ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هرجایی 111(قسمت آخر)

یه فکری به خاطرم رسید .. ولی قبلش باید با مامان حرف می زدم . بابا به من گفت که هرچی می خوای ازمن بخواه .. من نه نمیگم . اگه ازش سیمرغ کوه قافو می خواستم چی ؟ چه جوری باید نرمش می کردم . باید بهش چی می گفتم .. -بابا من اگه یه چیزی ازت بخوام نه نمیگی ؟ -هرچی بخوای بهت میدم  یا انجامش میدم .. به شرطی که وجود داشته باشه .. -اگه من بخوام برام  از رو قله اورست برف بیاری ؟.. -این که کاری نداره پول میدم به کوهنوردا برات بیارنش .. چه جوری می گفتم .. -بابایی اگه  بخوام که یک دوست دختر مریخی برام بیاری چی ؟ -اول باید ببینیم رو کره مریخ آدم زندگی می کنه یا نه ؟ بعد تکنولوژی اون قدر پیشرفت کرده که ما بتونیم بریم اونجا و بر گردیم ؟ پول خرج می کنم برای تحقق آرزوهات تلاش می کنم .. یه ماچ صدادار از رو صورت پدر بر داشته و هی من و من کردم -چی می خوای بگی .. نفسم بند اومده بود -پدر این دیگه  مربوط به خود توست ..... یه چیزی ازش می خواستم که با مامان مشورت نکرده بودم ولی موقعیت بهتر از این نمی شد . گرم گرم باید نونو می چسبوندم .. اگه بعدا آبروم بره چی میشه .. من باید چیکار کنم ؟ تمام رشته هام پنبه نشه ؟ -بابا من می خوام که تو دوباره شوهر مامان بشی . این دفعه شوهر دائمی یعنی تا .. تا بالاخره هر وقت که خداوند به تو فرصت زندگی و عشق ورزیدن داد مامانو دوست داشته باشی .. -چییییییی ؟ -همین .. هیچی دیگه ازت نمی خوام .. اگه می خوای منو کتک بزن .. حرف  بدی زدم ؟ -تو چی گفتی ؟ -همین .. خودت گفتی . حالا می خوای حرفت رو پس بگیری بگیر دیگه بهت اعتماد نمی کنم . اگه همین یه حرفمو گوش کنی دیگه از این کارا نمی کنم . بابا همین یه بار دستت رو میذارم توحنا ......دیگه شتر دیدی ندیدی هیچی ازت نمی خوام . پدر من دوست دارم سه نفرمون با هم باشیم . این آرزوی بزرگ منه . خیلی سخته از مامان تقاضا کنی ؟ آره ؟ اگه بدونی چقدر حسرت  می خوردم که چرا کنار مامانم بابا ندارم .. سه نفری با هم زندگی خوبی رو تشکیل میدیم -نکنه می خوای تا شصت سالگی پیش ما بمونی  -تو این طور دوست نداری پدر ؟ -فکر می کنی من تا صد و ده سالگی زنده ام ؟ -بابا آدم تا زنده هست نباید احساس مرگ بکنه .. طوری به ناگهان در آغوشم گرفت و منو بوسید که یه لحظه ترسیدم . بازم هق هق گریه امونش نداد -دختر تو جون بخواه چرا این جوری ازم می ترسی ؟-بابا زورت زیاد شده ها -ولی اگه مامانت منو نخواد چی . اون خیلی جوون تر از منه .. پنحاه سالشه ..-خب باشه -آخه .. یه چیزایی هست -پدر من چند تا پزشک می شناسم و خودم هم یه چیزایی حالیمه تو رو تا یه حدی آماده ات می کنیم که یه شادوماد حسابی بشی .. مامان هم قبول می کنه .. -اگه نکرد چی نیلوفر .. -بابا! اون وقت تو خیلی ناراحت میشی ؟ -ناراحت میشم ولی به مادرت حق میدم . ناراحت میشم بیشترش به خاطر تو که دلت می شکنه .. -یعنی به نظرت مامان دلمو می شکنه ؟ نه مامانم بهترین مامان دنیاست مثل بابام که بهترین بابای دنیاست . دستامو دور گردن پدرجونم حلقه زدم . یعنی میشه ؟ میشه یه دستمو بذارم دور گردن تو و یه دستمو دور گردن مامان و زیر یه سقف زندگی کنیم ؟ .....................در اینجا دیگه دفتر نیلوفرو رهاش کردم .. انگشتام قفل کرده بود . خدایا ! خدا وندا ! من چه جوری شکر نعمتهاتو بگم ؟ .. من که شوهر نمی خواستم .. من دخترمو می خواستم . اون کیه ؟ خدایا نیلوفر من نه به فرشته ها می خوره نه به آدما ..اون کیه خداااااااااااا ؟ به من بگو .. به من بگو اون کیه .. من چیکار کنم با این دختر ... وقتی که یک زن بد بودم رحیم پاک با نام فامیل پاک اومد و این نطفه پاکو در رحم من کاشت و نیلوفر پاک به دنیا اومد .عبارت چند جمله ای بعدی رو از  اینترنت دزدیدمش همیشه با خودم زمزمه می کنم ... . گل نیلوفر در  مرداب می روید تا همه بدانند که در سختیها زیبا ترینها را بیافرینند ....... خداوندا سپاسگزارم .. ولی این دختره بدون مشورت با من این بر نامه روگذاشته بود .. اون همه مخفی کاری و کاری به اون عظمت کردن .. ولی دلم می خواست یه نموره ای اذیتش کنم . اون که نمی دونست  من از موضوع با خبرم . دیگه هم باید یواش یواش دست درازی به دفتر خاطراتشو تعطیل می کردم .... وقتی نیلوفر برگشت بهم گفت مامان فرداشب بابا شام میاد این جا -می خوای باهش بری امریکا ؟ -نه امریکا رو میاریم  این جا -منظورت چیه -هیچی شوخی کردم -نیلوفز استرس داری .. نگران به نظر می رسی . چیزیه که از من مخفی کرده باشی؟ .. بابات خواسته باهاش بری ؟.. خودشو انداخت تو بغلم و گفت نه مامان . فقط اگه پدر اومد یه حرفایی زد سخت نگیر ..-من که باهاش کاری ندارم -مامان اون بابامه -می دونم بیشتر از من دوستش داری -مامان  پرسش غلطیه ..مامانو بیشتر دوست داری یا بابا چیه ..تو برام بیشتر زحمت کشیدی .. مامان حرف تند نزنی ها آبرومو نبری ها ... -همچین داری میگی که انگار یکی می خواد بیاد خواستگاری یکی دیگه -وااااااایییی مامان شاید بد تر از اون ... فرداشب شد و شام مفصلی برای رحیم تازه از بیمارستان تر خیص شده ردیف کردیم البته غذاها بیشتر آب پز و بیمار پسند بود .. رحیم با دسته گل و شیرینی اومده بود .. از حرکات نیلوفر خنده ام می گرفت زیر چشمی حواسم به اونا بود . دخترم با آرنج به پهلوی پدرش می زد .. وقتشه بگو .. -قبل از شام ؟ -آره بابا بعد از شام می ترسم یه وقتی بالا بیاری .. خنده ام گرفته بود .. فدای دخترم بشم . دلم می خواست حال رحیمو بگیرم ولی  اذیت کردن نیلوفر باز خواست خدایی داشت -نیلوفر بابات چیزی می خواد بگه ؟ آقا رحیم بفر مایید .. نیلوفر از جاش پا شد رنگش پریده بود .. -دخترم تو هم پیش من و بابات باش . غریبه نیستی .. همچین رفتار می کنی که انگاری بابات می خواد از من خواستگاری بکنه .. دو تایی چشاشون گرد شده دهنشون وامونده بود .. رحیم به نیلوفر اشاره می زد تو بگو ... نیلوفر به رحیم می گفت تو بگو.. دخترم  خیلی آروم به رحیم  گفت بابا من که نمی خوام زن بگیرم . فکر کرد من نشنیدم .. -شقایق می دونم دیگه پام لب گوره .. ولی ما  باهم از دوره ای اززندگیمون خاطره هایی داریم که خداوند بزرگترین هدیه زندگی رو به ما داده .. دختری بالاتر از انسان و فرشته .. دختری از بهشت .. نیلوفر صورت هر دومونو بوسید ... نمی خواست مثلا فرقی بین ما بذاره ... -حالا دست روز گار بین من و تو فاصله ها انداخته ..ما رو از هم دور کرده .. می دونم تو هنوز جوونی به نسبت من که هشتاد سالمه .. ازت تقاضای ازدواج می کنم . می خوام دوست دارم که سه تایی مون با هم باشیم -من فکر نکنم نیلوفر موافق باشه ..چون در این مورد چیزی به من نگفت .. یعنی نمی دونسته ؟ نیلوفر ! نظرت چیه؟ دخترم لب ورچیده چشاشو گرد کرده سرشو داشت مینداخت پایین .. بعد یهو چند بار سرشو به علامت رضا تکون داد .  راستش خودمم یه سامانی می گرفتم و اسم یه مرد همونی که یه زمانی شوهر صیغه ای من بود رو من می موند .. از همه مهم تر وقتی بابا به دختر میگه حرفاتو گوش می کنم من که نباید از قافله عقب بیفتم .. -با اجازه مهربون ترین و بهترین و بزرگترین کوچیکتردنیا , نیلوفر پاک خدا ....بععععععععععله ... -اوووووخخخخخخ ماااااامااااان قربونت .. جیغی کشید که بازم منو یاد بچگی هاش انداخت .. .. دخترم .. دخترم خوبم که هیچوقت به روم نیاوردی که من هرجایی ام .. حتی یکی دوبار هم که در دفتر خاطراتش اشاره ای داشت خیلی غیر مستقیم ازش به عنوان کاری از روی اجبار یاد کرد .  .. من و پدرشو از چپ و راست غرق بوسه کرده بود .. داشتم حس می کردم که می تونم بازم این مردو دوست داشته باشم . اگه خدا اونو بهم هدیه نمی داد بزرگترین هدیه زندگی ام نیلوفر از کجا نصیبم می شد ؟ نیلوفر اومد وسط ما قرار گرفت . یه دستشو دور گردن من و دست دیگه شو دور گردن پدر حلقه زد . اون به آرزویی که دیروز در دفترش خونده بودم رسیده بود . سه تایی در کنار هم .. یه دست دورگردن این و دست دیگه دور گردن اون .. -مامان ! بابا ! من دارم می خندم شما چرا گریه می کنین ؟ -دخترم این گریه شوق مادریه که عمری سختی کشیده تا هدیه ای از بهشتو در کنار خودش داشته باشه . لبای رحیم رفته بود رو یه طرف صورت نیلوفر و لبهای من به سمت دیگه اش .. -اوخ بابا جون مامان جون من دیگه بچه شدم چقدر خوشم میاد .. رفت و دور بینو گذاشت رو اتومات .. -بابا ..مامان حرکت دو دقیقه پیشو تکرار می کنین .. فقط طبیعی باشه .. مصنوعی نباشه .. یکی این طرف صورتو می بوسه .. یکی اون طرفو .. رحیم :مگه میشه خوشبوترین و زیبا ترین گل بهشتو مصنوعی بوسید ؟ .. سه تایی مون رو کاناپه قرار گرفتیم .. نیلوفر : آماده این ؟ بزن که رفتیم .. یک .. دو...سه .... پایان .... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

sia گفت...

با سلام و درود فراوان..
واقعن دستت درد نکنه ایرانی عزیز.. خیلی عالی بود. میتونم به جرات بگم که این داستان میتونه خاطره انگیز ترین داستانی باشه که تو عمرم خوندم.. بسیار بسیار سوژه ی قشنگی بود. البته ناگفته نماند که اون قسمتای اول داستان به خاطر غم انگیز بودن شدیدش میخواستم از خوندش منصرف بشم ولی هر طور بود قسمتهای غم انگیزشو به زور خوندم.. و البته با اینکه این آخراش سکس داستان کم بود ولی با همه ی اینا بازم میگم که خاطره انگیزترین داستان عمرم بود که خوندم..
یه درخواست هم ازت دارم؛ اگه میشه "غم" و "غم انگیز بودن" رو از داستانهات برداری خیلی خوب میشه. باور کن اولای همین داستان اشکم در اومد..
در هر حال مرسی از زحماتت..
تا خوندن داستان بعدی (که احتمالن هر کی به هرکی باشه) و کامنت بعدی.. فعلن..

ایرانی گفت...

با درود به سیای عزیز .. خسته نباشی و دستت درد نکنه ..منم از این داستان خوشم میاد .. البته اگه داستانها بخواد همه به یک روال باشه ممکنه خسته کننده باشه .. خیلی ها که اصلا میگن داستانی بنویس که آخرش غم انگیز باشه ولی من واسه این که یه حالت تعادلی با نهایتی خوش رو در نظر بگیرم حد وسطشو انتخاب می کنم .خودم از داستانی که آخرش بد تموم شه خوشم نمیاد . اصلا نمی خونمش .. داستان آبی عشق و حتی ندای عشق که به نظرم بهترین داستانهای منن البته سکس ندارن در لا به لای داستان یه غم و جدایی پیش میاد مخصوصا در داستان ابی عشق ولی سر انجام پس از کش و قوس های زیاد قهرمانان رو به هم می رسونم و این هیجان داستانو بیشترش می کنه و یا داستان اولین عشق آخرین عشق که عشقی سکسیه .البته از ندای عشق بیشتر خوشم میاد . . همیشه هم از این شیوه استفاده نمی کنم . در هر حال بازم ممنونم از همراهی تو ... خسته نباشی .. باسپاس .... ایرانی