سکس می کردیم . مهنا بزرگ شده بود .. و دیگه مدتها بود شده بود دختر دبیرستانی . منو به یاد نوجوونی و اوایل جوونی مادرش مینداخت . اون دایی  جونشو خیلی دوست داشت ولی من تحویلش نمی گرفتم .گاهی وقتا خودشو طوری مینداخت توی بغلم که حس می کردم ماهرخ جوون این کارو کرده . می خواد خودشو بهم بچسبونه . با هام سکس کنه .. اما اونو یه فاصله ای بین خودم و خواهرم می دونستم . به بدنش دست می زدم و وقتی که اونو از گوشت و خون فرخ حس می کردم خونم به جوش میومد .-دایی جون تو مامانمو خیلی دوست داری ولی منو تحویل نمی گیری . چرا با هام این کارو می کنی . چرا دوستم نداری .. -مهنا من دوستت دارم . کارم زیاده -برای مامانم کارت زیاد نیست ؟ گاهی وقتا طوری بغلش می زنی که حس می کنم اون زنته . حس می کنم مامان عاشقته و تو شوهرشی -بس کن مهنا .. دیگه از این حرفای زشت نزن .. اشکشو در آورده بودم ..   با این که دیگه ماهرخ تنها زن زندگیم نبود ولی من هنوز مث  قدیما از سکس با اون لذت می بردم . شوهرخواهرم دکتر فرخ یا همون بابای مهنا  سکته می کنه و می میره .. من نمی بایستی از مرگ کسی  خوشحال می شدم ولی از مرگ اون ناراحت نشدم . حتی گریه های مهنا هم اثری در من نداشت . اون واسه پدرش داشت خودشو می کشت . یه روز مهنا بهم زنگ زد که برم خونه شون مامانش کارم داره .. -مامان چرا خودش زنگ نزد -رفته حموم به من گفت ..رفتم  خونه شون مهنا خودشو خیلی فانتزی و سکسی کرده بود .. -این چه طرز لباس پوشیدنه ؟ -دایی جون نگو که تو چش چرون نیستی . من خواهر زاده تم .. -باش اینا برات عادت مبشه .. هر کی ندونه و تو رو در این شرایط ببینه خدای نکرده زبونم لال فکر می کنه تو معشوقه منی .  نگام کرد و گفت چه ایرادی داره ! اگه مامانم معشوقه داداشش باشه منم می تونم دوست دختر دایی ام باشم .. دوست نداشتم دست روش بلند کنم ولی گذاشتم زیر گوشش . بیا این طرف صورت منو هم بزن . من خودم می دونم تو و مامان بی شرمم با همین . -تو هم می خوای بی شرم باشی ؟.. -جواب این سوالتو یه روزی میدم دایی جون .. -حق نداری به کسی بگی که من و مادرت با همیم . مادرت هنوز حمومه ؟ نمی خوام بفهمه که من تو رو زدم و واسه چی زدم . -مامان رفته خونه شما . فکر می کرده من مزاحمشم خواست امشبه رو بیاد و اونجا با تو باشه . منم بهش گفتم شبو می خوام برم پیش مهناز باهاش درس بخونم . مهناز دختر مومنیه . مامان بهش اعتماد داره . ولی من خونه موندم -که چی بشه -که با دایی جون دکترم باشم .. دایی خوش تیپ و چشم آبی خودم . چقدر دخترای همکلاسم عاشق اینن که دوست دخترت شن .. -خیلی پررو شدی .. من از همه شون بیست سالی رو بزرگترم -ولی عشق که اینا رو نمی شناسه -نگو عشق بگو هوس -حالا هر چی می خوای اسمشو بذاری بذار . داری میری دایی جون ؟ میری پیش مامان ؟ منو تنهام میذاری ؟ من بابا م رفته پیش خدا .. تو هم بهم محبت نمی کنی .. -مهنا تو بیماری روانی داری . بابات که باهات سکس نمی کرد .. -اوووووهههههه دایی جون کی به تو گفته بیا با من سکس کن . می خوام که منو لختم کنی و خودتم لخت شی و همدیگه رو بغل بزنیم به هم بچسبیم .. سیماش قاطی کرده بود ..  لباساشو در آورد .. انگاری زمان به عقب بر گشته ماهرخی تازه در کنار من قرار داشت .  . -دیوونه با یه سوتین و شورت لامبادا؟ نهههههههه . خواهش می کنم . تو خواهر زاده منی -خب باشم . مگه خواهر زاده ها هم دل ندارن ؟ هوس ندارن ؟ نمی تونن عاشق شن ؟ فقط داشتم نگاش می کردم . کیرم شق شده بود خودمو یه پهلو کردم تا منو نبینه ولی بیشتر تحریکش کرده بودم . حواسم رفته بود به این که ماهرخ هیجده سال پیشو دارم می بینم .. لبخندی گوشه لبام نقش بسته بود .. -اوووووخخخخخخ دایی جون .. دایی ماهان خوشگله من .. آقا دکتری که همه زنا طرفدارتن .. وقتی این جوری بهم لبخند می زنی انگاری دنیا رو بهم داده باشن .. نههههه نهههههه .. ..اون اومد جلو تر و دستاشو گذاشت رو کمر بندم . خودش می خواست که اونو بازش کنه .. ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی