ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

ماجراهای مامان زبل 100

از دو سه روز بعد از اون جریان خوش شانسی ها پشت سر خوش شانسی به ما رو آورده بود . از این که بخوام مستقل باشم و ما دوستان بی دردسر با هم خوش بگذرونیم . برای ایمان در اصفهان کاری پیدا شده بود و همون جا هم یکی رو نامزد می کنه به هر حال خیلی ضربتی سر و سامون می گیره ..  دختر ماه منیر هم یه سرانجامی می گیره و همون خونه مادری می مونه . صاحب  یه چهار واحده آپار تمان که ساختش مربوط یه سالها پیش بود می خواست بره خارج و به پول احتیاج داشت .. زری و پری و ماه منیر و احترام  اونجا رو خریدند که ما نزدیکی هم باشیم .. واییییی روز عروسی خودم این قدر خوشحال نبودم  که از این جریان خوشحال شدم . دیگه  بهتر از این نمی شد . حالا خیلی راحت تر می تونستیم فعالیت کنیم . با هم بگردیم . به این زنا گفتم  که پیش بچه ها سیاستو رعایت کنیم . سعی کنیم دیگه از اهالی محل کسی رو به خونه خودمون راه ندیم و به دستشون بهونه ندیم .  گوشت تنمون به اندازه کافی خریدار داره و نیازی نیست که منت بقال و خراز و چلنگر و اتوکش و کتابفروش محله رو بکشیم .. احتمالا یکی از همین فضولا و متعلقات اونا رفته بود یه خبرایی رو به بچه هام داده بود که خوشبختانه نتونستن چیزی رو ثابت کنن . جوووووووون چه کیفی داشت ..  هفته ای دوروز هم دور هم جمع می شدیم و مراسم دعا خونی رو بر گزار می کردیم که در و همسایه ها بدونن که ما زنای مومن و پرهیز کاری هستیم و عبادت ما ترک نمیشه . حالا دیگه خیلی راحت هر کاری می خواستیم می تونستیم انجام بدیم . قرار شد که که ما پنج تا زن به اتفاق کامیار و فرزان و فیروز و دو تا دیگه از پسرا که زری و پری می خواستن ردیفشون کنن بریم به دبی و یه صفایی بکنیم . خواستم به بر و بچه هام بگم دارم میرم کیش ولی گفتم بهتره که کارامون بر مبنای صداقت باشه اونا که نبستن تا بدونن ما داریم چیکار می کنیم . خلاصه جمشید و منوچهر هم که پسرای خوش تیپ و سر حالی نشون می دادن به جمع ما اضافه شده بودند .. ولی چه تیپی زده بود این احترام . چه میکاپی کرده بود . دست کم ده سال جوون شده بود .. تو هواپیما بهش گفتم احترام جون  ما ساژور های ما شدن پنج نفر , کشششو داری ؟ -چه جورم . تازه دارم احساس سبکی می کنم . یکی از بستگان ماه منیر یه آپارتمان صد و بیست متری با کلی تجهیزات در اونجا داشت و فعلا در ایران بود و ماه منیر هم کلیدو ازش گرفت .. از این بهتر چی می خواستیم ولی خب دیگه ما ده نفرمون باید بیشتر رو زمین ولو می شدیم . وای که چه صفایی داشت . وقتی که از بازار رد می شدیم به شوخی به احترام می گفتم ببین این  عربها ماساژور های خیلی قوی هستند ..  احترام  یه اخمی می کرد ومی گفت که ما انقلاب کردیم که خود کفا باشیم . ایرانی جنس ایرانی بخر .. ما نباید آب به آسیاب دشمن بریزیم .. چند بار این حرفو برای احترام تکرار کرده و همش جوابای تکراری می شنیدم خوشم میومد اذیتش می کردم .. دیگه حسابی با هم جیک شده بودیم .. طوری که از لخت شدن و آزاد بودن کنار هم پروایی نداشتیم . -میگم احترام این صاحب هتل ازت خوشش اومد . اگه بخواد صیغه ات کنه حاضری ؟ -اونا سنی هستن صیغه رو قبول ندارن . -عیبی نداره تو که قبول داری حلاله .. جمشید : اشی جون چقدر سر به سر احترام جون میذاری . مگه ما چمونه ؟ کیرشو گرفت سمت صورت من و چند بار شلاقی اونو به سر و صورتم زد و گفت اگه شلوغ کنی با همین کتکت می زنم .. -اوووووففففففف اگه این کارو بکنی بازم شلوغ می کنم که کتکم بزنی .. احترام کیر عرب می خوای ؟ آره ؟ می خوای ؟ .. جمشید حس کرد که تن و بدنم می خاره .. یه اشاره ای به منوچهر زد و دو تایی شون منو بردن وسط پذیرایی . رو هوا نگه داشتند . جمشید که  دستاشو دور کمرم حلقه زده بود فرو کرد توی کسم و منوچ هم گذاشت توی کونم .. -آخخخخخخخخ ..آههههههههه .. اووووووههههههه تنبیهم کنین پسرا ... اشی زبلو بکنین .. بکنین .. جوووووووووون .. احترام یه جور خاصی داشت نگاهمون می کرد . اون از اون کیر دزد ها بود . همش می ترسید از این که نکنه کیر بهش نرسه و سرش بی کلاه بمونه . در حالی که ما کلی وقت داشتیم و باید رفاقتی کار می کردیم . حالا جمشید و منوچهر هوس کرده بودند که در اون لحظه بیان سراغ  من و به من حال بدن .. مونده بودن چهار تا زن و سه تا مرد .. احترام فوری رفت خودشو به نزدیک ترین کیر که کیر فرزان بود چسبوند و رو کیرش نشست ........ ادامه دارد .... نویسنده ....  .ایرانی