ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پریان در غربت 39

نمی دونم چرا اصلا حال و حوصله ای نداشتم که برم تو جمع بقیه . ترجیح می دادم برم داخل اتاق خودم و منتظر جیمی بشم تا شبو کنار اون سر کنم . ولی خواهرام ازم دلخور شده بودند همچنین مهدیس و بقیه بر و بچه ها .. پریزاد : ببینم پریسا اخلاقت چقدر عوض شده . همچین داری می کنی که انگاری ملکه این خونه شده باشی و این انگلیش من که تا چند روز دیگه بیشتر نمی بینیمش شده شوهرت و من نمی دونم  چی فکر کردی . اون داشت با هامون حال می کرد که اومدی جلو . چه ایرادی داشت که با ما هم ور می رفت . چیزی ازت کم می شد ؟ یا اصلا چه اشکالی داره که با بقیه باشی . نه به اون مومن بازی و نمی خوام و روسری سرت بذار و نه به این بر نامه ای که راه انداختی و همه رو داری از خودت می رونی و دلخور می کنی . اصلا نباید رو تو حساب کنم . -پریزاد خیلی خسته ام . اگه اجازه میدی برم اتاق خودم استراحت کنم . -نترس دامادیعنی عشقتو   نمی دزدیم .. اگه می خوای بیا این  شوهران مشترک ما همش مال تو . اصلا به این مردا که دیگه روی خوش نشون نمیدی . راستی راستی فکر کردی که اگه بخوای با یکی دیگه باشی به جیمی خیانت کردی یا اونو خودت می رنجونی  ؟ اعصاب منو به هم ریختی .. تا حدودی بهش حق می دادم . پریناز هم وارد صحبت ما شد -خواهر ما الان سه تایی با هم دستمون توی یک کاسه هست . باید هوای همو داشته باشیم . من هر طوری شده امشب باید کنار جیمی بخوابم . اون یا به خاطر تو یا ترس از تو فرقی نمی کنه در هر حال مسببش تویی به همین دلیله که نمیاد طرف ما .. -دخترا اون دوست نداره من به غیر از اون با مرد دیگه ای باشم -ولی خودش دوست داره با ما باشه .. -غلط می کنه . مرد که نباید این قدر خود خواه باشه . -بهت حق میدم پریناز .. خسته ام . اعصابم ریخته به هم . روز اول فکر می کردم در جریان دوست پسر و دختر گرفتن هم میشه به هم وفادار موند . ولی دیدم نه هر کسی فقط به فکر تفریح خودشه .. -اگه بدونی شهاب و دامون چقدر تشنه توان . حداقل به این دو تا برس . -از کجا می دونی مهیار و کیوان نیستند . -باز اونا حداقل یک بار  دستشون به آستان مقدس تو رسیده ..-ازکجا این شایعاتو قبول می کنی -خواهر خواهش می کنم تو یکی دیگه ما رو رنگ نکن .. ببینم می تونی با شهاب و دامون باشی ؟ -من حال ندارم . اصلا دیگه هوس ندارم . خسته ام . می خوام بخوابم وقتی که اون اومد سر حال باشم و بتونم راضیش نگه داشته باشم .. ولی دور هم می شینیم و با هم حرف می زنیم . مردا و زنا دیگه شورت پاشون بود و اون یه سوتین نازک رو هم که نود درصد سینه رو مینداخت بیرون اگه نمی بستیم سنگین تر بودیم . یه چیزی خوردیم و همه اونا غیر من که آب میوه رو ترجیح می دادم مشروب خوردند . -پریسا پریناز شما هم ؟ -خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو . اومدیم حال کنیم . دیگه یه گیلاس شراب که کسی رو به کشتن نمیده . تو برو همون آب میوه خودت رو بخور . شهاب و دامون اومدن دور و برم .. حواسم بود که می خوان قاپ منو بدزدن . ولی من باج بده نبودم .. با نگاهشون بد جوری التماس می کردن .. مهدیس هم اومد زیر گوش من گفت این قدر اذیتشون نکن -اگه راست میگی پس خودت برو هواشونو داشته باش . -من به اندازه کافی هواشونو داشتم . حتی جلو شوهرم . اونا تو رو می خوان .. نمی دونم تو چی داری . تو چه جاذبه ای داری که با این که من زن هستم همین الان دلم می خواد بیفتم روت و یه لز درست و حسابی باهات داشته باشم . یه نیم ساعتی گذشت .. جیمی زنگ زد برای مهیار که به من بگه تا سه ساعت دیگه نمیاد و اگه می خوام بگیرم بخوابم .. مهیار اینو با صدای بلند گفت نمی دونم چرا ولی می دونم می خواست بقیه هم بدونن که من تا چند ساعت بدون دوست مرد هستم . انگاری می خواست تبلیغم کنه .. حس کردم که صورتم گل انداخته و یه حالت گرگرفتگی بهم دست داده .. دلم می خواد  یه مرد با هام ور بره .. خیلی عادت کرده بودم . از این می ترسیدم وقتی برگردم اون وقت , شب  و روز از شوهرم مهران بخوام که کنارم باشه . من که تا نیم ساعت پیش کاملا خسته و بی حال بودم و غصه ام شده بود وقتی که جیمی بر گرده من اگه تمایلی نداشته باشم چه جوری پیشش بخوابم . نمی دونم همه چرا اونجا رو خلوت کرده بودند وفقط  من و شهاب و دامون مونده بودیم .. اونا اومدن سمت من .. دستشونو گذاشتن رو شونه ام هرکدوم یه طرف .. -کی بهتون گفت این جوری خودتونو به من  بچسبونین .. یه نگاهی به من انداخته و سرشونو گذاشتن یه طرف سینه ام و هر کدوم طرف خودشو شروع کرد به میک زدن .. -نهههههههه الان خواهرام میان .. با این حال دستمو گذاشتم رو سرشون و اونارو به سینه ام چسیوندم .. در اتاق باز شد -نکنین پسرا کی بهتون گفته انگولکم کنین .. پریزاد : پاشین پسرا خواهرم حالشو نداره . اون فقط با جیمی حال می کنه .. تازه داشتم گرم میفتادم که خواهرام اون دو تا رو بردن و از مهیار و کیوان و مهدیس خبری نداشتم انگار اونا سه تایی یه گوشه ای مشغول بودن . خیلی حشری شده بودم . درسته در آخرین سرویس جیمی خیلی سریع کارشو کرد و منم تا دقایقی دلم می خواست یه بار دیگه شروع کنیم ولی حالا به ناگهان حس شب عروسی یا اون وقتایی که تازه بالغ شده بودم و هیجان زیادی بهم دست می داد رو داشتم .. از اتاق رفتم بیرون .. پریزادو کشیدم یه گوشه ای و گفتم به نظرتو رفتار من با شهاب و دامون سختگیرانه بوده ؟ -از خودت بپرس .. -ببین من میرم روی تخت دراز می کشم . نگو من گفتم . اونا رو بفرست سراغ من و بگو که خواهرم قلق داره و از این حرفا .. -پریسا تو رو جون مامان بابا .. به جون مهرزاد کوچولو و..-خب حالا حرفتو بزن این قدر قسمم نده -هیچی فقط اگه جیمی برگشت کاری کن که من و پرینازواسه حداقل یه بارم شده بتونیم با اون باشیم .. -فدای شما دو تا خواهرای گلم . شوهراتون شما رو سپردن  دست من که هواتونو داشته باشم . مگه می تونم نداشته باشم ؟. سه تایی مون زدیم زیر خنده تا احساس صمیمیت بیشتری کنیم ... رفتم و خودمو به دمر انداختم رو تخت .. اون دو تا گردن افتاده اومدن . هر کدوم یه سمت من نشستند .. -بازم که پیداتون شد . آقایون از همین الان گفته باشم من اهل سکس با شما نیستم . فقط از کف پا تا فرق سر منو ببوسین و به هر جای بدنم که دوست دارین دست بکشین و دست از پا خطا نکنین .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی