ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 67

نمی دونستم چی بگم . مسائل زیادی برای فکر کردن وجود داشت . کارهای زیادی برای انجام دادم و انجام ندادن . واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم . خیلی خسته و داغون بودم . . از فکر کردنها و از ندانستن چه کردنها ..حالا حداقل یه مسیری رو انتخاب کرده بودم و می تونستم در اون مسیر حرکت کنم . نمی دونستم احساسمو واسه خودم به چی تشبیه کنم . شاید به یه انسانی که دچار قطع عضو شده ولی به خاطر زنده موندنش خوشحاله .. اما هرگز نمی تونه فراموش کنه روزی رو که انسان کاملی بوده .. ولی اون دردی که به دلم نشسته بود بد تر از قطع عضو بود . من روح و روانم در هم شکسته بود .. اون قدر داغون بودم که  با همین افکار همچنان فتانه رو در آغوشم داشتم . در آغوشم داشتم و بوی تنشو حس می کردم اما نه اون بویی که که روزی مایه زندگانی من بود .. با این حال اون چیزی که آدمو آروم می کنه و باعث میشه که سرشو پایین نگه داشته باشه اینه که نمی خواد سر افکنده شه . دیگه حوصله شو نداره .. به گذشته فکر کردن و .. دوست داشتم که بین ما سکوت باشه .. اون چیزی نگه .. چون واقعا نمی دونستم چی جوابشو بدم . خسته و در هم شکسته بودم . باورم نمی شد که این بازی به آخرش رسیده باشه . حس کردم اونم  درکم کرده .. چون ساکت بود .. فقط گاهی زمزمه می کرد که من همونی میشم که تو می خوای .. همونی که بودم و بهتر از اون .. منو به فکر فرو برده بود . آیا واقعا لکه ننگ با اینا پاک میشه ؟ راستش هنوز سختم بود . اون طرف در بسته چه خبر خواهد شد .. من باید چیکار کنم . چرا اونی رو که یه روزی واسم از هر آشنایی آشنا تر بود دارم با حس و حالی بغلش می گیرم که انگاری تا حالا یه رابطه معمولی باهاش داشتم و این اونی نیست که بیش از هشت ساله که می شناسمش .. درو باز کردم .. مادر که صدای درو شنید فربدو بغلش کرد و اومد سمت ما .. از خوشحالی هر دومونو بغل کرد .. -می دونستم می دونستم بالاخره با هم آشتی می کنین . مگه میشه زن و شوهر ی که همدیگه رو دوست دارن و پای بچه نازو خوشگل و آقایی در میونه قهرشون طول بکشه .. خدا غضب می کنه .. -مامان دست شما درد نکنه . خیلی اذیتت کردیم و فربد هم خیلی وقت شما رو گرفته .. -دخترم مگه نشنیدی که وقتی نوه آدم به دنیا میاد بچه آدم مثل پوست بادام می مونه و نوه مثل مغز بادام .. -مامان حالا ما شدیم پوست بادام  ؟ حالا من پسته شو شنیده بودم .. -پسرم این یه حرفیه واسه نشون دادن این که پدر بزرگ و مادر بزرگ چقدر به نوه هاشون علاقه مندن . -می دونم مامان .. فتانه : مامان اگه اجازه می فر مایید فربد رو با خودمون ببریم .. -من صلاح می دونم که این جا بمونه ..حالا فردا بیاد خونه .. یه نگاهی به فتانه انداخته که منظورمو گرفت . فکر کنم داشت به شرایط عادی بر می گشت . ولی از این که وادار شده حرف مادر شوهرشو گوش کنه لجش گرفته بود .  اونم زمانی که دوست داشت خودش مسئول تر بیت بچه اش بشه و از دو هوایی شدن اون می ترسید .. مامان یه اشاره ای به من زد که برم کنار می خوا ددو کلام حرف خصوصی با هاش بزنه .. حدس می زدم که در مورد چی داره میگه .. فکر کنم  بهش گفت که پس از یک قهر چند روزه نیاز به اینه که ما با هم تنها باشیم . از اون حرفای زنونه و این که بر نامه رو طوری بچینه که من و اون راحت باشیم ..  بازم اسیر یه حس عجیبی بودم .  خیلی دوست داشتم فضای حاکم بر خودمونو   همون جوری ببینم که قبلا بود . همون حس آشنایی و بوی عشقو حس کنم . خیلی آروم گرفته بودم . راهمو پیدا کرده بودم اما مث یه آدمی که تا حالا در یه جاده صاف و اتوبان می رفته و از این به بعد باید در یه جاده خاکی و پر سنگلاخ بره . جاده ای که نمی دونستم منو به مقصد می رسونه یا نه .. فتانه مدام سعی داشت که برای رضایت من تلاش کنه .  شامو رفتیم بیرون .. از آخرین باری که با هم رفته بودیم بیرون دو ماهی می گذشت . فربدو هم با خودمون داشتیم .. -جای پسرم خالی .. به چشام نگاه کن فرهاد .. خیلی آقایی .. می دونم برات سخته باور کردن این که منو بخشیدی . شاید برای خود منم سخت باشه . نمی دونم بهت چی بگم . تو از فرشته و انسان هم بالاتری .. -شامتو بخور فتانه ..حس کرذم گارسون یه جوری داره به مانتو خفاشی  فتانه نگاه می کنه . پسر جوون و خوش قیافه ای بود . نمی دونم چه کاری انجام داده بود که زنم ازش تشکر کرد . انتظار اینو هم نداشتم .. فکرمو بردم به جای دیگه . کمی زیادی حساس شده بودم . طوری که انگار دنیا می دونه که فتانه چیکار کرده حتی این پیشخدمت ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی