ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 53

 -مهشید خانوم اون دوست دختر من نیست ... شاید از اونجایی که حساب ویژه ای رو فتانه باز کرده بود و رو منم حساب می کرد تعجب کرد از این که چرا من با یکی دیگه غیر از همسرم خلوت کردم . -می تونم این ناراحتی رو در چهره شما بخونم . -ببینید من از این که کسی بخواد در مورد م قضاوت غلطی داشته باشه احساس رنجش می کنم . -همه آدما این جورین . -پس موافقید که تا دو سه روز آینده این مسئله رو طوری با هم حلش کنیم .-کاملا.. فقط امید وارم برای من خطری نداشته باشه .. -نه فقط باید طوری عنوان کنی که از فتانه مدارک زیادی داری ..و اینو چند بار پی در پی بیان کنی .. بعدش می تونی یه قسمتایی رو که حس می کنی ممکنه بیشتر مشخص باشه کاتش کنی و یا اصلا فقط رو صدا کار کنی . نیازی به تصویر نیست . بعدش من می تونم وارد بر نامه شم .. -ازش انتقام می گیری ؟ -این انتقام داره گرفته میشه . بدون این که خودش بدونه . وقتی که مهرام دوستش نداره ..به خاطر تفریح و پول بهش اظهار عشق کرده وقتی که من تمام سرمایه اونو از چنگش در آوردم جز یکی دو ملک .. اون شاید حالا تنها ارزشی که واسش مونده این باشه که اسم مادر بچه منو یدک می کشه . مهشید یه نگاهی بهم انداخت و گفت تعجب می کنم هنوز مردان افلاطونی مثل شما در روی کره زمین وجود داشته باشن .. لبخند تلخی بر گوشه لبانم نقش بست . بهش گفتم تا چند وقت دیگه میره که نسل زنای افلاطونی هم ریشه کن شه . -یعنی میشه در خواب هم اینا رو دید ؟ -اونو باید دید.  بسته به طرز خواب شما داره .. اینجا رو دیگه تا می تونستیم با هم خندیدیم . در حالی که هر دو مون دلمون پر بود و سر نوشت مشترکی داشتیم . هر دو مون سر خورده از عشق بودیم . شاید یه چیز مشترکی ما رو به هم پیوند می داد و اون طلب عشقی پاک بود . عشقی که خودمونو صادقانه تسلیمش کنیم . با مهشید خداحافظی کردم . رفتم طرف خونه ام . ماشین بیتا رو دیدم و دیگه وارد خونه نشدم .. از اونجا رفتم طرف اشرفی اصفهانی . .. دیگه هر چند ساعتی رو که که نیاز بود صبر می کردم تا اونو ببینم . نکنه به فتانه موضوع منو گفته باشه ؟ این که من و مهشید در پارک با هم خلوت کرده بودیم . نه اون از این اخلاقا نداشت و نداره می دونم که نداره . چند ساعت منتظرش  موندم تا بالاخره اومد .. و چند دقیقه بعد از رفتن اون وارد مسکونی شده و خودمو از راه پله ها به واحدش رسوندم . دوست داشتم راه برم . حوصله آسانسورو نداشتم . اگه درو به روم باز نکنه چی .. هنوز لباساشو در نیاورده بود .. معلوم نبود چی رو جا به جا می کرده .. با مکث و تردید درو باز کرده بود . اینو حسش کردم . خیلی طولش داد و می دونم رو در بایستی گیر کرد . -آقا فر هاد کاری داشتین ؟ -نه خواستم راجع به بعد از ظهر یه نکته ای رو بهتون بگم .. -نگران نباشین از این بابت چیزی به فتانه نگفتم .. -اتفاقا منم می خواستم همینو بگم -ببینید آقا فر هاد من فضول زندگی مردم نیستم . نمی خوام کسی رو نصیحت کنم ولی در مورد شما اصلا فکرشو نمی کردم . شما مردا همه تون یه خصلت دارین . نمی خواستم این قضاوتو داشته باشم . با دیدن شما و طرز رفتار و صحبت و اون قدمهای بی چشمداشتی که برای من بر می داشتین فکر می کردم نباید همه رو به یه چش نگاه کنم . فقط برای فتانه متاسفم که عمری رو با وفا داری پیش برده .. اون  وقتا که دخترای مدرسه داشتن خودشونو واسه پسرا و دوست پسر گرفتن می کشتن اون با متانت دور همه این کارا خط قرمز کشیده بود . می بخشید که این طور رک حرفامو می زنم . برام مهم نیست . اگه دوست دارین عذرمو بخواین . میرم یه جای دیگه . این بلا بر سر خودم اومده من از همین ناحیه ضربه خوردم . من بیش از اندازه به همسرم اعتماد کرده بودم . بدون اون و حتی بی اجازه اون آب هم نمی خوردم . لذت می بردم از این که کاملا خودمو تسلیم اون کردم . یه روز جواب این صداقتمو گرفتم . اون با خیلی از زنا و دخترا رابطه داشت و من نمی دونستم . من براش یکنواخت شده بودم . هیجانی نداشتم .  شاید دوست داشت بره دنبال اونایی که بهش در جا نگن آره .. شاید می خواست در بوستان زندگی گلهای رنگارنگی بچینه .. آدم وقتی گلهای زیادی رو می بینه دوست داره بوشون کنه .. دوست داره اونا رو بچینه و بدون این که پژمرده شون کنه همیشه در کنار خودش داشته باشه .. اما گل عشق فقط یک گله که می تونه رابطه دو نفرو موندنی کنه .. اون یک مرد هوسباز بود . وضع مالیش خوب بود . خیلی راحت ولم کرد  فکر کرد می مونم و شاهد کثافت بازیهاش هستم . یه روز ازش پرسیدم اگه منم بخوام برم با یکی غیر همسرم باشم چیکار می کنی .. گفت می کشمت و بار آخر باشه که این حرفو می زنی . ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی