ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 79

-باشه  من از ابن جا میرم . .. نادر دستشو گذاشت رو قلبش و گفت ولی تو از این جا نمیری .. او به قلبش گفته بود که از این جا نمیره .. رفت و نوشینو با درد تنهایی تنها گذاشت  . زن از خودش بدش اومده بود . حس کرد که  دوست داره بمیره .حالا به خودش ثابت کرده که می تونه یه آدم بدی باشه . خب این چه تاثیری می تونه در رابطه اون با ناصر داشته باشه . می تونه اونو ببخشه ؟ اونو در کنار خودش قبول کنه ؟ اون از شوهرش متنفر بود .. حالا نفرتش دو چندان شده بود . چرا  نادر باید دوستش داشته باشه .. احساس گناه می کرد .  بیشتر دقایقی رو که تن لختشو به نادر سپرده بود به یاد نداشت ولی اون لحظاتی رو که می تونست تصورشو بکنه حس کرد که از اون دقایق لذت زیادی برده .. یه احساس آرام و نشاطی که اونو به اوج رسونده بود . اما همراه با گناهی که انتظارشو نداشت .  اون خودش نادرو از خودش رونده بود .. در حالی که خودشم ازون خواسته بود که باهاش سکس کنه ... و نادر هم به خاطر این که اون با نیما نره این کارو کرده بود . چرا اون باید دوستم داشته باشه . عاشق زنی بشه که شوهر داره . کار اونم درست نیست . اگه من اونو قبل از ناصر می دیدم ؟ حالا من زن مردی هستم که به من خیانت کرده . بازم می تونه خیانت کنه . اونم با کسی رابطه برقرار کرده که خودش شوهر داره .. نهههههه من نمی تونم اونو ببخشم .. خبری از اونا نبود .می خواست  برای نیما زنگ بزنه .   نمی دونست چه طور موضوع رو بیان کنه . برای همین فعلا دست نگه داشت تا ببینه چه جوری مقدمات افشا گری رو فراهم کنه . دلش گرفته بود و سراسر غم و اندوه بود . حال و حوصله هیچ کاری رو نداشت . هیچ کاری .. حتی مردن .. چشاشو بست و خودشو انداخت رو تخت . همون بستری که روی اون  حس قشنگ نجابتشو فروخته بود . چه طور ناصر تونسته این همه مدت به اون خیانت کنه بدون این که ککشم بگزه . چطور  نلی تونسته این همه ریاکار باشه .. به شوهری که مثلا واسش ایثار کرده خیانت کنه . اگه نلی عاشق ناصر بوده چرا زود تر از اینا اقدام نکرده . تصمیم گرفت برای نیما زنگ بزنه فقط به این دلیل که ببینه نلی برگشته یا نه .. -الو نیما -نوشین تویی .. خوبی ؟ ..دیگه نیازی نبود که بپرسه نلی اومده یا نه. چون صداشو می شنید که داره با یه تلفن دیگه حرف می زنه .. نوشین بعد از رد و بدل کردن چند جمله معمولی با نیما خداحافظی کرد .. حس کرد که این دختره خیلی باید پررو باشه که  این جور خونسردانه و بی خیال  تو خونه اش داره می گرده . نمی دونست که نوشین به خاطر ناصر حاضر بود تمام رسوایی ها رو به جون بخره ولی از اون طرف ناصر شبو در آپار تمان اختصاصی خودش  سر کرده بود . اون از آینده رابطه اش با نوشین می ترسید . نکنه نوشین به همه گفته باشه . ولی با روحیه ای که از اون سراغ داشت می دونست تا وقتی که اونو ندیده و باهاش حرف نزده اقدام نمی کنه .. می خواست بره خونه می ترسید . .. دوباره زنگ زد برای نیما -نیما جان نلی خونه هست .. -نه رفته سر کار .. -خواستم بپرسم در مورد ناصر چیزی نگفت ؟ نیمه کاره حرفشو پس گرفت .. چون منطقی نبود که به این صورت از نیما چیزی بپرسه . می خواست بدونه که همسرش کجاست . می خواست سرش داد بکشه . عقده هاشو خالی کنه .. نوشین  به مرز انفجار رسیده بود . حس کرد که حتی شاهرگهای بدنش در حال ترکیدنن . باید آدمت کنم . ازت متنفرم .. دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم . تو حتی به نلی هم نمی تونی وفا دار بمونی . بیهوده فکر می کردم که بعد از ازدواج با من از این کارات دست می کشی .. می دونستم که قبل از من دوست دخترای زیادی داشتی .. حس کردم از بس بهم علاقه مندی که حساب منو از بقیه جدا می دونی . دیگه نمی دونستم این قدر پستی که از همون اول میای و منو عذابم میدی . میای و منو با هزاران امید و آرزوم تنهام میذاری . در کنار هم بودن این نیست که حضور فیزیکی تو رو حس کنم . .. خدایا من چی بهش بگم . چه جوری حالیش کنم که ازش متنفرم. حالیش کنم که می خوام ازش جداشم . چرا قصه عشق ما باید به این تلخی رسیده باشه .. اصلا عشقی نبوده . چرا .مگه عشق چی داره که ما داریم خودمونو به پاش می ریزیم . شاید یه چیز ساختگی باشه  . اصلا چرا عشق یه تیکه سنگ نباشه .. یا خورشیدی که بالا سرمونه . کی گفته عشق رو ما می تونیم به درستی پیداش کنیم . حتی عشق هم آدمو فریب میده . ولی اگه عشق باشه هرگز این کارو نمی کنه .. ناصر براش زنگ زد. نمی دونست چی بگه . اولش استرس داشت . نمی خواست  جوابشو بده . ولی گوشی روگرفت .. -الو نوشین خودتی ؟..... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی