ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هرجایی 109

باید صبر می کردم و می دیدم که اون چیکار می  کنه . رفت به اتاق خودش و درو هم بست -نیلوفر چته -مامان امشب سرم درد می کنه . می خوام تنها باشم .. -چیه می خوای از دستم در ری ؟ دیگه اون آدم سابق نیستی . از وقتی که باباتو دیدی هوایی شدی ؟ مثل سابق بغلم نمی زنی .. -مامان بس کن . اصلا این حرفا چیه که داری می زنی .. .. اون رفت و انگاری داشت با دفترش ورمی رفت . خوابم نمی برد . هی از این پهلو به اون پهلو می کردم . منتظر بودم که صبح شه و اون بره بیرون و فضولی کنم . آخرش یه آرام بخش با دز پایین خوردم و خوابیدم . ولی بازم قبل از نیلوفر بیدار شدم . اون کنارمن بود . دستاشو دور گردنم حلقه زده ولی چشاش و صدای نفسهاش نشون می داد که به خوابی عمیق رفته . بیدارش نکردم . به درک بذار دیر شه .. بذار من بوی اونو بوی عشق و زندگی رو بیشتر حسش کنم . همش می خواستم خودمو آزار بدم . اولش از این که اون خودشو بهم چسبونده لذت می بردم بعد به این فکر افتادم که نکنه این آخرین دفعاتیه که اون داره این جوری بغلم می زنه و خواسته بوی منو حس کنه .. صورت نازشو بوسیدم .. بیدار شد .. -مامان ساعت چنده ؟ چرا زودتر بیدارم نکردی ؟ ببینم دیشب آرام بخش خوردی ؟ صد بار بهت میگم تا مجبور نشدی نخورش .-دیشب هم مجبور شدم .. -واسه چی -واسه این که تو می خوای بری و تنهام بذاری -مامان تو هم دیگه شروع نکن . من اگه بخوام تصمیمی بگیرم آزادم . تو منو تر بیت کردی می دونی خواسته و نیاز منو .. از بچگی چی می خواستم و چه جوری بار اومدم .. بازم حرفای دو پهلو می زد . .. از بچگی چی می خواستم یعنی چه ؟ ! یعنی باباشو می خواست ؟.. اون از خونه رفت بیرون و منم رفتم سر وقت نوشته هاش ..............بالاخره امروز جوابمو به بابام دادم .. پدر من دوستت دارم . بدون تو نمی تونم زندگی کنم . شاید اگه یکی بهم می گفت که می تونی به چشمه آب حیات برسی و با نوشیدن از آب اون عمری جاودانه بگیری این قدر تعجب نمی کردم که ار یافتن تو شگفت زده شدم . من این حسو راجع به تو دارم . حس می کنم که بر گشتم به کودکی .. از نو و این بار دارم با تو زندگی می کنم . اما اینا همش مشتی خاطره قشنگه .. من بابای پیرمو دوست دارم .. ولی سالهایی رو که گذروندم یکی بوده کنار من که با ناله هام اشک  می ریخته .. یکی بوده کنار من که با همه گناهانی که من و تو ازش با خبریم جاش تو بهشته .. یکی که خدا دوستش داره .. یکی که خدا بابا مامانشو وقتی که خیلی جوون بوده ازش گرفته .. حالا من هم بابا دارم هم مامان .. تو چطور دلت میاد دخترشو هم ازش بگیری .. بابای من که بد جنس نبود . تو در بد ترین شرایط رفتی به کمک مامان . خودت اینو بهم گفتی .. یادته ؟ یادته که منو به عنوان بزرگترین هدیه  زندگی تقدیم اون کردی ؟ اول خدا و بعد تو منو دادی به مامانم . منو دادی به اون تا این سالها از درد تنهایی دق نکنه .. تا رنج سالهای بی کسی و بی کس و کاری رو نکشه .. اون وقتا که بچه ها از مهمونی هاشون حرف می زدن از خونه خاله و عمه و دایی و عمو رفتن هاشون می گفتن من نمی دونستم اینا چیه .. آخه نه اثری از فامیلای مامانم بود و نه اثری از تو.. خیلی سختم بود که وقتی بقیه دخترا از عید دیدنی هاشون می گفتن من تنها و ساکت بشینم و چیزی نگم . می خواستم دروغ بگم .. بگم رفتم این طرف و اون طرف کلی هم عیدی گرفتم . پسته و آجیل و شیرینی و شکلات خوردم ولی مامانم بهم یاد داد که دروغ نگم .. اگه تو امرور به دخترت می نازی اون بود که منو تا این جا رسوند . .. تو منو بهش هدیه دادی . دلت میاد هدیه رو پسش بگیری ؟ بابای من تو که بد جنس نبودی .. وقتی این حرفا رو واسش می زدم اون فقط ساکت  نگام می کرد . بعدش بغلم زده بود اشک می ریخت .. ولی حس کردم هنوزم دلش می خواد من و اون دو نفری با هم باشیم و با هم بریم . اما من این طور نمی خواستم . -پدراحترامت واجبه ولی من اگه مادرمو تنهاش بذارم خیلی زود هر دو تامونو از دست میدی هرچند می دونم مامان دیگه برات ارزشی نداره . ولی یه چیزی رو هم بهت بگم . من دوست دارم با شما دو نفر باشم .هم بابا داشته باشم هم مامان .. خیلی بزرگ شدم .. این طور فکر می کنم . تو هم این طور فکر می کنی .. ولی هنوزم همون بچه دیروزی ام . همون که یه گوشه ای وای می ایستاد و به باباهای بقیه نگاه می کرد . هیشکی نمی اومد طرف من که بگه بابای منه .. حالا که اومده چرا می خواد مامانمو ازم بگیره ؟ نه پدر .. من همین جا می مونم و با تو نمیام ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی